قوانین انجمن بانک مقالات


خبرها
هفت روز اول هر ماه از تقویم شمسی، ثبت نام سایت ژئومپیا باز خواهد بود.


بازگشت   Geomapia > گوناگون > مباحث عمومی > سرگرمی‏

اطلاع رسانی

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
قدیمی 2010-07-11, 15:02   #1
Odin
Administrator
 
آواتار Odin
 
تاریخ عضویت: 04-05-2008
محل سکونت: Pseudo Islamic - Democracy Off
نوشته‌ها: 3,691
سپاس: 3,796
سپاسگزاری: 10,025 بار در 3,544 پست
پیش فرض ریشه های تاریخی اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی

ضرب‌المثل گونه‌ای از بیان است که معمولاً تاریخچه و داستانی پندآموز در پس بعضی از آن‌ها نهفته است. بسیاری از این داستان‌ها از یاد رفته‏اند، و پیشینهٔ برخی از امثال بر بعضی از مردم روشن نیست؛ بااین‌حال، در سخن به‏کار می‌رود.

بررسی نظر کارشناسان
دانشمندان و زبان‌شناسان نامدار هنوز تعریفی جامع و کامل برای کلمهٔ ضرب‌المثل نیافته‌اند. گرچه در این راستا تحقیقات بسیار ارزشمندی صورت گرفته و تفاسیر معتبری نیز ارائه شده‌است. علامه علی‌اکبر دهخدا در مقدمهٓ امثال و حکم چنین می‌نویسد:
"در زبان فرانسوی هفده لغت یافت می‌شود که در فرهنگ‌های عربی و فارسی همهٓ آنها را «مَثَل» ترجمه کرده‌اند، و در فرهنگ‌های بزرگ فرانسوی تعریف‌هایی که برای آنها نوشته‌اند، مُقنِع نیست و نمی‌توان با آن تعریفات، آنها را از یکدیگر تمییز داد."
محقق معروف، Archer Taylor، که تحقیقاتش در اوایل قرن بیستم تأثیری شگرف دراین‏زمینه داشته‌است، نتوانست تعریفی جهان‏شمول برای "امثال و حکم" پیدا کند. وی در کتاب معروف خود اظهار می‌کند که تعریفی برای "امثال و حکم" نمی‌تواند وجود داشته‏باشد. بااین‏وجود تعاریف مختلفی از گذشته تا حال ارائه شده‌است که مهم‌ترینِ آنها تعریف Friedrich Seiler است. وی "امثال و حکم" (ضرب‏المثل) را چنین تعریف کرده‌است:
سخنان برجسته، روشن، پندآمیز و مستقل که در زبان مردم رایج است.
ضرب‌المثل و نسبت آن با اصطلاحات ضرب‌المثلی
تفاوت مابین «ضرب‌المثل» و «اصطلاحات ضرب‌المثلی» در شکل، ساختار و عمل‌کرد آنهاست. امثال و حکم جمله‌ای است کامل با ساختمانی استوار بر پایه و اساسی غیرقابل‏تغییر، مانند:
  • تب تند زود عرق می‌کند!
  • هرکه بامش بیش، برفش بیشتر!
  • خواستن توانستن است!
  • آدم بی‏سواد کور است!
اصطلاحات ضرب‌المثلی، برخلاف امثال و حکم، عباراتی مصطلح و عمومی هستند که ابتدا باید در جمله‌ای جایگزین شوند تا عبارتی کامل حاصل آید. این عبارت کامل نیز برحسب قید زمان، فاعل و مفعول متغیر است، مانند:
  • پا توی کفش کسی کردن
  • دُم خود را روی کول گذاشتن
  • بی گُدار به آب زدن
  • گلیم خود را از آب بیرون کشیدن
  • کلاه خودت را قاضی کردن
  • کلاه خود را سفت چسبیدن
این اصطلاحات ضرب‌المثلی، بدون قرار گرفتن در یک جملهٓ کامل، فاقد خصلت‌های ضرب‌المثل خواهد بود؛ لذا تفهیم عبارات اصطلاحیِ یادشده با اضافات مقدور است، مانند:
  • پایت را تو کفش بزرگ‌تر از خودت نکن!
  • از ترس، دُمش را روی کولش گذاشت و دررفت!
  • بی گُدار به آب نزن که پشیمان می‌شوی!
  • تو اول گلیم خودت را از آب بیرون بکش، ...!
  • تو اول برادریت رو ثابت کن
بنابراین، عبارات ضرب‌المثلی را می‌توان به‏عنوان مواد اولیه (خام) یک اصطلاح ضرب‌المثلی تعریف نمود: اصطلاحات ضرب‌المثلی، عباراتی هستند که معنا و مفهوم آنها با معنی هریک از کلماتِ تشکیل‏دهندهٓ آن، نسبت مستقیم نداشته‏باشد، مانند:
  • گربه در انبان فروختن
  • گربه را در (دَمِ) حجله کشتن
  • دل دادن و قلوه گرفتن
مفهوم و پیام این اصطلاحات مثلی با کلمات (گربه، انبان، حجله، دل و قلوه...) هیچ‏گونه رابطهٓ فیزیکی (ارگانیک) ندارد. به‏عبارت‏دیگر، معنی جمله از کلمات تشکیل‏دهندهٓ آن جمله قابل دریافت نیست. این اصطلاحات تصویری (مجازی) فاقد شجره‌نامه‏اند و ریشه و ماًخذ آنها به‏مرورزمان محو شده‌است.
اشاره شد که امثال و حکم در شکل، ساختار و عمل‏کرد خود از ضرب‌المثل متمایز می‌شود و به‏عنوان مواد اولیه‌ای محسوب می‌گردد که باید در جملهٓ کاملی به‏کار گرفته شود تا خصلت ظاهریِ ضرب‌المثل را به‏نمایش بگذارد. عبارات و اصطلاحات ضرب‌المثلی، با هرنوع آرایش و پیرایشی تبدیل به امثال و حکم نخواهند شد. امثال و حکم دارای سنت و اصالت لایزالی است که در اذهان عموم نقش گرفته و دارای رسالت آموزشی و حامل پیام و تجربهٓ زندگی است. درصورتی‏که عبارات ضرب‌المثلی به هر میزان که استقلال معنا و رسالت پیام‏آوری داشته‏باشد، بازهم به‏تنهایی قادر به انجام رسالت خود نیست و همیشه متکی بر جمله و پیش‏درآمدی توضیحی است. معهذا، خط فاصل دقیقی نمی‌توان بین ضرب‏المثل و اصطلاح ضرب‏المثلی کشید، به‏خصوص که در زبان‏های مختلف، این خط فاصل به‏طور قابل‏ملاحظه‌ای تغییر می‌یابد. استاد «کارل فریدریش ویلهلم واندر»، گردآورنده و مؤلف 250,000 امثال و حکم و اصطلاحات ضرب‌المثلی در پنج جلد، در مقدمهٓ کتابش به این سؤال پاسخ می‌دهد:
"از گوشه و کنار و از زبان بعضی از منقّدان شنیده می‌شود که تفکیک امثال و حکم را از اصطلاحات ضرب‌المثلی ترجیح داده و پیشنهاد کرده‌اند که مجموعهٓ «امثال و حکم» باید فقط دربرگیرندهٓ امثال و حکم باشد. اولاً خط فاصل بین این دو مقوله در حالات مختلف غیرقابل‏تشخیص و تفکیک است، زیرا یک پیام خاص در مقطعی خاص به‏وسیلهٓ امثال و حکم، و جایی دیگر به‏وسیلهٓ اصطلاح مَثَلی بیان شده‌است که این‏جانب با هیچ معیاری امکان تجزیه و تفکیک آنها را ندارم. دوم اینکه، رسالت ادبی و فرهنگیِ «امثال و حکم» با پیشنهاد فوق به‏شدت خدشه‏دار شده و درصورت عملی شدن چنین پیشنهادی،این مجموعه فاقد ارزش بنیادین خواهد شد."
آیا امثال و حکم بازتاب «خصوصیات ملی است»؟
در میان رسالات متعددی که درباب امثال و حکم نوشته شده‌اند تحقیقات بسیاری نیز تحت عنوان: چهره ملت ایکس در آیینه امثال و حکم خود، به عمل آمده‌است که تبیینی نافرجام در اخلاق‌شناسی مردم به وسیله امثال و حکم آن ملت است. این رسالات، یک رشته از ضرب المثلهای ردیف نویسی شده هستند که به غلط آن را «آئینه روح ملت» نامیده و بازتاب خلقیات کل جامعه محسوب شده‌اند. از آنجائی که چنین تصوراتی غالباً بر اساس نمونه‌های انفرادی و تعمیم نادرست آن به تمام جامعه صورت پذیرفته‌است، مستلزم برخوردی اصولی و محتاطانه‌است. مثلاً در سنجش ضرب‌المثل‌های:
  • «خوش اصل خطا نکند و بداصل وفا نکند»
  • «نابرده رنج، گنج میسر نمی‌شود!»،
اگر به منزله نمودار خصوصیات ملت آلمان در زمینه اصالت و درستکاری و همچنین کار و تلاش معرفی شوند، باید به گنجینه امثال و حکم دیگر ملل نگاهی کوتاه بیفکنیم تا به این حقیقت پی برده که دامنه اینگونه ضرب‌المثل‌ها بسیار وسیعتر از قلمرو زبان آلمانی است. بنا براین با چنین معیاری نمی‌توان توجیه و تفسیری بر خصلت و ویژه‌گی‌های اخلاقی مردم آلمان ارائه نمود. این اصل در مورد اکثر قریب به اتفاق امثال و حکم بین المللی که ریشه در فرهنگ یونانی-رومی، انجیل و قرون وسطا دارند، صادق است.

تاریخ پیدایش امثال و حکم
آنچه به صورت علم در تاریخ ثبت شده‌است، اندیشه پیش‌گامان فلسفه در صدهاسال قبل از میلاد مسیح است. فلسفه قبل از سقراط ناظر بر علوم طبیعی بود و با اخلاقیات و دین و آئین مردم و سایر اعتقادات فکری و تربیتی آن دوران، کاری نداشت. فلاسفه تمام کوشش و توان خود را به بحث و بررسی در مورد علوم مادی و فعل و انفعالات طبیعی نموده و توجه خود را صرف علم‌الاشیاء می‌کردند. آنچه جزو علم و دانش آن زمان محسوب نمی‌شد اخلاقیات و اصول اخلاقی و آراء معنوی جامعه بود. علی‌رغم بی توجهی به این مهم، از بدو تشکیل اجتماعات شهری و تمدن‌های باستانی، حتی قبل از ظهور ادیان بزرگ، انسان‌ها به ضرورت اخلاق و ادبیات و فرهنگ وابسته به آن پی برده و به اهمیت آن در زندگی خود، آگاهی داشتند. امثال و حکم نیز قبل از طبقه‌بندی علوم و قرن‌ها پیش از ظهور فلاسفه، وجود داشته‌است. انسان اجتماعی، از تشخیص میان خوب و بد عاجز نبوده‌است و بر اساس تجربه و برخورداری از اساطیر و داستان‌های موجود، طبق نیاز و شرایط خود، به ساختن ضرب‌المثل وعبارات و اصطلاحات اخلاقی پرداخته‌است. افکار سقراط در توسعه و رشد اخلاق نقش عمده دارد. وی اخلاق را مهم تر از سایر بخش‌های علوم و به طور کلی فلسفه نظری می‌داند. سیسرو گفته‌است که سقراط فلسفه را از آسمان به زمین آورد. این گفتار بدین معنی است که انسان را به عنوان مرکز ثقل و محور مباحثات فلسفی قرار می‌دهد. شاگردان سقراط یعنی ارسطو و افلاطون دنباله بحث اخلاق را گرفته و به آن شکل علمی و فلسفی دادند. علم اخلاق به خصوص مرهون مساعی ارسطو است که برای آن اصول و مبانی قائل شد و این قوائد را در دسترس مردم قرار داد.
بر اساس متون تاریخی اولین‌بار ارسطو به جمع‌آوری امثال و حکم و تحقیق علمی آن اقدام نمود که متأسفانه رساله او بنام «امثال و حکم»، از بین رفته‌است. در یونان باستان فلاسفه، شعرا و نویسنده‌گانی مانند: افلاطون، آپولونیوس، سوفکلس، همر، آریستوفان، آیشیلس، اوریپیدس و دیگران با بکار بردن «امثال» در آثار خود، آن را به عنوان بخشی از ادبیات، هم‌ردیف امثال سایره قرار داده‌اند. نویسنده‌گان و فلاسفه رومی مانند: پلاتوس، ترِنس، هوراس و سیسرو هم نوشته‌های خود را مزیّن به امثال و حکم نموده ولی هیچ‌کدام به جمع‌آوری یا تحقیق در پیرامون آن نپرداخته‌اند، ضمن اینکه اکثر مثل‌های موجود در ادبیات رومی، متکی بر امثال و حکم یونانی است که بعدأ اروپائیان به ترجمه آن‌ها اقدام نموده و به گنجینه فرهنگ عامیانه خود غنای بیشتری دادند. نویسندگان معاصر نیز با استفاده از ضرب‌المثل در آثار خود و تغییر آنها بر اساس ولریسم، چهره‌ای طنزآمیز به ادبیات بخشیده‌اند. نویسنده‌گانی چون برتولت برشت، گونتر گراس، مارتین والزر، اریش کستنر، هانس ماگنوس انسنبرگر و هاینریش بل در آلمان و صادق هدایت، محمدعلی جمال‌زاده، علی‌اکبر دهخدا، ایرج‌میرزا و عارف قزوینی و هنرمندان دیگر در ایران، ستاره‌گان درخشان ادبیات و فرهنگ مردمی هستند و نامشان باقی.
در مورد پیدایش و رواج امثال و اصطلاحات مثلی هیچ‌گونه اطلاعی در دست نیست. جملاتی که امروزه به عنوان امثال و حکم شناخته شده و در تکلم عموم جاری است، ابتدا گفتار لحظه‌ای و ترواش برق‌آسای اندیشه انسان سخن‌گو بوده که به لحاظ مؤثربودن، دقیق‌بودن و دلنشین‌بودن آن در ذهن شنونده حک و سپس تکرار شده‌است. اولین گوینده یک عبارت مثلی به همان اندازه ناشناس است که گوینده‌گان و نویسنده‌گان اشعار فولکلوریک و اساطیر باستانی. کتب مقدس مانند تورات، انجیل و قرآن نه تنها یکی از سرچشمه‌های لایزال پند و اندرز می‌باشند بلکه بسیاری از امثال و حکم و اصطلاحات مثلی نیز از این منابع اخذ شده‌اند. اگر اناجیل عهد عتیق و عهد جدید را به عنوان منبع امثال و حکم و اصطلاحات مثلی شناخته‌اند، به دلیل ترجمه آگاهانه آن به وسیله نابغه زبان آلمانی، دکتر مارتین لوتر است. ترجمه لوتر یک برگردان تحت‌اللفظی نیست بلکه تولّدی دیگر از کتاب مقدس مسیحیان است که عناصر فرهنگی و ادبیات مردم آلمان(اروپا) در آن مؤثر بوده‌است. به روایتی دیگر، مارتین لوتر ابتدا انجیل را آلمانی کرد و پس آنگاه به مردم آلمان هدیه نمود.
شایان ذکر است که حیات امثال و حکم به دوران قبل از کتابت و نوشتارهای ادیبانه باستانی رسیده که بعدأ به صورت نقل‌قول از گفتارهای نابنوشته در ادبیات عتیق ملل متمدن ضبط شده‌اند. کتیبه‌های متعلق به سومری‌ها که با خط میخی نوشته شده، حاوی امثال و حکمی هستند که محققین «زبان‌شناس» به کشف و ترجمه آن توفیق یافته‌اند. با توجه به مطلب فوق، هر اثر ادیبانه‌ای که ضابط امثال و حکم باشد، نباید بدون تحقیق و بررسی، منشأ و مبدأ آن مَثَل تلقی گردد. بسیاری از امثال پیش از اینکه در آثار نویسندگان یا شعرا ظاهر شوند، مدت‌ها در زبان و گویش عامیانه مردم رایج و سایر بوده و همانند افسانه‌ها و قصه‌ها، سینه به سینه نقل شده‌اند. در کنار منابع شفاهی و گویشی، اهمیت ضبط و نگارش ادبی امثال و حکم، امثال سایره و اصطلاحات مثلی را نباید نادیده گرفت. از این طریق نیز بسیاری از اشعار مردم‌پسند به لحاظ تکرار مداوم و انتشار آن‌ها در دور و نزدیک، به قلمرو امثال و حکم راه یافته و با اقبال مردم مواجه شده‌اند. اکثر قریب به اتفاق امثال و حکم اروپایی، ریشه در ادبیات قدیم یونان، روم و همچنین انجیل عهد قدیم و جدید دارد. قرن بیستم نیز زمینه‌ای بسیار مناسب برای ایجاد مثل و عبارات مثلی به وجود آورده‌است. امثال و حکم و اصطلاحات مثلی ِ متولد در قرن نوزده و بیست، در زبان‌های غیر اروپایی نیز رواج یافته‌است. در سال‌های اخیر به لحاظ توسعه تبلیغات و آگهی‌های تجارتی و استفاده از امثال به منظور کسب اعتبار برای کالاهای تجاری، و نقش رسانه‌های گروهی، اصطلاحات و امثال جدیدی به مِنَصّه ظهور رسیده، بنابراین دوران طرح و انتشار امثال و حکم به سر نیامده‌است.

منابع
امثال و حکم - دهخدا
دانشنامه آزاد ویکی پدیا
Odin آنلاین نیست   پاسخ با نقل قول
قدیمی 2010-07-11, 15:15   #2
Odin
Administrator
 
آواتار Odin
 
تاریخ عضویت: 04-05-2008
محل سکونت: Pseudo Islamic - Democracy Off
نوشته‌ها: 3,691
سپاس: 3,796
سپاسگزاری: 10,025 بار در 3,544 پست
پیش فرض

آب از سرچشمه گل آلود است
اختلاف و نابسامانی در هر کاری ناشی ار بی کفایتی و سوءتدبیر مسئولان است. " آب از سرچشمه گل آلود است " عبارتی است که ریشه ی تاریخی دارد و از زبان بیگانه به فارسی ترجمه شده است.

● ( لطائف الطوائف ، ص ١٣۹ ) : خلفای اموی جمعا ١۴ نفر بوده اند که از سال ۴١ تا ١٣۶ هجری درسرزمین پهناور اسلامی خلافت کرده اند. در میان ایشان هیچ یک در مقام فضیلت و تقوی همتای خلیفه ی هشتم، عمر بن عبداعزیز، نبوده است. این خلیفه تعالیم اسلامی را تمام و کمال اجراء می کرده است؛ دوران کوتاه خلافتش توام با عدل و داد بود و بدون تکلف و تجمل زندگی می کرد.

روزی این خلیفه از عربی شامی پرسید : عاملان من در دیار شما چه می کنند و رفتارشان چه گونه است ؟

عرب شامی با تبسمی رندانه جواب داد : « اذا طابت العین، عذبت الانهار » ، یعنی چون آب در سرچشمه صاف و زلال باشد، در نهرها و جویبارها نیز صاف و زلال خواهد بود.

● ( ارسطو ) : بعضی ها این سخن را از حکیم یونانی ، ارسطو می دانند که گفته است : پادشاه مانند دریا و ارکان دولت مانند نهرهایی هستند که از دریا منشعب می شود.

● ( روضه الصفا ، ص ۶۸۵ ) : میرخواند این سخن را از افلاطون می داند که فرمود: پادشاه مانند جوی بسیار بزرگ آب است که به جوی های کوچک منشعب می شود. پس اگر آن جوی بزرگ شیرین باشد، آب جوی های کوچک را بدان منوال توان یافت و اگر تلخ باشد، همچنان.

● ( تذکره الاولیاء ، ص ۲٣۶) : فریدالدین عطار نیشابوری این سخن را به عارف عالیقدر ابو علی شقیق بلخی نسبت می دهد که چون قصد کعبه کرد و به بغداد رسید، هارون ارشید او را بخواند و گفت : مرا پندی ده ! شقیق ضمن مواعظ حکیمانه گفت : تو چشمه ای و عمال جوی ها. اگر چشمه روشن بود، تیرگی جوی ها زیان ندارد، اما اگر چشمه تاریک بود، به روشنی جوی هیچ امید نبود.

در هر صورت این سخن از هرکس و هر کشوری باشد، ابتدا به زبان عرب در آمده و ار آن جا به زبان فارسی منتقل گردیده است. ولی به مصداق " الفضل للمتقدم " باید ریشه ی عبارت بالا را از گفتار افلاطون دانست که بعد ها متاخران آن را به صور و اشکال مختلف در آورده اند.

آب پاکی روی دست کسی ریختن
هرگاه کسی با امید موفقیت مدت ها کوشش و فعالیت کند ولی با صراحت به او پاسخ منفی بدهند و دست رد بر سینه اش بگذارند، برای بیان حالش از این عبارت استفاده می کنند . در این جا مطلب بر سر آب پاک است که باید دید چه نوع آب است که تکلیف را یکسره می کند.

در دین اسلام فصل مخصوصی برای طهارت و پاکیزگی آمده است. علت این امر عدم رعایت اعراب به موضوع نظافت و بهداشت بوده است. دین اسلام عامل نظافت و پاکیزگی را از عوامل اساسی ایمان تلقی کرده و عوامل ناپاکی را در اصطلاح فقهی نجاسات و عواملی را که پاک کننده ی نجاسات است مطهرات می نامد که عبارتند از : آب، زمین، آفتاب و استحاله ( مانند چوب نجسی که بسوزد).

در میان این مطهرات، موثر ترین آن ها آب است، اما در فقه اسلام آمده است که اشیاء نجس با یک بار شستن پاک نمی شود. در این فقه موضع مشکوک و ناپاک را بسته به نوع و کیفیت نجاسات باید از٣ تا ۷ بار شست تا طهارت شرعی انجام شود.

به آن آب آخرین که نجاست و ناپاکی را به کلی از بین می برد، در اصطلاح شرع اسلام آب پاک می گویند، زیرا هنگامی ریخته می شود که موضع مشکوک دیگر کاملا پاک و پاکیزه شده است.

همان گونه که در اصطلاح شرع اسلام این آب آخرین ( یعنی آب پاک ) است که چیز ناپاک را به کلی پاک می کند، مردم نیز در عرف خود، آن حرف آخری را که امید کسی را به کلی از میان ببرد و موجب گردد که وی دیگر دنبال حرف یا کاری را نگیرد، به آب پاک تشبیه می کنند و عبارت آب پاکی روی دست کسی ریختن را به معنای ناامید ساختن قطعی کسی به کار می برند.

آب زیر کاه
این اصطلاح در باره ی کسی به کار می رود که در لباس دوستی و خیر خواهی برای دستیابی به اهداف خود، دیگران را فریب می دهد و به آنان خیانت می کند.

در گذشته یکی از ترفندهای جنگی آن بود که در مسیر حرکت دشمن که از میان مزارع و کشتزارها می گذشت باتلاق هایی پر از آب حفر کنند و روی آن را زیبا و طبیعی با کاه و علف بپوشانند تا دشمن هنگام عبور از این مناطق در آن ها افتاده و غرق شود. بدین ترتیب پیشتازان سپاه دشمن و سوارکاران آن ها در این باتلاق های سرپوشیده فرو می رفتند و با کند شدن پیشروی آنان این فرصت برای مدافعان آن منطقه فراهم می آمد تا سپاه خود را آماده و تجهیز نمایند.

این حیله ی جنگی در مبارزات مردم ویتنام علیه امریکائیان نیز به کار گرفته شده است و ویت کنگ ها در درون جنگل ها کودال های کوچک یا بزرگی حفر و پر از آب می گردند و سر نیزه و سیخ های بلند دیگری را نیز در آن ها قرار می دادند و روی آن ها را با کاه و برگ و علف می پوشاندند و سربازان امریکایی که از آب زیر کاه خبر نداشتند هنگام پیشروی در این گودال های پر از آب و سرنیزه می افتادند و با فرو رفتن سرنیزه ها در بدنشان و غرق شدن در آب با مرگ هولناکی از میان می رفتند.

آبشان از یک جوی نمی گذرد
هرگاه میان دو یا چند تن در انجام کاری توافق و سازگاری وجود نداشته باشد از این عبارت برای نشان دادن رابطه ی آنان استفاده می شود .

در گذشته که از لوله کشی آب خبری نبود، اهالی شهرها و روستا ها برای تامین آب مورد نیاز خود، از آب رودخانه ها، نهرها و یا آب چشمه و قنات که اغلب در جوی های سرباز جاری بود، استفاده می کردند. مردم در اول هر هفته و یا ماه (بسته به کمی یا زیادی آب ) حوض ها و آب انبارهای خود را پر می کردند و از آن برای نوشیدن و شستشو و نظافت استفاده می کردند. گرفتن آب از جوی ها بیشتر در شب انجام می گرفت، زیرا در شب دیگر کسی ظروف کثیف یا لباس های چرک خود را کنار جوی نمی شست و آب جوی تقریبا دست نخورده بود.

در هنگامی که نوبت آب می شد و آب در جوی ها راه می افتاد هر کس کوشش می کرد پیش از آن که جریان آب قطع شود زودتر آب خود را بگیرد و این عجله و شتاب زدگی و عدم رعایت نوبت و حق تقدم دیگران موجب می شد که در این شب ها چنان غوغا و قشقرقی در محلات به راه بیفتد که دیگر کسی نمی توانست تا صبح بخوابد.

در روستاها که موضوع آب گیری و آب یاری مزارع جنبه حیاتی داشت این وضعیت بسیار شدیدتر بود و کشاورزان هنگام آب گیری گاه با داس و بیل و چوب به جان یکدیگر می افتادند و یکدیگر را زخمی و حتا به قتل می رساندند. بنا براین و برای جلوگیری از پیش آمدن چنین مشاجراتی بود که هر کس کوشش می کرد آب مورد نیاز خود را از جویی برندارد که آنانی که با او مشاجره دارند از آن بر می دارند و از این رو است که اکنون ضرب المثل " آبشان از یک جوی نمی گذرد " را در مورد کسانی به کار می برند که بر سر موضوعی با یکدیگر نمی سازند و با هم مشاجره دارند.

آتش بیار معرکه
این اصطلاح را برای کسی به کار می برند که در ماهیت و اصل دعوا و مشاجره ی میان چند تن شرکت ندارد، اما کارش تشدید این دعوا و مشاجره و گرم نگاهداشتن آتش اختلاف در میان آنان است.

در گذشته که موسیقی گسترش چندانی نداشت، ضرب و دف از ابزار اصلی مطربان به شمار می رفت. آنان این ابزار را زیر بغل می گرفتند و همه جا همراه می بردند. گروه مطربان اغلب تشکیل می شد از یک کمانچه کش، نی زن، ضرب گیر، دف زن، خواننده و رقاصه. یک نفر دیگر هم که اصلا از کار مطربی سررشته ای نداشت همیشه همراه این گروه بود که وظیفه ی خاصی بر عهده داشت. این شخص را " دایره نم کن " یا " آتش بیار " می نامیدند.

دو ساز ضرب و دف از چوب وپوست تشکیل شده است. پوست این دو ساز در بهار و تابستان خشک و منقبض و در پائیز و زمستان که موسم باران و رطوبت است مرطوب و منبسط می گردد. در بهار و تابستان لازم است که این پوست هر چند ساعت یک بار مرطوب و تازه گردد تا صدای آن به علت خشکی و انقباض تغییر نکند. این وظیفه در این فصول به عهده ی دایره نم کن بود که ظرف آبی جلوی خود قرار می داد و ضرب و دف را نم می داد و تازه نگاه می داشت. در پائیز و زمستان همین شخص که حالا آتش بیار نامیده می شد پوست های مرطوب شده را روی منقل آتش می گرفت و با حرارت دادن خشک می کرد.

این شخص که از موسیقی چیزی نمی دانست نه می توانست ساز و ضرب و دف بزند و نه به آواز و خوانندگی آشنایی داشت، اما وجودش به قدری موثر بود که اگر دست از کار می کشید دستگاه طرب می خوابید و بساط معرکه و شادی مردم برچیده می شد.

و چون افراد سخن چین و فتنه انگیز که در اصل مشاجرات شرکت ندارند، با بدگویی کردن و ایجاد شبه آتش اختلافات را دامن می زنند آن ها را به آتش بیار معرکه تشبیه می کنند

از سوی دیگر دستگاه موسیقی و طرب در گذشته از نظر مذهبی بیشتر از امروز مورد بی اعتنایی بود و گناه اصلی وجود آن را آتش بیار می دانستند و بر این باور بودند که اگر او ضرب و دف را آماده نکند دستگاه موسیقی و عیش نیز خود به خود از کار می افتد و موجب انحراف اخلاقی نمی گردد.

آفتابی شدن
این اصطلاح را برای کسی به کار می برند که پس از مدتی دراز از محل خود خارج شده و خود را نشان دهد.

خشکی و کم آبی و نیز وضعیت کوهستانی و شیب مناسب اغلب اراضی فلات ایران موجب آن گردید که ایرانیان از دست کم ده سده پیش از میلاد مسیح با حفر قنات ها و استفاده از آب های زیر زمینی بخش بزرگی از بیابان های بی آب و علف کشور را به مزارع و باغات سرسبز و خرم مبدل سازند.

پادشاهان هخامنشی ، اشکانی و ساسانی مردم را به کشاورزی و آباد کردن اراضی تشویق فراوان می کردند و فن قنات کنی را در سراسر کشورهایی که فتح می کردند نیز رایج می ساختند. این فن امروز از عجایب آن روزگار به شمار می آید و یکی از کارشناسان این فن در این باره می نویسد : « علم هیدرولوژی در جستجوی پدر خود بود که ناگهان جد بزرگ خود را در ایران یافت » ( مجله ی یغما، شماره ی ٣۲۰ ، دکتر پرویز ناتل خانلری).

پس از آن که قنات را برای بهره برداری آماده می کردند برای آزمایش ِ جریان آب در آن، در مبدا آن، یعنی در چاه مادر، مقداری کاه روی آب می ریختند و با دیدن این کاه ها در مظهر قنات، یعنی در محل خروج آب از قنات، میزان سرعت آب و حسن جریان آب را می سنجیدند. واژه ی " کاریز " نیز که در واقع " کاه ریز " است از همین جا آمده است.

در آن هنگام که آب قنات به مظهر قنات می رسید و از زمین خارج می شد می گفتند که آب آفتابی شده است، یعنی از تاریکی خارج شده و به آفتاب و روشنایی رسیده است.

این عبارت اکنون مجازا برای کسانی که پس از مدت ها از انزوا خارج شده و خود را نشان می دهند به کار می رود.

از بیخ عرب شدن
این اصطلاح برای کسی به کار می رود که با وجود مدارک فراوان با کمال بی پروایی دست از انکار واضحات بر نمی دارد .

پیش از ظهور اسلام زبان رسمی در ایران زبان پهلوی ساسانی بود که به گویش های گوناگون به آن سخن می گفتند. حمله و تسلط تازیان بر ایران در کنار عرضه ی دین اسلام به ایرانیان، اساس قومیت و ملیت ایران را متزلزل ساخت و فرهنگ و ادب کشور ما را به شکلی ناموزون در آورد. خط در ایران عربی گردید و زبان عربی در بسیاری نقاط جای زبان پهلوی و شاخه های گوناگون آن را گرفت. با این حال نتوانست زبان و فرهنگ ملی و قومی ایرانیان را ریشه کن کند . با همت و پایمردی دانشمندان و بزرگان میهن پرستی چون فردوسی که در نوشتن صدها کتاب نظم و نثر پارسی، زبان دری را که شاخه ای از زبان پهلوی است به جای زبان تازی به کار بردند، شیرازه ی فرهنگ و ملیت ایران از تند باد حوادث مصون ماند.

حکومت های طاهریان ، صفاریان و سامانیان در خراسان، اگر چه در تجدید استقلال ایران کوشش بسیار کردند و در احیای آداب و رسوم ایرانی تلاش نمودند، لیکن چون در عصر آنان استقلال و تمامیت ایران هنوز نضج لازم را نگرفته بود، ناگزیر بودند که به ظاهر در حفظ و نگهداری رابطه ی دوستی و سیاسی خود با دربار خلفای عباسی اظهار علاقه کنند تا نهال نورس استقلال کشور که پس از نزدیک به دو سده تسلط بیگانه دوباره جوانه زده بود، با تند روی ها ی بی مورد و احساسات دور از عقل و منطق به کلی ریشه کن نشود.

از این رو در دوره ی حکومت این سلسله های ایرانی، در خراسان زبان و خط عربی در امور دیوانی و حکومتی جایگزین خط و زبان فارسی گردید و بسیاری از بزرگان ادب خراسان نیز زبان عربی را آموختند و به کار بردند.

اما اهالی خراسان که به فرهنگ و ادب پارسی علاقه و دل بستگی فراوان داشتند درباره ی هر ایرانی که عربی می نوشت و با به عربی سخن می گفت به کنایه می گفتند که « از بیخ عرب شده است » ، یعنی عرق و حمیت ایرانی و ایرانی نژاد بودن خود را که مثل روز، روشن و آشکار است انکار می کند و یکسره عرب شده است.

در واقع چون ایرانیان در آن هنگام نفوذ بیگانگان را نمی پذیرفتند و در عین حال نیز توانایی مبارزه و مخالفت آشکار با حاکمان عرب را نداشتند، حس ملیت خواهی و میهن پرستی خود را در عبارت هایی مانند " از بیخ عرب شده " به رخ مجذوبان و مرعوبان عرب می کشیدند.

این اصطلاح اگر چه امروز دیگر مصداقی ندارد، همچنان در مورد انکار بدیهیات به کار برده می شود.

انگار از دماغ فیل افتاده !
این اصطلاح در باره ی کسی به کار برده می شود که خود را منحصر به فرد و مورد احتیاج دانسته و بسیار از خود راضی است.

گذشتگان بر این باور بودند که سه حیوان، یعنی موش، گربه و خوک پیش از طوفان نوح وجود نداشته اند و تنها بر حسب ضرورت در کشتی نوح پدید آمده اند که داستان آن در روضه الصفا ( جلد اول، ص ۶۴ ) و مجمل التواریخ و القصص ( ص ١۸۵ ) چون این آمده است :

در طی مدت شش ماه که کشتی نوح چون پر کاهی بر روی امواج خروشان دریا در حرکت بود سطح و هوای کشتی از سرگین و پلیدی مردم و فضولات حیواناتی که در کشتی بودند بسیار ملوث و متعفن شد . ساکنان کشتی که دیگر به ستوه آمده بودند نزد نوح رفتند و نزد او شکوه و گلایه کردند.

پس از مناجات نوح بر درگاه خداوند، امر آمد که نوح بر پشت فیل دست فرود آورد. چون نوح به این فرمان عمل نمود، خوکی از بینی فیل بیرون افتاد و همه ی پلیدی ها را خوردن گرفت و سفینه پاک گشت. آورده اند که ابلیس که از پاکیزگی کشتی ناراحت شده بود، نیز دستی بر پشت خوک زده و از بینی خوک موشی بیرون آمد که در کشتی خرابی بسیار می کرد و نزدیک بود که کشتی را سوراخ کند. این بار نیز خداوند فرمان داد تا نوح دستی بر روی شیر بکشد که با این کار، شیر عطسه ای زده و گربه ای از بینی او بیرون آمد و زحمت موش را مرتفع ساخت.

حال ببینیم ارتباط خوک که از دماغ فیل افتاده است چه ربطی دارد به آدم‌های متکبر و از خود راضی مهدی پرتوی آملی در این باره آورده است: «از آنجا که فیل حیوان عظیم الجثه ای است و عظمت و هیبتش دل شیر را می‌لرزاند، لذا آنچه از دماغ فیل افتاده: «حتی اگر خوک مفلوک هم باشد» در مورد افراد خودخواه متکبر معجب مورد استفاده و ضرب المثل قرار گرفته است»

اما به نظر می‌رسد که چهره خود خوک هم در کاربرد این ضرب المثل درباره آدم‌های از خود راضی، بی‌ارتباط نیست. خوک همان طور که همگان می‌دانند دماغی سربالا دارد و چشم‌های ریزش هم طوری است که انگار همیشه از بالا، آن هم از بالای دماغ سربالایش به بقیه چیزها نگاه می‌کند. چنانچه اصطلاح دیگری هم در مورد آدم‌های از خود راضی به کار می‌رود: «طرف چنان دماغش را بالا می‌گیرد و راه می‌رود که انگار»

علی اکبر دهخدا در «امثال و حکم» خود، جلوی ضرب المثل «از دماغ فیل افتاده» فقط نوشته است «بسیار برتن و متکبر است.» احمد شاملو در «کتاب کوچه» یادی از این ضرب المثل نکرده است.
اما جوانان امروز اصطلاحاتی به جای این ضرب المثل به کار می‌برند که در این سال‌ها ساخته شده است «طرف برای خودش پپسی باز می‌کند»، «طرف برای خودش کارت تبریک می‌فرستد»
در «فرهنگ لغات زبان مخفی» نوشته دکتر مهدی سمائی اشاره ای به اصطلاحات جوانان که متضمن این مضمون باشد، دیده نشد.

از کوره در رفتن
این اصطلاح در باره کسانی به کار می رود که ناگهان و به سختی خشمگین شده و با حالتی غیر عادی و ناهنجار رفتار می کنند.

این عبارت از اصطلاحات رایج در میان آهنگران است. در کوره ی آهنگری که برای جدا کردن آهن از سنگ آهن و یا گداختن آهن ( برای ساختن ابزار و آلات گوناگون ) روشن می شود، لازم است که درجه ی حرارت آرام آرام بالا برود تا آهن سرد به تدریج گرم و گداخته و مذاب شود، زیرا آهن این خاصیت را دارد که اگر ناگهان در حرارت شدید قرار بگیرد سخت گداخته شده و سپس با صداهای مهیبی منفجر و به بیرون کوره پرتاب می شود، یعنی " از کوره در می رود ".

از این رو برای توصیف رفتار غیر طبیعی افراد خشمگین و از کوره ی اعتدال خارج شده که با از کوره در رفتن آهن ِ ناگهان گداخته شده تشابه دارد، از این اصطلاح آهنگری استفاده می شود .

از کیسه ی خلیفه بخشیدن
هرگاه کسی گشادبازی کنند و از مال و دارایی دیگری بذل و بخشش نماید، این اصطلاح را در باره ی او به کار می برند.

خلیفه ی مورد نظر در این اصطلاح کسی نیست جز خلیفه هارون الرشید و آن که از کیسه ی وی بذل و بخشش نموده است وزیر ایرانی او جعفر برمکی می باشد.

پیرامون رویداد مربوط به این اصطلاح در کنب " داستان های امثال " تالیف مرتضویان، " از عرب تا دیالمه " و " تاریخ تمدن اسلام " نوشته ی جرجی زیدان داستانی آمده است که کوتاه شده ی آن چون این است :

عبدالملک بن صالح از امیران و بزرگان خاندان بنی عباس بود که مردی فاضل و دانشمند و پرهیزکار بود. وی پیش از به خلافت رسیدن هارون الرشید به فرمان هادی، خلیفه ی وقت، حکومت موصل را در اختیار داشت، ولی پس از دو سال، در زمان خلافت هارون الرشید بر اثر بدگویی مخالفان از حکومت بر کنار و در بغداد منزوی و خانه نشین شده بود.

وی چون دستی گشاده داشت پس از چندی مقروض گردید. ولی عزت نفس مانع از آن بود که وی از هر مقامی درخواست کمک نماید. از سوی دیگر چون از بلند طبعی و سخاوتمندی جعفر برمکی، وزیر مقتدر هارون الرشید آگاهی داشت و می دانست که جعفر مردی فصیح و دانشمند است و قدر فضلا را به تر می داند نیمه شبی که بغداد و بغدادیان در خواب بودند با چهره ی بسته و ناشناس راه خانه ی جعفر برمکی را در پیش گرفت و اجازه ی دخول خواست.

اتفاقا در آن شب جعفر برمکی با جمعی از خواص و محارم خود بزم شرابی ترتیب داده بود. هنگامی که پیشخدمت مخصوص سر در گوش جعفر کرد و گفت : عبدالملک بر در سرای است و اجازه ی حضور می طلبد. جعفر وی را دوست صمیمی خود عیدالملک که اغلب اوقات خود را در مصاحبت وی می گذراند، پنداشته و اجازه دخول داد.

هنگامی که عبدالملک صالح وارد شد و جعفر برمکی او را دید، چنان منقلب شد که از جای خود جهید و بر پا ایستاد. می گساران باده بریختند و گل عذاران به پشت پرده گریختند، رامشگران نیز دست از چنگ و رباب برداشتند و پا به فرار گذاشتند.

عبدالملک چون پریشان حالی جعفر بدید با کمال خوشرویی در کنار بزم نشست و فرمان داد تا مغنیان بنوازند و ساقیان جام شراب را در گردش آورند.

جعفر چون آن همه بزرگمردی از عبدالملک صالح دید بیش از پیش شرمنده گردیده و پس از ساعتی اشاره کرد تا بساط شراب را برچیدند و همه ی حضار را مرخص نمود. سپس بر دست و پای عبدالملک بوسه زد و گفت : از این که بر من منت نهادی و بزرگواری کردی بی نهایت شرمنده و سپاسگزارم . اکنون در اختیار تو هستم. هر چه بفرمایی به جان خریدارم.

عبدالملک پس از شرح مقدمه ای حال خود باز گفت و از جعفر برمکی درخواست یاری و استمداد نمود. جعفر بی درنگ و با گشاده رویی این درخواست و چند درخواست دیگر عبدالملک را برآورده نمود و صبح آن شب عبدالملک در حالی که قلبش مالامال از شادی و سرور بود خانه ی جعفر را ترک گفت.

بامدادان جعفر برمکی همچون هر روز به داراخلافه رفت و به حضور هارون الرشید بار یافت. خلیفه با کنجکاوی نظری به جعفر انداخت و گفت : پیداست که امروز خبر مهمی داری. جعفر گفت : آری امیرالمومنین، شب گذشته عموی بزرگوارت عبدالملک صالح به خانه ی من آمد و تا صبح با یکدیگر گفتگو کردیم. هارون الرشید که نسبت به عبدالملک بی مهر بود با غضب گفت : این پیر سالخورده هنوز از ما دست بردار نیست. قطعا توقع نابجایی داشته است.

جعفر با خونسردی پاسخ داد : اگر ماجرای شب گذشته را به عرض برسانم امیرالمومنین خود به گذشت و بزرگواری این مرد شریف و دانشمند اذعان خواهند کرد. آن گاه داستان بزم و شراب و حضور غیر مترقب عبدالملک و سایر رویداد ها را مفصلا شرح داد.

خلیفه با شنیدن سخنان جعفر بسیار تحت تاثیر قرار گرفت و گفت : از عمویم بعید بنظر می رسید که تا این اندازه جوانمردی نشان دهد. از مردانگی و بزرگواری او خوشم آمد و آن چه کینه از وی در دل داشتم یکسره زائل گردید.

جعفر برمکی چون خلیفه را بر سر نشاط دید به سخنانش ادامه داد و گفت : ضمن گفتگو معلوم شد که پیرمرد در این اواخر مبلغ قابل توجهی مقروض شده است که دستور دادم قرض هایش را بپردازند. هارون الرشید به شوخی گفت : قطعا از کیسه ی خودت !

جعفر با لبخند گفت : « از کیسه ی خلیفه بخشیدم ». چه عبدالملک در واقع عموی خلیفه است و حق نبود از بنده چون این جسارتی سر بزند. هارون الرشید که جعفر برمکی را چون جان دوست می داشت چیزی نگفت و با تقاضایش موافقت کرد.

جعفر دوباره سر برداشت و گفت : چون عبدالملک دستی گشاده دارد و مخارج زندگی اش زیاد است مبلغی هم برای تامین آینده ی وی حواله کردم. هارون الرشید به شوخی گفت : این مبلغ را حتما از کیسه ی شخصی بخشیدی . جعفر پاسخ داد : چون از اعتماد کامل برخوردار هستم « از کیسه ی خلیفه بخشیدم».

هارون الرشید لبخندی زد و گفت : این را هم قبول دارم ، به شرط آن که دیگر گشادبازی نکرده باشی.

جعفر گفت : امیرالمومنین به تر می دانند که عبدالملک آفتاب لب بام است و دیر یا زود افول می کند. آرزو داشت که واپسین سال های عمر خود را در جوار مرقد حضرت رسول بگذراند. وجدانم گواهی نداد که این خواهش دل رنجور را تحقق نبخشم. لذا فرمان حکومت و ولایت مدینه را به نام او صادر کردم. هارون به خود آمد و گفت : راست گفتی، عبدالملک شایستگی این مقام را دارد و صلاح است حکومت طائف را نیز به آن اضافه کنی.

جعفر پس از قدری تامل ادامه داد : ضمنا از حسن نیت و اعتماد خلیفه نسبت به خود استفاده کرده، آخرین آرزوی عبدالملک را نیز وعده ی قبول دادم. هارون گفت : با این ترتیب و تمهیدی که شروع کردی، قطعا آخرین آرزوی او را هم از کیسه ی خلیفه بخشیدی ! ؟

جعفر برمکی رندانه پاسخ داد : اتفاقا بخشش در این مورد به خصوص جز از کیسه ی خلیفه عملی نبود، زیرا عبدالملک آرزو دارد فرزندش صالح به افتخار دامادی خلیفه امیرالمومنین نائل آید. من هم با استفاده از اعتماد و بزرگواری خلیفه این وصلت فرخنده را به او تبریک گفتم و حکومت مصر را نیز برای فرزندش، یعنی داماد آینده ی خلیفه، در نظر گرفتم.

هارون گفت : ای جعفر، تو نزد من به قدری عزیز و گرامی هستی که آن چه از جانب من تقبل و تعهد کردی همه را یکسره قبول دارم. برو از هم اکنون ترتیب کارهای عبدالملک را بده و او را به سوی مدینه گسیل دار.
Odin آنلاین نیست   پاسخ با نقل قول
قدیمی 2010-07-11, 15:15   #3
Odin
Administrator
 
آواتار Odin
 
تاریخ عضویت: 04-05-2008
محل سکونت: Pseudo Islamic - Democracy Off
نوشته‌ها: 3,691
سپاس: 3,796
سپاسگزاری: 10,025 بار در 3,544 پست
پیش فرض

الکی
کارهای بدون مطالعه و نقشه و نیز رفتار غیر حقیقی و به طور کلی هر چه را که واقعیت ندارد، بی هدف و یا بی دوام باشد الکی می نامند.

این اصطلاح مترادف با " کشکی " است و برای نام گذاری آن دو علت را ذکر کرده اند.

● در گذشته که هنوز الک سیمی معمول نبود، پارچه های بسیار نازک پنبه ای را مانند الک سیمی به چوب وصل می کردند و آرد و سایر چیزهای نرم را برای بیختن از آن عبور می دادند. عبدالله مستوفی در کتاب شرح زندگانی من ( جلد سوم، ص ۲۷٣ ) چنین می نویسد : « این پارچه های پنبه ای دوام و قوامی نداشت، به همین مناسبت پارچه های نازک و بی دوام را الکی می گفتند ( یعنی فقط به درد الک ساختن می خورد). کم کم این معنی مجازی را منبسط کرده و امروز دیگر این توصیف را به کلیه ی چیزهای بی دوام و بی ثبات و بی ترتیب و بی موقع و حتی اخبار بی اصل هم می دهند. »

● در مقاله ی آقای علینقی بهروزی در مجله ی هنر و مردم ( شماره ی ١۰١ ، ص ۵۲ ) در باره وجه تسمیه ی واژه ی الکی چنین آمده است :

« معنی و مفهوم کلمه ی الکی بیش تر سخن یا عمل نسنجیده و بدون فکر قبلی و هدف مشخص است و این شاید از معنی دیگر کلمه ی الک گرفته شده باشد، زیرا چون آن که می دانیم، لفظ الک علاوه بر معنی آردبیز ( لغتنامه ی دهخدا )، معنی یکی از قطعات چوبی را که در بازی " الک دولک " به کار می رود نیز می دهد. در این بازی چوب بزرگ تر را دولک و چوب کوچک تر را الک می گویند.

رسم بازی چنان است که الک را به هوا انداخته و سپس با دولک می زنند تا به فاصله ای دور برود. زننده در هنگام زدن، مقصد و هدف معینی ندارد. مقصود او فقط زدن است و محل و هدف افتادن روشن نیست. بنابراین می توان تصور کرد که اصطلاح الکی از این بازی گرفته شده باشد، یعنی همان طور که در بازی الک دولک هنگام زدن هدف مشخصی را در نظر نمی گیرند و بدون تفکر می زنند، کارهای الکی نیز بدون تفکر و بی هدف انجام می شود. »

با آب حمام دوست گرفتن
این اصطلاح را برای کسانی به کار می برند که به سادگی و تنها با زبان خوش و اخلاق خوب دوستی دیگران را به خود جلب می کنند.

در گذشته در همه ی شهر ها و روستاهای ایران حمام عمومی وجود داشت و از پیش از طلوع آفتاب تا ساعت هشت در اختیار مردان و از آن به بعد که مردان به سر کار می رفتند تا چند ساعتی از بعد از ظهر در اختیار زنان قرار داشت. در این حمام ها که دارای خزینه بودند آدابی مرسوم بود که انجام برخی از آن ها جنبه ی ضرب المثل پیدا کرده است.

یکی از این آداب این بود که هر کس وارد حمام می شد برای اظهار ادب نسبت به بزرگ تر ها که در صحن حمام نشسته و مشغول کیسه کشی و صابون زدن بودند، فورا یک سطل آب گرم از خزینه ی حمام بر می داشت و بر سر آن بزرگ تر می ریخت و این کار را به ترتیب تقدم برای یکایک بزرگ تران تکرار می کرد.

از آداب دیگر این بود که اگر تازه واردی یکی از آشنایان و بستگان بزرگ تر خود را در صحن حمام می دید فورا به خدمتش می رفت و برای اظهار ادب و احترام او را مشتمال می داد و یا به اصرار لیف صابون را از دستش می گرفت و پشتش را صابون می زد.

سنت دیگر این بود که هر کس وارد خزینه می شد به همه ی کسانی که در خزینه مشغول شست و شو بودند سلام همگانی می داد و در همان پله ی اول خزینه، دو دست را زیر آب کرده و کفی از آب خزینه بر می داشت و به دیگران تعارف می کرد. یعنی با آن آب مفت و مجانی به آشنا و بیگانه اظهار محبت می کرد و چه بسا که از این رهگذر پایه ی دوستی و صمیمیتی با افراد بیگانه در حمام گذاشته می شد.

از این رو بود که مردم درباره ی کسی که همیشه تنها با رفتار خوب و محترمانه و بدون خرج و زحمت دوست پیدا می کرد این اصطلاح را به کار می بردند و می گفتند : فلانی با آب حمام دوست می گیرد.

باج ندادن به شغال
این اصطلاح را درباره ی کسانی به کار می برند که زیر بار تهدید شخص قدرتمند و خطرناکی نمی روند و حاضر به دادن باج و رشوه به وی نمی گردند.

نخست باید دانست که در این اصطلاح واژه ی " شغال " نادرست و درست آن " شغاد " می باشد که به داستان تاریخی " رستم و شغاد " مربوط می گردد که شرح آن در شاهنامه ی فردوسی به تفصیل آمده است و ما در این جا کوتاه شده ی آن را برای آشنایی خوانندگان ارجمند با این اصطلاح، بازگویی می کنیم :
زال پدر رستم پس از آن که کنیزکی ماهرو را به همسری خود برگزید از وی صاحب پسری گردید که او را " شغاد " نامیدند.
ستاره شناسان درباره ی این پسر فال بد زدند و به زال گفتند که هنگامی که وی بزرگ گردد ریشه ی خاندان تو را بر می کند و همه ی اهالی این سرزمین علیه او به خروش در می آیند.
هنگامی که شغاد به سن نوجوانی رسید، زال او را برای فراگیری امور کشورداری نزد شاه کابل فرستاد. شاه کابل دختر خود را به وی داد و از چیزی برای او دریغ نکرد. در آن زمان باج و خراج کشور کابل به رستم دستان، برادر شغاد، داده می شد و اکنون که شغاد به دامادی شاه کابل در آمده بود از برادرش رستم انتظار داشت که از شاه کابل باج و خراج نگیرد و اهالی کابل " به شغاد باج بدهند " .
اهالی کابل چون این خبررا شنیدند از بیم رستم و نیز چون شغاد را مردی لایق و کافی نمی دانستند همه جا در کوی و برزن به یکدیگر می گفتند تا وقتی که رستم زنده است ما " به شغاد باج نمی دهیم " . به هنگام باج ستانی نیز عمال رستم به کابل آمدند و باج و خراج مقرر را گرفته و به سیستان باز گشتند. شغاد از این بی اعتنایی رستم بی نهایت متاثر شد وپنهانی با پدر زنش، شاه کابل، همداستان شد تا به تدبیری رستم را کشته و از میان بردارند.

آنان نقشه را چنین کشیدند که در مراسم بزمی شاه کابل به شغاد و خانواده ی او بی احترامی کند و شغاد برای شکایت از او نزد رستم برود تا او را برای حمله به کابل برانگیزد. در این میان شاه کابل باید بر سر راه سپاه رستم چاه های بسیاری حفر کند و آنها را با نیزه های تیزی پر نماید تا سپاهیان رستم در آن ها افتاده و نابود گردند.
پس از آن شغاد به زابلستان رفت و شرح اهانت های شاه کابل را به رستم و زال داد، رستم بسیار برآشفت و قصد حمله به کابل را نمود. اما کمی بعد که شغاد بزرگی سپاه رستم را دید ترسید که سپاه شاه کابل شکست خورده و نقشه ی آنان با شکست روبرو شود. از این رو نقشه ی دیگری کشیده و به رستم آگاهی داد که شاه کابل از کرده ی خود پشیمان شده و از رستم دعوت می کند تا به کابل بیاید تا بتواند شخصا از او پوزش بطلبد. رستم این سخن را باور کرد و تصمیم گرفت با تنها صد سوار روانه ی کابل شود.
شاه کابل که از طریق پیکی که شغاد فرستاده بود از نقشه آگاه شده بود به استقبال رستم آمده و بر خاک پای او بوسه زد و از کار خود پوزش طلبید. رستم وی رابخشید و در خارج از کابل اردو زد و چند روزی به تفریح و شکار در آنجا پرداخت. در یکی از روزها شغاد و شاه کابل طبق نقشه ای بر سر راه رستم در شکارگاه چاهی قراردادند که پر از تیر ها و نیزه های بلند بود و رستم را به آن جا کشاندند. رخش ، اسب رستم، در این چاه افتاده و رستم با فرو رفتن تیرها و نیزه ها در بدنش کشته می شود.
یکی از همراهان رستم که از مهلکه جان سالم به در می برد خود را به سیستان می رساند و ماجرا را شرح می دهد. فرامرز پس از آوردن جسد رستم و لاشه ی رخش به زابلستان با سپاه بزرگی به کابل باز می گردد و پس از شکست شاه کابل او را در همان چاه سرنگون می کند و خویشاوندان شاه و از جمله شغاد را نیز به آتش می سوزاند.

باج سبیل
هر گاه کسی با زور و قلدری پول یا چیزی از کسی بگیرد در اصطلاح عمومی به آن باج سبیل می گویند. امروزه که دوران زور و قلدری به معنی گذشته سپری شده است، این اصطلاح را بیش تر در مورد اخاذی و رشوه گیری به کار می برند.

ریش و سبیل در دوران های گوناگون تاریخ ایران دارای قدر و ارزش گوناکون بوده است. ماد ها دارای ریش و موی بلند بوده اند که موجب زحمت و دردسر آنان نیز می شده است، زیرا یونانی ها که ریش خود را می تراشیدند در جنگ های تن به تن ریش بلند سربازان ایرانی را به دست می گرفتند و با ضربات خنجر آنان را از پای در می آوردند.
در عهد اشکانیان موی بلند و ریش انبوه جنگجویان ایرانی و فریادهای هول انگیز آنان به هنگام جنگ در سپاه دشمن رعب و وحشت ایجاد می کرد. در عهد ساسانیان ریش به قدر سبیل اعتبار و رونق نداشته است و ایرانیان دارای سبیل های بلند بوده و ریش خود را به کلی می تراشیدند.
در صدر اسلام و پس از آن تا حمله ی مغول و تیمور، سبیل از رونق افتاد و ریش های بلند قدر و اعتبار یافت. در عصر مغول دوباره ریش بی اعتبار شد و " سبیل چنگیزی " رونق یافت. در عصر صفوی تا پادشاهی شاه عباس ، بار دیگر ریش بلند و انبوه مورد توجه قرار گرفت.
در آن روزگاران ریش و سبیل برای مردان و گیسوان بلند برای زنان ایرانی تا آن اندازه مایه ی زیبایی و افتخار بود که چون می خواستند گناهکاری را شدیدا مجازات کنند اگر مرد بود ریشش را می تراشیدند و اگر زن بود گیسویش را می بریدند.
شاه عباس صفوی با گذاشتن ریش مردان سخت مخالف بود و خود او در تصاویرش با سبیل بلند و افراشته دیده می شود. در زمان او ریش های بلند ترکان را " جاروی خانه " می نامیدند ( سیاحت نامه ی شاردن، جلد ۴ ، ص ۲١۶ ).

عشق و علاقه ی شاه عباس به سبیل گذاشتن تا حدی بود که : « شاه عباس سبیل را آرایش صورت مرد می شمرد و بر حسب بلندی و کوتاهی آن بیش تر و کم تر حقوق می پرداخت. ( سیاحت نامه ی شاردن، همان جا ).
حکام ولایات و فرماندهان نظامی نیز ناگزیر از پیروی بودند و به دارندگان سبیل " شاه عباسی " و " افراشته ای " که مورد توجه شاه عباس بود به فراخور کیفیت و تناسب سبیل، حقوق و مزایای بیش تر می دادند که به " باج سبیل " تعبیر می گردید.
و چون این سبیل داران، یعنی حکام و فرماندهان وقت، به آنچه که بابت سبیل خود دریافت می کردند قانع نبودند، از کدخدایان و روستائیان نیز به زور و اجبار، پول و جنس و اسب و آذوقه می گرفتند که اهالی این اضافه در آمد را نیز باج سبیل نام نهاده بودند.

باد آورده را باد می برد
مردم بر این باور هستند که مال و ثروتی که بدون رنج و زحمت به دست آید دستخوش باد حوادث شده و خود به خود از دست می رود.

خسرو پرویز که عامل اصلی منقرص شدن سلسله ی ساسانی و شکست ایرانیان در زمان یزدگرد سوم در برابر تازیان بود، عاشق بی قرار زن و زر و دوست دار خواسته و تجمل و خوش گذرانی بود و در دوره ی سلطنت خود به گفته ی صاحب کتاب " حبیب السیر " تعداد صد گنج و به عقیده ی دیگر تاریخ نویسان هفت گنج تدارک دید که به " هفت خم خسروی " شهرت دارد و فردوسی نیز در شاهنامه از آن یاد می کند.
یکی از این گنج های هفتگانه ی خسرو پرویز " گنج باد آورده " نام داشته است و درباره آن در کتاب " ایران در زمان ساسانیان " ( نوشته ی آرتور کریستن سن، مترجم : رشید یاسمی، ص ۴۸۶ ) چون این آمده است : « هنگامی که ایرانیان شهر اسکندریه در کشور مصر را محاصره کردند، رومیان در صدد نجات دادن ثروت شهر برآمدند و آن را در چند کشتی نهادند، اما بادی مخالف وزید و کشتی ها را به جانب ایرانیان راند. این مال را به تیسفون فرستادند و به " گنج باد آورده " موسوم شد. ».
این گنج باد آورده دو بار از خزانه ی خسرو پرویز به سرقت رفت و یک بار هم در سال ۶۲۸ میلادی بود که " هرقل " تیسفون را غارت کرد که اتفاقا همه از این گنج باد آورده بوده است. ( حماسه ی کویر ، دکتر باستانی پاریزی، ص ۴۹۹ ) و از آن تاریخ، عبارت " باد آورده را باد برد " به ضرب المثل تبدیل گردیده است.

برو آن جا که عرب نی انداخت
در پاسخ به تهدید و یا به جای گفتن " برو کم شو " و یا " برو که هرگز برنگردی " از این اصطلاح استفاده می شود.

در آن دوران که از ساعت و حساب نجومی در شبه جزیره ی عربستان خبری نبود، وسعت و همواری بیابان و عدم وجود قلل کوه
در این منطقه مانع از آن بود که بتوان ساعت و زمان دقیق شب و روز را تعیین نمود و مردم برای انجام مناسک و عبادت های خود که بایست در هنگام مشخصی انجام گیرند؛ نمی دانستند که آیا هنوز روز است و یا دیگر غروب و یا شب شده است. کوهی هم که آخرین شعاع خورشید را در قله ی آن بتوان دید در آن حوالی مطلقا وجود نداشت.
در آن هنگام افراد مخصوصی بودند که برای آن که معلوم کنند که آیا هنوز اثری از خورشید موجود است یا نه، بیرون از آبادی ها نی ها ( یا نیزه هایی ) را تا آن جا که می توانستند به هوا پرتاب می کردند و اگر نور خورشید به نیزه برخورد می کرد آن ساعت را هنوز روز و در غیر آن صورت شب به شمار می آوردند.
از آن جا که این " نی پرانی " در بیرون از آبادی و در صحرا و بیابان انجام می گرفت، عبارت " برو آن جا که عرب نی انداخت " را امروز برای کنایه از جایی که متروک و فاقد آب و آبادی است به کار می گیرند و به جای گفتن " برو به جایی که برنگردی " از آن استفاده می کنند. و با گفتن " رفت آنجا که عرب نی انداخت " ناپدید و گم و گور شدن و یا وخیم شدن وضع کسی را اعلام می کنند.

بل گرفتن
این اصطلاح را هنگامی که چیزی به رایگان و یا با کوشش اندکی به دست آید و همچنین برای بهره بردن از فرصت های مناسب و مغتنم به کار می برند.

بل گرفتن از اصطلاحات بازی الک دولک است که از بازی های سنتی بسیار دیرین و کهن ایران زمین است و اکنون نیز در روستاهایی که فضای باز و زمین های وسیع دارند بازی می شود.
این بازی از دو چوب کوتاه و بلند و دو تکه سنگ که با فاصله ی ده تا دوازده سانتیمتر از یکدیگر روی زمین نهاده می شوند تشکیل می شود. چوب کوتاه را الک و چوب بلند را دولک می نامند. در آغاز بازی دو دسته که یکی را مهاجم و دیگری مدافع می نامند تشکیل می گردد که رو به روی یکدیگر قرار می گیرند. یکی از بازی کنان دسته ی مهاجم که بازی را آغاز می کند سر دولک را زیر الک که روی دوسنگ قرار گرفته است می گذارد و آن را به هوا پرتاب می کند و با پایین آمدن آن با دولک هرچه محکم تر به آن می زند و به سوی دسته ی مدافع می فرستد.

اگر الک به زمین بیفتد یکی از مدافعان آن را برداشته و آن را به سوی دولک که پس از زدن ضربه روی دو سنگ نهاده می شود پرتاب می کند تا به آن بخورد. اگر الک به دولک بخورد آن بازی کن دسته ی مهاجم که ضربه را زده است کشته شده است و باید از بازی بیرون رود. و اگر الک به دولک نخورد بازیکن پرتاب کننده خود کشته شده و باید از بازی بیرون رود. هنگامی که همه ی بازیکنان دسته ی مهاجم کشته بشوند جای دو دسته با هم عوض می شود و مدافعان جای مهاجمان را می گیرند و بازی از نو آغاز می شود.
به ترین حالت برای بازی کنان دسته ی مدافع آن است که پیش از آن الکی که به سوی آن ها پرتاب شده است به زمین بخورد آن را در هوا بگیرند که اکر چون این شود همه ی بازی کنان دسته ی مهاجم به یک باره کشته شده و دو دسته بی درنگ جای خود را با یکدیگر عوض می کنند و بازی از نوع آغاز می شود. در هوا گرفتن الک را که بازی را یکسره به سود دسته ی مدافع پایان می دهد در این بازی بل گرفتن می نامند که از نظر اهمیت آن رفته رفته از محدوده ی این بازی بیرون آمده و در میان مردم معنی مجازی و استعاره ای یافته است.

به مشروطه اش رسید
این عبارت را برای کسی به کار می برند که چون دیگر به مراد خودش رسیده است، لب فرو بسته و دیگر با دیگران کاری ندارد.

در آن هنگام که اندیشه و احساسات آزادی خواهی مردم ایران بیدار شده و آزادی خواهان از هر سویی برخاسته بودند شماری سودجو و فرطت طلب نیز خود را در جرگه ی آزادی خواهان و مشروطه خواهان جای دادند.
رفته رفته که کار مبارزه و انقلاب بالا گرفت و سنگرهای مخالفان مشروطه یکی پس از دیگری به دست آزاد مردان صدر مشروطه افتاد، دیگر هنگام آن رسیده بود که ریشه ی خودکامگی از بیخ و بن در آید و عدالت و برابری در سراسر ایران گسترده شود.
لیکن درست در چنین هنگامی که نیروی همه ی مبارزان برای ادامه ی کار انقلاب ضروری بود آن عده از فرصت طلبان که آنان را مشروطه چی نامیده اند و اکنون دیگر به مال و منال و مقامی دست یافته بودند مبارزان را تنها گذاشتند و با خاموش شدن به گوشه ای خزیدند، آن گونه که گویی اصلا واقعه ای روی نداده است.
مشروطه خواهان و انقلابیون ایران نیز هرگاه که گفتگویی درباره ی این مشروطه چی ها پیش می آمد گوشه ی چشمی نازک کرده و به کنایه می گفتند که فلانی " به مشروطه اش رسیده است " ، یعنی به مراد خود رسیده و دیگر به استبداد یا آزادی کاری ندارد.
این عبارت که از آن هنگام به صورت اصطلاح درآمده است همچنان در مورد افراد فرصت طلب که پس از رسیدن به اهداف خود، دیگران را به حال خود رها می کنند به کار برده می شود.

بند را آب دادن
مراد از این اصطلاح بی احتیاطی کردن و اسرار را فاش کردن است و آن را هنگامی به کار می برند که با وجود همه ی تاکیداتی که برای پنهان نگاه داشتن چیزی شده است، آن چیز را فاش و برملا سازند.

واژه ی بند در زبان فارسی معانی فراوان دارد که مهم ترین آن ها از این قرار است :
- محل اتصال دو عضو بدن ( مفصل )
- بخشی از یک کتاب ( فصل)
- بخش هایی از یک نامه و یا یک قانون و لایحه
- باریکه هایی از آهن که شکسته بندان بر شکسته ی ظرف یا چوب فرو می برند ( چینی بند زنی)
- زنجیری که بر دست و پای دیوانگان یا گنهکاران می نهند
- طنابی که از دو سر به دیواری وصل می کنند
- سلول زندان
- یک جفت گاو که به آهن بسته و در کشاورزی یا در گرداندن گردون به کار می گیرند ( گاوآهن)
- بنایی که در جلوی آب می سازند تا مانع جریان آب و یا موجب تغییر جهت آن شود ( سد )
بند مورد نظر ما در اصطلاح بند را آب دادن همان بند آخری است که کشاورزان در گذشته از چوب و سنگ بر روی نهرها و رودخانه های کوچک می بستند تا آب آن ها را به درون کانال هایی که ساخته بودند هدایت کنند و زمین های خود را آبیاری نمایند.
این بند ها را از چوب های ضخیم و مقاوم می ساختند و برای آن که بند را آب نبرد آن را به شکل مخروط می ساختند و درون آن را با سنگ های بزرگ پر می کردند تا بند بتواند فشار آب رودخانه تحمل کند، زیرا در غیر این صورت بند را آب می برد و جهت آب به سوی کانال هایی که برای آبیاری ساخته شده بودند بر نمی گشت و مزارع بر اثر بی آبی آسیب می دید. در چنین حالتی کشاورزان برای نشان دادن ناراحتی خود از بی دقتی و بی احتیاطی که در ساختن بند به کار برده شده بود اصطلاحا می گفتند: بند را آب دادند ، یعنی بند را به دست آب دادند، (آن را خوب نبستند ، آب به مزارع نرسید و زراعت خشک شد ).
این اصطلاح سپس برای هرگونه موارد بی دقتی و بی احتیاطی، از جمله فاش کردن اسرار که از روی بی دقتی و بی احتیاطی باشد به کار برده شد و مردم گفتن " فلانی بند را آب داد " را مجازا به معنی فاش کردن راز از سر بی دقتی به کار گرفتند.

به رخ کشیدن
این اصطلاح را هنگامی به کار می برند که با برشمردن خوبی هایی که به کسی کرده اند و یا بدی هایی که از کسی دیده اند، اورا خجالت زده کرده و از میدان به در کنند.

بر خلاف تصور بسیاری از فارسی زبانان واژه ی رخ در این اصطلاح به معنی چهره و صورت نیست و ارتباطی با این معنا ندارد. این واژه از اصطلاحات بازی شطرنج و نام یکی از مهره های آن است.
رخ نام مرغی عظیم الجثه و افسانه ای است که فیل و کرگدن را نیز می رباید و چون این مهره در بازی شطرنج اگر مانعی بر سر راه خود نداشته باشد از دور مهره هایی چون فیل و اسب را به راحتی از پای در می آورد این نام را بر آن نهاده اند ( لغت نامه ی دهخدا ). شطرنج بازان نیز همیشه کوشش می کنند تا این مهره ی حریف را که پس از مهره ی وزیر مهم ترین مهره است، هر چه زودتر از میان بردارند و حریف را به شکست نزدیک تر نمایند. در اصطلاح بازی شطرنج هرگاه بازی کنی مهره ای را در کمین مهره ی رخ قراربدهد تا در نخستین فرصت آن را بکشد این کار او را را به رخ کشیدن می نامند ( عبدالله مستوفی ، کتاب شرح زندگانی من، جلد سوم، برگ ۲۴۶ ).
با وارد شدن این اصطلاح در زبان عامه، هر گفته یا کاری را نیز که هدف به شکست کشاندن کسی در بحث و استدلال دنبال نماید و مایه شرمندگی وی گردد به رخ کشیدن نامیده اند.

پارتی بازی
این اصطلاح برای نشان دادن توصیه و اعمال نفوذ و نیز دادن امتیاز یا سمت به افراد خودی به کار برده می شود.

پارتی واژه ای فرانسوی است به معنی حزب Partie ( در انگلیسی هم پارتی می گویند Party ) و پارتی بازی همان حزب بازی است که در کشورهای اروپایی معنای بدی ندارد و کاری طبیعی و عادی است. لیکن نزد ایرانیان با مفهومی منفی آمیخته شده است. دلیل آن نیز این است که در تاریخ معاصر ایران و در هنگام سلطنت احمد شاه قاجار دو حزب نیرومند " اجتماعیون اعتدالیون " و " اجتماعیون عامیون " بر همگی جریانات سیاسی و روز نظارت داشتند و هیچ امری از امور سیاسی و تحولات اداری و اجتماعی بدون صلاحدید آن دو حزب تحقق نمی پذیرفت. احزاب دیگری مانند " اتفاق و ترقی " و یا " ترقی خواهان " نیز بودند لیکن قدرت زیادی نداشتند. ( تاریخ مختصر احزاب سیاسی، محمد تقی بهار)
این دو حزب در همه ی زمینه ها با یکدیگر رقابت داشتند و می کوشیدند هواداران و اعضای خود را با صلاحیت یا بی صلاحیت به مشاغل و مناصب حساس بگمارند و هرکس خواهان رسیدن به جاه و مقامی بود خواه و ناخواه عضویت در یکی از این دو حزب را می پذیرفت و مدار کشور بر حزب سازی و حزب بازی بود.
فرنگ رفته های آن دوره نیز که نزد آنان واژه ها و اصطلاحات فرانسوی برای اظهار فضل و دانش ارج و منزلتی داشت واژه ی فرانسوی پارتی را به جای حزب و پارتی بازی را به جای حزب بازی به کار می بردند و رفته رفته هر اتتصاب نابجایی را اگر در جایی صورت می گرفت و یا امتیاز نابحقی را که به کسی داده می شد پارتی بازی نامبدند و این عبارت به تدریج به یک اصطلاح عامیانه تبدیل گردید.

پته اش روی آب افتاد
این اصطلاح را برای کسی به کار می برند که رازش فاش و مشتش باز شده است.

در گذشته که لوله کشی آب وجود نداشت و آب مورد نیاز مردم در جوی های سر باز جریان داشت، در هر جا که لازم می آمد تا مقداری از این آب جاری به درون کوچه های مسیر و یا خانه های مسکونی جریان یابد، سد کوچکی از جنس چوب که آن را « پته » می نامیدند در درون جوی قرار می دادند و آب را به درون آب انبارها می راندند.تا به مصارف روزانه برسد.
به هنگام کم آبی یا خشکسالی بسیار پیش می آمد گه افرادی خارج از نوبت خود، در نیمه های شب با نهادن پته ای بر سر راه آب، مسیر آن را عوض کرده و آب می بردند. بدیهی است که در آن نیمه های شب کم تر کسی متوجه ی آبدزدی آنان می شد، مگر آن که فشار آب گاهی موجب می گردید تا پته از جای خود کنده شده و روی آب بیفتد و با دیده شدن آن در جاهای دیگر راز ایشان فاش شده وآبرویشان برود.
از آن جا که این عمل در فلات کم آب ایران بسیار تکرار می شد رفته رفته عبارت پته ی کسی روی آب افتادن نیز برای فاش شدن راز کسی به صورت اصطلاحی در میان مردم رایج شد.

پدرت را در می آورم و پدر سوخته
این دو اصطلاح که به طور مجازی تهدید و دشنام شمرده می شود و به هنگام اختلاف و درگیری رد و بدل می گردد دارای مفهومی حقیقی است.

تا پیش از سلسله ی صفوی که مذهب تشیع را در ایران مذهب رسمی ایرانیان ساخت، شیعیان ایرانی با بهره گیری از شیوه ی « تقیه » خود را در برابر مظالم سنی های متعصب حفظ می نمودند.
روی کار آمدن سلسله ی صفوی در سده ی دهم هجری نه تنها به این وضعیت پایان داد، بلکه اهل تسنن را در برابر انتقام شدید شیعیان قرار داد. شاه اسماعیل اول سر سلسله ی دودمان صفوی که دربدری ها و سختی های دوران کودکی و دیدن بی دادگری های اهل تسنن با شیعیان او را انسانی بی رحم و سخت کش بار آورده بود در دوران سلطنت خود جنایات موحش بی شماری را مرتکب گردید و از جمله حتا به مادر خود رحم نکرده و دستور داد او را در برابرش سر ببرند. ادوارد براون محقق و شرق شناس انگلیسی در کتاب « تاریخ ادبیات ایران از عهد صفویه تا زمان حاضر » (ص ۶۵) در باره ی وی می نویسد: « کمان ندارم که از عهد نرون تا کنون چنین ظالمی به وجود آمده باشد».
یکی از تنبیه های رذیلانه و وحشیانه ی شاه اسماعیل آن بود که دستور می داد پدر مخالفان سنی خود را اگر مرده بود ( به جرم ستمی که بر شیعیان روا داشته بوده است) از گور درآورده ودر مقابل او آتش بزنند و سپس محکوم « پدر سوخته » را به طرز فجیعی می کشت.
از آن تاریخ عبارات «پدرت را در می آورم» ( یعنی پدرت را از گور در می آورم و می سوزانم) و «پدر سوخته» ( یعنی مجرم و بد سابقه ای که پدرش را از گور در آورده و سوزانده اند ) در مقام تهدید و دشنام به عنوان اصطلاح بر زبان مردم جاری شده است.

پهلوان پنبه و پنبه ی کسی را زدن
این اصطلاح را برای کسی به کار می برند که آشکار شود چیزی در چنته ندارد و ادعاهایش توخالی بوده است.

ایرانیان در گذشته معنی عزا و ناله را نمی دانسته اند و در کنار تلاش و فعالیت پیوسته به نشاط و پایکوبی می پرداخته اند. به طور متوسط می توان گفت که ایرانیان قدیم که در سال نزدیک به پنجاه جشن داشته اند، در هر هفته یک جشن می گرفته اند.
در کنار نوروز در آغاز بهار، جشن تیرگان در آغاز تابستان، جشن مهرگان در آغاز پاییز، جشن بهمنگان در آغاز زمستان، جشن سده در پایان زمستان ، می توان ده ها جشن کوچک و بزرک دیگر را نیز از قبیل بلا گردانی، کوزه شکنی، اسفند دود کنی، به صحرا روی، تخم مرغ شکنی، شال اندازی، بخت گشایی، گره گشایی، گردو شکنی، عاطل و باطل، فالگوش، فال کوزه، جشن های پهلوانی، جشن های ورزشی و یا جشن مردگیران در پنج روز پایانی اسفند ماه که جشن سلطه و حکومت زنان بر شوهران شان بوده است نام برد. ( آیین های نوروزی، مرتضی هنزی، ص ۴٣).
یکی از مراسم جالب که در برخی از جشن ها اجرا می گردید نمایشی بود که در آن مسخره و دلقکی لباس مضحکی به تن می کرد که درون و بیرون آن پر از گلوله های پنبه بود و او را به شکل پهلوانی تنومند و پرزور در می آورد.
در کنار این «پهلوان پنبه» ، حلاجی (پنبه زنی) نیز که کمانی در دست داشت و در برابر تماشاگران به رقص و پایکوبی می پرداخت، در همان حال رقص کم کم «پهلوان پنبه» را با زدن کمان خود لخت و برهنه می کرد و این کار را تا هنگامی ادامه می داد که تمام پنبه های تن او بر باد می رفت و اندام واقعی و نحیف و استخوانی او نمودار می گردید (لغت نامه ی دهخدا).
این پهلوان که اکنون دیگر «پنبه اش را زده بودند» و چیز دیگری نداشت تا ابراز وجود کند، به ناچار در برابر شلیک خنده ی تماشاگران از صحنه خارج می گردید و نوبت را به پهلوانان واقعی می داد.

تعارف شاه عبدالعظیمی
هرگونه تعارف غیر واقعی را که از دل برنیاید تعارف شاه عبدالعظیمی می نامند.

عبدالعظیم که پس از چهار پشت به حسن مجتبی امام دوم شیعیان می رسد در شهر ری مدفون است و آرامگاهش زیارتگاهی برای شیعیان مومن به شمار می آید.
در گذشته، تهرانی های معتقد به دلیل نزدیکی شهر ری به تهران کم تر اتفاق می افتاد که در شب جمعه یا روز جمعه به زیارت عبدالعظیم نروند و به همان دلیل نزدیکی همان روز دوباره به تهران برنگردند.
با این حال اهالی شهر ری که کاملا مطمئن بودند که زایر تهرانی حتما به تهران برمی گردد او را دعوت به ماندن می کردند و به «حضرت شاه عبداعظیم» قسم می دادند که شب را نزد آنان به سر ببرد که این دعوت با وجود پافشاری نیز البته نمی توانست مورد قبول زایر تهرانی قرار بگیرد.
بدین ترتیب عبارت شاه عبداعظیمی رفته رفته به صورت اصطلاح درآمد و در آن مورد که دعوت و تعارف از دل برنیاید به کار گرفته شده است.

جنگ زرگری
جنگ زرگری جنگی است ساختگی و دروغین میان دو تن برای فریفتن شخص سوم.

این جنگ که در ایام قدیم یکی از حیله های زرگران برای فریفتن مشتری و فروختن زیورآلات به او بوده است، رفته رفته از بازار طلافروشان فراتر رفته و در ادبیات فارسی به صورت اصطلاح درآمده است.
جنگ زرگری بدین صورت بوده است که هرگاه مشتری ِ به ظاهر پولداری وارد دکان زرگری می شد و از کم و کیف و عیار و بهای جواهر پرسشی می کرد، زرگر فورا بهای جواهر مورد پرسش را چند برابر بهای واقعی آن اعلام می کرد و به شکلی ( مانند علامت و چشمک یا فرستادن شاگردش ) زرگر مغازه ی همسایه را خبر می کرد تا وارد معرکه شود.
زرگر دوم که به بهانه ای خود را نزدیک می کرد به مشتری می گفت که همان جواهر را در مغازه اش دارد و با بهای کم تری آن را می فروشد ( این بها کم تر از بهای زرگر اولی اما هنوز بسیار بالاتر از بهای اصلی جواهر بود).
در این حال زرگر اولی آغاز به جنگ و جدل با زرگر دومی می کرد و به او دشنام می داد که داری مشتری مرا از چنگم در می آوری و از این گونه ادعاها. زرگر دوم هم به او تهمت می زد که می خواهی چیزی را که این قدر می ارزد به چند برابر بفروشی و سر مشتری محترم کلاه بگذاری .
کوتاه سخن، چنان قشقرقی به راه می افتاد و جنگی درمی گرفت که مشتری ساده لوح که این صحنه را حقیقی تلقی می کرد بی اعتنا به سروصدای زرگر اول به مغازه ی زرگر دوم می رفت و جواهر موردنظر را بدون کم ترین پرسش و چانه ای از او می خرید و نتیجه آن بود که مشتری ضرر می کرد و دو زرگر سود به دست آمده را میان خود تقسیم می کردند.
Odin آنلاین نیست   پاسخ با نقل قول
قدیمی 2010-07-11, 15:24   #4
Odin
Administrator
 
آواتار Odin
 
تاریخ عضویت: 04-05-2008
محل سکونت: Pseudo Islamic - Democracy Off
نوشته‌ها: 3,691
سپاس: 3,796
سپاسگزاری: 10,025 بار در 3,544 پست
پیش فرض

جور کسی را کشیدن
این اصطلاح را هنگامی به کار می برند که کسی، دیگر از عهده ی انجام باقی مانده ی کاری بر نمی آید و از دیگری خواهش می کند تا کار او را به پایان برساند و یا برای هنگامی که کسی سختی و ناگواری امری را به جای دیگری تحمل نماید.

این عبارت از اصطلاحات می گساران و باده نوشان بوده است که اکنون دیگر در موارد گوناگون به کار برده می شود.
جام جم یا جام جمشید که در گذشته نام جام شراب خواری بوده است دارای هفت خط درجه بندی بوده است که هر کدام از این خطوط ظرفیت شراب خواران را نشان می داده است، در آن زمان اگر باده نوشی حتا یک قطره از شراب خود را باقی می گذاشت مورد سرزنش و تحقیر قرار می گرفت. از این رو هر کس می کوشید جام را فقط تا آن اندازه ای پر کند که می تواند آن را بنوشد.
هفت خط جام جم از پایین به بالا عبارت بود از :
١- خط مزور
۲- خط فرودینه ( یا خط کاسه گر)
٣- خط اشک ( یا خط در شکر)، اصطلاح " اشکی بریز " نیز در میان باده نوشان از این جا است.
۴- خط ارزق (یا خط شب)
۵- خط بصره (خطی که نزدیک به اعتدال بوده است)
۶- خط بغداد ( که مشهورترین خط جام جم بوده است)
۷- خط جور ( یا خط لب جام)،
خط جور خطی است که پیاله ی شراب در آن جا مالامال و سرریز شده و کم تر کسی از عهده ی نوشیدن آن بر می آمده است.
باده نوشانی که جام خود را تا خط جور پر می نمودند ولی از عهده نوشیدن همه ی آن بر نمی آمدند به دیگری تعارف می کردند تا جور آن ها را بکشند ( بالا بکشند) و جام را خالی نموده و قطره ای از آن باقی نگذارند.
و امروز این اصطلاح برای هر خوراکی و نوشیدنی و هر امر نیمه تمام به کار گرفته می شود.
اصطلاح هفت خط نیز که برای افراد حرفه ای و کار کشته به کار می رود از همین حا است که در جای خود به تفصیل شرح داده خواهد شد.

جیم شدن
هر گاه کسی از جمعیتی بگریزد و یا به علت انجام جرم یا گناهی پا به فرار نهاده و پنهان شود، در اصطلاح می گویند: فلانی جیم شده است.

هارون الرشید برای ادامه ی خلافت و حفظ مقام و قدرت خود تصمیم گرفت تا جعفر صادق امام ششم شیعیان و یاران نزدیک او را از میان بردارد. بهلول که مردی عاقل و عارف و کامل و در حاضرجوابی و حل مسائل دشوار سرآمد دانشمندان عصر خود و از بستگان هارون الرشید نیز بود در میان یاران جعفر صادق قرار داشت.
هواداران جعفر صادق درباره فتوای هارون الرشید که برای قتل آنان صادر شده بود از وی که در آن هنگام در مدینه پنهان شده بود چاره جویی کردند و جعفر صادق که می دانست کارگزاران و جاسوسان خلیفه مراقب اوضاع هستند در پیامی رمز دار و سربسته نوشت که : « جیم شوید».
برخی از هواداران حرف «ج» را «جلاء وطن» دانسته و عراق را ترک نمودند. شماری نیز منظور جعفر صادق را «جبل» تعبیر کردند و به کوهستان ها گریختند. بهلول نیز آن را «جنون» تعبیر کرد و سوار بر اسبی چوبی گردید و خود را به دیوانگی زد.

چشم روشنی
چشم روشنی کنایه از تبزیک و تهنیت و یا هدیه ای است که به هنگام تولد فرزند یا یافتن شغل و منصب و مانند آن به کسی می گویند یا می دهند.

علت مربوط ساختن اصطلاح چشم روشنی با مبارک باد و هدایا یی که از دوست می رسد، داستان زیر است:
یوسف پس از سال ها در به دری و سرگردانی و زندان، سرانجام «عزیز» مصر شد و در آن سالی که در کنعان قحط سالی شد، فرزندان یعقوب نزد یوسف شتافتند و بدون آن که برادر خود را بشناسند از او یاری و آذوقه خواستند. یوسف که برادران خود را شناخته بود خود را معرفی نمود و پس از آن که به آن ها گندم و آذوقه ی بسیار داد، پیش از روانه ساختن آنان به کنعان، پیراهنی از خود را به برادران داد تا آن را روی چهره ی یعقوب که بینایی خود را در دوری از یوسف از دست داده بود بیندازند تا او، هم مژده ی زنده و تندرست بودن پسرش یوسف را باور کند و هم چشمانش دوباره بینا و روشن شود.
برادران نیز بدین ترتیب عمل کردند و بوی پیراهن یوسف که بر چهره ی یعقوب انداخته بودند چون آن جان بخش و شفا بخش بود که بینایی را به او بازگردانید و چشمش روشن شد.
بر پایه این داستان است که دیگر رسیدن هر تهنیت و مبارک باد و یا هدیه ای را چشم روشنی خوانده اند.
هان به یعقوب بگویید که از گمشده ات
می رسد پیرهنی، چشم تو روشن باشد (حاتم کاشی)

چوب توی آستین کردن
این عبارت را به هنگام تهدید کسی به تنبیه شدن به کار می گیرند.

یکی از انواع تنبیه خلاف کاران که تا دوره ی قاجار نیز رایج بود، چوب در آستین کردن وی بوده است. ترتیب آن نیز چون این بود که دو دست محکوم را به شکل افقی نگاه می داشتند و سپس چوبی محکم و خم نشدنی را به موازات دست های محکوم از
یک آستین لباس او وارد کرده و از آستین دیگرش خارج می کردند. سپس مچ دست ها را با طنابی محکم به آن چوب می بستند تا محکوم دیگر نتواند دست هایش را به چپ و راست یا بالا و پایین حرکت دهد و یا آن ها را خم کند.
پس از آن، مدتی او را در جایی رو باز نگاه می داشتند تا پشه و مگس و دیگر حشرات مزاحم و چندش آور بر سر و صورتش بنشینند و او نتواند آن ها را از خود براند.
دست های محکوم به دلیل بی حرکت ماندن پس از مدتی کرخت و بی حس می شد و هجوم و حملات پشه ها و مگس ها بر سر و صورتش آن اندازه ناراحت کننده و چندش آور می گردید که دیری نمی گذشت که فریادش به آسمان بلند می شد و درخواست عفو و بخشش می کرد.

حاجی حاجی مکه
این عبارت هنگامی به کار می رود که دوست و آشنایی پس از زمانی دراز به دیدن دوستان و بستگانش بیاید و یا کسی که پول یا چیزی را که وام گرفته است بر نگرداند.

« حج » در لغت به معنی قصد کاری کردن است. اما در شریعت اسلام به معنی به مکه رفتن و زیارت از کعبه می باشد. در گذشته که امکانات امروزی مانند هواپیما وجود نداشت و زایران ناگزیر بودند با اسب و قاطر و شتر و کجاوه از صحرا های سوزان و بیابان های بی آب و علف بگذرند، سفرشان ۴ تا ۶ ماه به درازا می کشید و اگر از گردبادهای سخت و دستبرد راهزنان و جز این ها جان سالم به در می بردند شاید می توانستند یک بار در عمرشان به زیارت کعبه نایل شوند.
بیش تر حاجیان پس از بازگشت از سفر حج به دلیل سختی هایی که برشمردیم و نیز اختلافات شیعه و سنی، به ویژه در دوره ی سلاطین صفوی و امپراتوری عثمانی که موجب بروز حوادث ناگوار و کشتارهای بی رحمانه می گردید، از مسافرت دوباره به عربستان و زیارت کعبه چشم پوشی می کردند و امکان دیدار دوباره با حاجیان سفر قبلی خود را به گور می بردند.
از این رو حاجیان ایرانی که از گوشه و کنار کشور پهناور ایران در مکه با یکدیگر آشنا می شدند، چون امکان دیداری را در خود ایران نداشتند، پس از پایان مراسم حج و هنگامی که آهنگ بازگشت به ایران و زادگاه خود را می کردند، گاه به شوخی و گاه به جد به یکدیگر می گفتند : « حاجی حاجی مکه »، یعنی دیگر امکان دیداری میان ما به دست نمی آید مگر آن که دست تقدیر و سرنوشت دوباره ما را عازم سفر حج کند و ما بتوانیم دوباره یکدیگر را در مکه ببینیم ( که امری بسیار نادر بود ).

حاشیه رفتن
این اصطلاح هنگامی به کار می رود که کسی در باره ی موضوعی بیش از حد لازم و ضروری گفت و گو کند و موجب کسالت شنونده یا خواننده اش گردد.

واژه ی حاشیه از « حشو » به معنی « زاید » است و در گذشته که صنعت چاپ اختراع نشده نبود، دانشمندان و پژوهشگران هنگامی که کتابی را می خواندند، نظرات خود را در عباراتی کوتاه و گاه بسیار پیچیده در کناره ی متن کتاب می نوشتند.
حاشیه نویسی بر متن کتاب ( که آن را تحشیه می نامند) کاری ساده و البته آسان تر از تالیف کتاب است، اما صاحب نظران از آن برای اظهار نظر در رد یا تکمیل نظر نویسنده ی کتاب ها بهره می گرفتند. در دوره ی صفوی و قاجار که می توان آن را دوره ی حاشیه نویسی نامید، عبارات حاشیه ای بسیار سخت و پیچیده بوده اند و برخی دیگر از پژوهشگران مجبور بوده اند بر حواشی نیز حاشیه بنویسند و این کار که تنها موجب ملالت ذهن خواننده و انحراف فکر او از متن اصلی می گردید، اندک اندک به صورت اصطلاحی برای بیش از حد لازم سخن گفتن و توضیحات اضافی دادن به کار گرفته شده است.

به کرسی نشاندن حرف
هرگاه کسی در اثبات نظر خود پای فشاری کند و سرانجام آن را به دیگری بقبولاند و یا تحمیل نماید، می گویند : سرانجام حرفش را به کرسی نشاند.

رسم خواستگاری و بله بران در گذشته ایجاب می کرد که پس از آن که میان خانواده های عروس و داماد درباره ی مهریه و دیگر خرج های ازدواج توافق به دست می آمد و پیشنهاد های پدر و مادر عروس سرانجام مورد پذیرش خانواده ی داماد قرار می گرفت و قباله ی عقد نیز نوشته می شد، آن گاه عروس را بزک کرده بر یک کرسی که در آن زمان جای نشستن مهتران و بزرگان بود، می نشاندند ( در آن زمان از مبل و صندلی خبری نبود و کهتران نیز بر چهارپایه می نشستند) و او را در برابر تماشای دوشیزگان و بانوان محله و آبادی قرار می دادند.
نشستن عروس بر کرسی و نمایش او برای اهالی محل این معنی را داشت که پس خانواده ی عروس درخواست های خود را به خانواده ی داماد قبولانده و یا تحمیل نموده است که اکنون عروس خود را بر کرسی نشانده است. از این رو این اصطلاح اندک اندک دامنه ی معنایی گسترده تری یافت و مجازن در مورد قبولاندن حرف و عقیده به کار رفت.

حرف مفت
این اصطلاح را در مورد سخن بی هوده، بی ارزش و ناروا به کار می برند.

در سال ١۲۷۴ هجری قمری و در زمان ناصر الدین شاه قاجار، میرزا ملکم خان ناظم الدوله نخستین خط تلگراف را بین قصر گلستان و باغ لاله زار کشید. پس از آن، با بستن قرارداد با شرکت های خارجی، اندک اندک خطوط تلگرافی نیز میان ایالات و ولایات ایران کشیده شد. و ارتباطات تلگرافی میان تهران و شهرهای مهم ایران برقرار گردید.
در آن زمان که تلگراف خانه در تهران افتتاح شد، مردم باور نمی کردند که امکان مخابره ی تلگرافی از شهری به شهر دیگری وجود داشته باشد و از فاصله های بسیار دور بتوان حرف دیگران را خواند یا شنید. کسانی نیز بودند که به وجود ارواح و شیاطین در سیم های تلگراف باور داشتند و مردم را از مخابره ی تلگرافی سخت پرهیز می دادند.
از این رو با وجود تشویق دولت برای بهره گیری از تلگراف، مردم زیر بار نمی رفتند و این موضوع را بیش تر شوخی می پنداشتند و این کارشان موجب گردیده بود که دولت که خرج زیادی کرده بود با زیان رو به رو گردد.
علیقلی خان مخبرالدوله، وزیر تلگراف وقت چون از تشویق درباره ی مخابرات تلگرافی طرفی نبست، تدبیری به خاطرش رسید و با اجازه ی شاه چند روزی را به مردم اجازه داد که رایگان با دوستان و اقوام خود در شهرهای دیگر گفت و گو کنند، چیزی بپرسند و جواب بخواهند، تا خود یقین کنند که تلگراف شعبده بازی یا سحر و جادو نیست. دکتر احسانی طباطبایی در « چنته ی درویش» ( چاپ دوم، برگ ٣٣۰ ) می نویسد : « مردم هم ازدحام کردند و سیل مخابرات به ولایات روان شد.» هر کس هر چه در دل داشت، از سلام و تعارف و احوال پرسی و گله و گلایه و شوخی و جدی بر صفحه ی کاغذ آورده و به طرف مخاطب مخابره نمود ، زیرا که حرف « مفت» بود و پولی برایش نمی خواستند.

چندی که گذشت و مراد دولت که جلب مشتری برای مخابره و تلگراف بود تامین گردید و حالا دیگر مردم نیز به آن عادت کرده بودند، مخبرالدوله دستور داد بر صفحه ی کاغذی بزرگی نوشتند : « از امروز به بعد حرف مفت قبول نمی شود » ( یعنی مردم باید برای آن پول بپردازند) و آن را بر بالای در ورودی تلگراف خانه آویزان کردند و برای هر کلمه یک عباسی ( یک پنجم ریال ) با مردم حساب کردند.
پیدا است که برای آن هایی که به زدن « حرف مفت » عادت کرده بودند، به هیچ روی قابل پذیرش نبود که کسی به آنان بگوید که «دیگر حرف مفت نزن » چون «حرف» قیمت دارد و بی تامل نباید به گفتار دم زد. از این روی عبارت « حرف مفت» در اذهان مردم باری منفی پیدا نمود و در شمار عبارات ناخوشایند قرار گرفت و رفته رفته مردم کسانی را که بدون تامل و اندیشه سخنی می گویند با عبارت «حرف مفت نزن» پاسخ دادند.
این را نیز بیافزایم که از روزی که صحبت از پول به میان آمد و « حرف مفت» بی اعتبار گردید، مطالب تلگرافی نیز از حالت عادی و طبیعی خارج گردید و مردم برای آن که پول کم تری برای حرف هایشان بپردازند، آن ها را تا آن جا که می توانستند کوتاه و فشرده نمودند و اصطلاح « تلگرافی حرف زدن » نیز از همین جا است.

حقه بازی
" حقه بازی " در معنی مجازی یعنی تردستی و شعبده بازی و " حقه باز " کسی است که تردست و فریب کار باشد.

" حقه " ظرف کوچک و گردی است که در گذشته بیش تر از چوب یا عاج ساخته می شد و مسافران جواهرات حود را که در طی سفر مورد استفاده قرار می دادند، در آن می نهادند.
عباس پرویز در کتاب "تاریخ دیالمه و غزنویان"، برگ ٣۷۸می نویسد:
« "حقه " این استفاده را هم داشت که تردستان و شعبده بازان در بساط معرکه گیری خود چیزی را زیر آن می نهادند و چون حقه را بر می داشتند از آن چیز خبری نبود و یا چیز دیگری از درون حقه بیرون می آوردند».
دکتر محمد علی احسانی طباطبایی در کتاب "خرقه ی درویش" ، برگ ۲۶۲ می افزاید:
« یکی دیگر از تردستی های این معرکه گیران آن بود که طاسی را درون حقه می گذاشتند و طوری حقه را تکان می دادند و با آن بازی می کردند که وقتی طاس درون آن را به روی زمین می انداختند، طاس با شماره ای که آنان می خواستند بر زمین می نشست.
در آن زمان مردم این تردستان را به دلیل این گونه بازی ها که با حقه می کردند "بازیگران با حقه " و یا "حقه بازان " می نامیدند و این لفظ کم کم به معنی طراری و شارلاتانی برای افراد فریب کار مصطلح شده است».

حمام زنانه
این عبارت هنگامی به کار می رود که در محفلی در آن واحد همه ی حاضران دو به دو و با آواز بلند و بدون رعایت ترتیب، با یکدیگر گفت و گو کنند و بدین ترتیب چون آن قشقزقی به راه بیافتد که کسی حرف دیگری را درنیابد.

در گذشته در همه ی شهرها و روستاهای ایران حمام عمومی با خزینه وجود داشت که از طلوع آفتاب تا ساعت هشت صبح مردانه بود و از آن ساعت تا ظهر و حتا چند ساعت بعد از ظهر در اختیار زنان و بانوان قزاز می گرفت و این مدت طولانی برای حمام کردن خانم ها بدون حکمت و علت نبوده است.
مردان جز نظافت و تطهیر و انجام فرائض مذهبی کار دیگری نداشتند و مشاغل و گرفتاری های زندگی معیشتی آنان را ناگزیر می ساخت که هر چه زودتر از حمام خارج شوند و به کار و زندگی خود بپردازند، ولی زنان و بانوان تنها خودشان نبودند که پس از شستشو و نظافت از حمام خارج شوند، بلکه باید چندین بچه ی قد و نیم قد را نیز که همراه می آوردند می شستند. افزون بر آن به دست ها، پاها و موهای خود حنا می گذاشتند که این به وقت کافی نیاز داشت و بسیاری کارهای دیگر که خوب است آن ها را از زبان گاسپار دروویل جهان گرد فرانسوی در سفرنامه اش ( برگ ۶٣ ) بشنوید:

« زنان ایرانی حمام را به ترین نقطه ی تجمع خویش می دانند. دید و بازدیدها در حمام صورت می گیرد و در هر گوشه ای از آن جوخه ای از زنان که مشغول درد دل اند به چشم می خورد.
سر صحبت از وضعیت خانوادگی باز می شود و اشارات حسدآلود و شکوه و شکایات و صلاح اندیشی با گیس سفیدان و پیرزنان صحنه ی حمام را به صورت دادگاهی در می آورد. آنان نخست رازهای خویش را با یکدیگر در میان می نهند و از آن چه پس از آخرین دیدار بر سرشان آمده است تعریف می کنند. از بی مهری شوهران و توجه آنان به زنان دیگر سخن می گویند و با بدگویی و عیب جویی های کینه توزانه از رقیب خوش بخت خود می گویند و پس از آن که سخن در این زمینه به پایان رسید و کمی تسلی خاطر یافتند صحبت از عروسی های آینده و بدگویی از عروسان و نامزدان بی نوا به میان می آید».

محقق معاصر شادروان علی جواهرکلام نیز در مجله ی خواندنی ها، شماره ی ١۹۶۰ درباره ی آن زمان می نویسد:
« خانم که به حمام می رفت به تفصیل رخت می کند و داخل حمام می شد . . . . . درضمن حنا بستن و کیسه کشیدن و ابرو کشیدن و گیس بافتن و ناهار خوردن، صحبت های متفرقه هم به میان می آمدو آنانی که سفیدبخت بودند از محبت های آقا پز می دادند که این طور لقمه دهانم می گذارد، این طور کفشم را ماچ می کند و چه و چه . . . . . . آنانی هم که سیاه بخت بودند آه و ناله و نفرین شان را به جان مادر شوهر و خواهر شوهر و هوو و غیره حواله می کردند که گویا جادو کرده اند و آنان را از چشم شوهران شان انداخته اند. این جریان حمام رفتن از آفتاب شروع می شد و برای بسیاری با تاریکی پایان می یافت. خانم بعدش هم دو سه روز ناخوش بود و سرش درد می کرد. حق هم داشت از بسکه پرچانگی کرده بود و در آن هوای کثیف نان و سبزی و ترشی بادمجان خورده بود و برای خوشگل شدن به خودش ور رفته بود».
باری حمام یکی از امکانات برای زنان آن دوره بود تا بتوانند در باره ی اختیارات و هوس رانی های مردان و شوهران شان و نیز محدودیت های جانکاه خود در محیط خانه و خانواده با دوستان یکدل گفت و گو کنند و بیش تر حرف هایشان در آن سر و صدای بی امان که همگی دو به دو و بلند با یکدیگر حرف می زدند برای دیگران که آنان نیز به خود مشغول بودند مفهوم نبود و همین حالت و وضعیت بوده است که عبارت "حمام زنانه " را به صورت اصطلاح درآورده است.

حیدری و نعمتی
این اصطلاح را که نشان دهنده ی وجود اختلاف میان دو طایفه و قبیله است در حقیقت سیاست تفرقه بیاندار و حکومت کن به دست حکومت های مرکزی می دانند که با تحریک و ایجاد اختلاف میان قیایل پر نفوذ، آنان را به جان هم می انداختند تا ضعبف شده و از عهده ی مبارزه با حکومت مرکزی بر نیایند.

شیخ حیدر پسر سلطان جنید که با دختر دایی خود یعنی دختر اوزون حسن، پادشاه معروف سلسله ی آق قویونلو ازدواج کرده بود، از او دارای ۴ پسر شده بود که یکی از آنان یعنی اسماعیل میرزا بعدها به نام شاه اسماعیل اول بر تخت سلطنت ایران نشست و سلسله ی صفویه را تشکیل داد.
پیش از به سلطنت رسیدن شاه اسماعیل، میان پدر او (یعنی شیخ حیدر) و پسر دایی هایش (یعنی پسران اوزون حسن آق قویونلو) اختلافی افتاد و شیخ حیدر به دست پسردایی هایش کشته شده و جسدش را پنهان کردند.
بیست و یک سال بعد شاه اسماعیل صفوی نعش پدر را با تجلیل فراوان به اردبیل منتقل کرد و به خاک سپرد. این ماجرا که موجب کینه جویی شده بود موجب آن گردید تا سلاطبن صفوی به تدریج خانواده ی آق قویونلو را از میان برده و میان بازماندگان آنان دشمنی شدیدی به وجود آمد.
از آن جا که طایفه ی آق قویونلو ایمان و اعتقاد خاص و خالصی به شاه نعمت الله ولی که از عارفان نام دار بود داشتند به نعمتی ها شهرت یافته و ترکان صفوی که از خاندان شیخ حیدر بودند حیدری لقب گرفتند و دشمنی میان این دو طایفه بعدها دیگر به صورت رسم و سنت در میان قبایل و طوایف دیگر در آمد و حتا بسیاری از اهالی شهر هایی مانند تبریز، اصفهان و قزوین نیز که هیچ ارتباطی با این دو طایفه نداشتند خود را نعمتی یا حیدری می نامیدند و با یکدیگر به جنگ می پرداختند.
برخی از سلاطین نیز که توان حکومت بر همه ی مملکت را نداشتند مصلحت خود را در اختلاف انداختن میان مردم می دانستند و از رسم و سنت حیدری و نعمتی و ایجاد زدو خورد های طایفگی بهره می گرفتند تا اهالی را ضعیف کرده و از فکر مبارزه با دولت مستبد منصرف نمایند.


خاک بر سر
این عبارت که معانی مجازی فراوانی دارد برای تحقیر و تخفیف و یا به صورت دشنام به کار می رود و در عبارت "چه خاکی بر سرم کنم " به معنی چه کار باید بکنم است و " خاک بر سر کرده " به کسی می گویند که به هنگام عزاداری برای حسین ابن علی در حین راه پیمایی خاک بر سر خود می ریزد و "خاک به سری کردن" نیز به معنی هماغوشی زن و مرد است.

در دوران خلافت عبدالملک، " قطری ابن الفجاه " رئیس خوارج از ترس " حجاج بن یوسف " والی عراق به طبرستان گریخت و به حاکم گیلان " اسپهبد فرخان " پناه آورد. اسپهبد فرخان که در گیلان و طبرستان حکومت می کرد همان است که شهری برپا کرد و به نام فرزند کوچکش " سارویه " آن را " ساری " نامید که در شمال ایران قرار دارد.
اسپهبد فرخان فرمان داده بود که کسی به قطران که در پناه اسپهبد در دماوند اقامت کرده بود، آزار نرساند و نیازمندی های او را برآورده سازند. ولی چون فصل سرما و زمستان سپری شد قطری حق نمک به جای نیاورد و رسولی نزد اسپهبد فرخان فرستاد و پیام داد که باید به دین و آیین ما در آیی و گرنه برای جنگ آماده باش. پس از آن هم با دستبرد زدن به آبادی ها و روستا های اطراف دارای قدرت بسیاری شد.
حجاج بن یوسف چون از قدرت یافتن قطری آگاه شد سفیان کلبی را با لشکر بزرگی به دفع قطری و خوارج فرستاد.
سفیان کلبی چون به ری رسید، اسپهبد در نامه ای که توسط رسولی برای او فرستاد به او پیشنهاد کرد که اگر قصد طبرستان نکند، او آماده است در جنگ با قطری او را یاری کند که این پیشنهاد مورد پذیرش سفیان کلبی قرار گرفت.
قطری چون از جریان آگاه شد بی درنگ از دماوند به سمنان عقب نشست. ولی اسپهبد او را دنبال نمود و در نبردی بر او چیره شد و سرش را از تن جداکرده و تحوبل سفیان کلبی داد. سفیان نیز آن را همراه با همه ی غنایم بدون آن که نامی از رشادت و دلیری اسپهبد بیاورد به نام خود برای حجاج بن یوسف در کوفه فرستاد.
حجاج بن یوسف که از این پیروزی بسیار خوش حال شده بود چندی بعد که شنید این کار در واقع به دست اسپهبد انجام گرفته است از سفیان کلبی به خشم آمد و به نوشته ی تاریخ طبرستان ، برگ ١۶١ رسولی با یک خروار "زر" و یک خروار "خاک" به ری فرستاد و فرمان داد رسیدگی کنند که اگر این پیروزی بدون کمک اسپهبد از دست سفیان کلبی بر آمده است این زر را به سپاس از این خدمت به سفیان بدهند ولی اگر این کار به دست اسپهبد پایان گرفته است این زر را به اسپهبد بدهند و آن خاک را در وسط بازار شهر بر سر سفیان بریزند.
و چون رسول بیامد و حقیقت آشکار شد، در اجرای فرمان حجاج زر به اسپهبد دادند و سفیان در وسط بازار "خاک بر سر " شد و از آن تاریخ است که عبارت خاک بر سر به صورت اصطلاح درآمده است.

خر کریم را نعل کرده است
هرگاه کسی برای رسیدن به مقصودش به کسی رشوه یا باج و یا به اصطلاح حق و حساب بدهد، به عنوان کنایه درباره ی او می گویند: « خر کریم را نعل کرده است»، یعنی متصدی مربوطه را با رشوه راصی کرده و به مقصود رسیده است.

در دوران های گذشته بسیاری از سلطان ها و پادشاهان ایران و جهان در دربار خود افراد دلقک و مسخره پیشه ای داشتند که با حاضر جوابی ها و شیرین کاری ها به ویژه متلک های نیشداری که به حاضران جلسه می گفتند، شاه را می خنداندند و موجب شادی و انبساط خاطرش می شدند. دلقک ها اجازه داشتند به هر کس هر چه دلشان خواست بگویند با این شرط که در بذله گوویی و مسخرگی های خود نمکی داخل کنند.
معروف ترین دلقک هایی که نامشان در تاریخ ثیت شده است عبارتند از :
طلخک ( که واژه ی دلقک از آن است) دلقک سلطان محمود غزنوی
پونه، دلقک طرخان علاءالدین خلج
جعفرک، دلقک دربار ملک شاه سلجوقی
کل عنایت، دلقک شاه عباس کبیر
لوطی صالح، دلقک کریم خان زند که بعدها گرفتار خشم آقا محمد خان قاجار شد.
کریم شیره ای، شیخ حسین ( معروف به شیخ شیپور)، شیخ کرنا، شغال الملک ( یا شغال الدوله) دلقک های ناصرالدین شاه قاجار
شیخ حمدالله، دلقک ظل السلطان
حاج میرزا زکی خان (معروف به چلغوز میرزا)، دلقک احمد شاه قاجار
ابوالحسن دمشقی، در دستگاه خلیفه هارون الرشید
ابوالعنبس، در دستگاه خلیفه متوکل
تریبوله و دومی نیک دلقک های دربار فرانسوای اول و لویی چهاردهم
بروسکه، دلقک دربار هانری دوم و فرانسوای دوم
کالامبرگ، دلقک معروف ایتالیایی
و ده ها نفر دیگر
کریم شیره ای که در دربار ناصرالدین شاه می زیست اهل اصفهان بود و در آن جا به دلیل متلک های نیش دارش به "کریم پشه" معروف بوده است. ( به کتاب "دلقک های مشهور درباری" تالیف حسین نوربخش نگاه کنید). او در تهران نخست معاون نقاره خانه شد و از اداره ی بیوتات که نقاره خانه را در اختیار داشت حقوق و مقرری می گرفت و به همین مناسبت اکنون به او "نایب کریم" می گفتند. . وی به اقتضای شغلش بر چند دسته از مطرب های شهر هم ریاست می کرد و از آنان نیز مبلغی دریافت می نمود.
اتین مرد چون در حاضر جوابی و بذله گویی ید طولایی داشت پس از چندی مورد توجه ناصرالدین شاه واقع شد و در دربار و خلوت او نفوذ کرد.
ناصر ناصرالدین شاه خود زیاد اهل شوخی نبود و کریم خان را به این علت دلقک دربار کرد تا به اقتضای موقع و سیاست روز بتواند برخی از رجال و درباریان با نفوذ را را با نیش زبان و متلک هایش تحقیر و کوچک کند.
درباره ی علت لقب شیره ای به این مرد شیرین زبان دو نظر وجود دارد:
نخست آن که وی پیش از آغاز کار در نقاره خانه و دریافت لقب نایب کریم، در اصفهان به شغل شیره فروشی مشغول بوده است و از همان هنگام کریم شیره ای نامیده می شده است.
نظر دوم که باید درست تر باشد آن است که این لقب به مناسبت شیرین زبانی و شیرین کاری های او در بذله گویی و حاضر جوابی هایش به او داده شده است و نشانه ی آن نیز این است که پسر او نیز که کریم نام داشته و در حاضرجوابی و شیرین زبانی دست کمی از پدرش نداشته است ( و البته هرگز به پای پدرش نرسید) لقب کریم عسلی را برای خود برگزیده بود.
کریم شیره ای خری داشت که همیشه بر آن سوار می شد و به دیدار دوستان و آشنایان و به دربار می رفت.
خر کریم شکل و ریخت مسخره ای داشت و کریم جل و پالان زا طوری بر پشتش می گذاشت که هرگاه بر خر سوار می شد همه از آن شکل و هیئت می خندیدند.
کریم تنها به کسانی که مورد توجه شاه بودند متلک و ولیچار نمی گفت و درباریان و رجال دیگر برای آن که از نیش زبان او در امان باشند هر کدام باج و رشوه ای به او می دادند. آنانی هم که از این دلقک خوششان نمی آمد و حاضر هم نبودند چیزی به کریم بدهند شکایت به ناصرالدین شاه می بردند و شاه نیز همیشه پس از شنیدن متلک کریم به آن ها نخست با صدای بلند قهقهه می زد و سپس در جواب شاکی می گفت: « به جای گله و شکایت برو خر کریم را نعل کن» ، یعنی چیزی به او بده تا از شر زبانش در امان باشی.
و بدبن ترتیب از آن تاریخ عبارت بالا با همین کریم و خرش به معنای باج و رشوه دادن به کسی برای رسیدن به مراد ضرب المثل شده است.

خط و نشان کشیدن برای کسی
ایرانیان به ویژه در گذشته، به نشانه ی خشم و تهدید به انتقام، بر کف دست علامتی صلیب مانند ( ┼ ) می کشیدند و با این کار طرف خود را به آینده ای که در آن تهدیدشان عملی خواهد شد حواله می کردند.

این اصطلاح که هنوز هم در زبان فارسی کاربرد دارد، داستانی بلند و آمیخته با افسانه دارد که من در این جا آن را بسیار کوتاه شده برای خوانندگان ارحمندم شرح می دهم :

می گویند روزی مردی مسیحی و اهل دمشق به قصد شکایت از ستم هایی که معاویه در شام بر او و دیگر مسیحیان آن دیار روا می داشت به مدینه آمد و نزد عمر ابن خطاب، خلیفه ی دوم رفت. اتفاقن خلیفه در آن هنگام به عنوان خشتمال با گل و خاک مشغول بود و مرد مسیحی در آغاز دیدار باور نکرد که او خلیفه ی مسلمانان است. ولی پس از آن که از این بابت به او اطمینان دادند ماجرای ظلم معاویه را در دمشق برای خلیفه امیرالمومنین شرح داد و درخواست گوشمالی معاویه را نمود.( در تاریخ اسلام نخستین کسی که لقب امیرالمومنین گرفت عمر خلیفه ی دوم بود و خلفای بعدی این لقب را از وی به وراثت گرفتند. از مقدمه ی ابن خلدون، ترجمه ی محمد پروین گنابادی، برگ ۴۴۹ )

عمر چون سخنان مرد مسیحی را شنید بسیار متاثر و خشمگین شد و بی درنگ بر روی خشت خامی که هنوز خشک نشده بود با انگشت علامتی شبیه به صلیب ( ┼ ) کشیده و سپس خشت را به دست مرد مسیحی داد و گفت: « این فرمان را به دمشق می بری و هنگامی که معاویه در مسجد جامع از نماز جماعت فارغ شده و بر منبر جلوس می کند تو نیز بی درنگ داخل مسجد شده و این خشت را به او می دهی و می گویی اکنون از ججاز می آیم و این هم فرمان خلیفه».
مرد مسیحی که از خشت و علامت صلیبی که بر روی آن کشیده شده بود چیزی نفهمیده بود چیزی نگفت و فردای آن روز راه شام را در پیش گرفت و پس از چندین شبانه روز وارد دمشق شد.
چند روز بعد که مرد مسیحی شنید معاویه شخصن به مسجد جامع می رود و در نماز جمعه شرکت می کند درنگ را جایز نشمرد و به سوی مسجد شتافت و در جلو در بزرگ آن دورادور به انتظار قدم زد تا هنگامی که معاویه از نماز جماعت فارغ شد و بر بالای منبر رفت تا موعظه ی خود را آغاز کند.
مرد مسیحی در همان حال با یک جست خود را به صحن مسجد رساند و خشت خام را بر روی دست گرفت و رو به معاویه فریاد زد: « پسر سفیان ! اکنون از مدینه می آیم و این هم فرمان خلیفه».
معاویه با دیدن خشت خام و علامت صلیب روی آن بی اختیار فریادی کشید و از بالای منبر سرنگون شد. جمعیت نمازگزار به سوی مرد نامسلمان حمله ور شد و کم مانده بود تا او را که جسارت کرده و به مسجد مسلمانان پای نهاده و خلیفه ی مسلمانان را به آن روز انداخته بود قطعه قطعه کنند که معاویه که دوباره به خود آمده بود فرمان داد تا مرد مسیحی را سالم به محل سکونت او ببرند و پذیرایی کنند.
در آن جا وی به دست و پای مرد مسیحی افتاده و از او طلب عفو و بخشش کرد و قول جبران همه ی خسارات گذشته را نیز به وی داد مرد مسیحی که پیش از آن ظلم و ستم معاویه را نیز دیده بود و اکنون از این حال او در شگفت شده بود پس از شرح شکایت خود نزد خلیفه عمر اصرار کرد تا معاویه راز علامت صلیب را که چون این موجب هراس وی شده بود برای او بازگو کند.

معاویه که نخست کوشید در این باره چیزی نگوید بر اثر اصرار و تهدید مرد مسیحی به ناگزیر ماجرایی را ( که افسانه ای بیش نیست ) به شرح زیر برای او تعریف کرد:
«شهر مداین پایتخت ساسانیان در زمان پادشاهی انوشیروان از زیباترین شهرهای جهان یه شمار می رفت و آرزوی هر کسی بود که چند روزی را در این شهر بزرگ و زیبا در کنار دجله بگذراند و بسیاری از شیخ های عرب همه ساله در فصل تابستان به مداین سفر می کردند و چند صباحی را در آن جا می گذراندند.
در سالی که مورد نظر ما است دو تن از شیخ های عرب به مداین آمدند و فصل تابستان را در آن جا گذراندند و چون تابستان به سر آمد ایشان آنچنان سرخوش و سرمست بودند که تاب دل کندن ار مداین را نداشتند و تصمیم گرفتند مدت بیش تری را در آن شهر بگذرانند. ولی چون هر چه را که داشتند خرج کرده و کسی را نیز در آن جا نمی شناختند به ناچار گردن بند زرینی را که یکی از آنان به همراه داشت نزد زرگری بردند و برای فروش عرضه کردند.

زرگر به آنان قول داد که در ظرف یک هفته آن را به قیمت مناسبی بفروشد و مبلغی پول به آنان داد و از ایشان خواست تا پس از یک هفته دوباره نزد او بروند.
چون مدت مقرر گذشت و دو مرد عرب نزد زرگر رفتند زرگر دوباره از آنان مهلت خواست و این تمدید مهلت را چند بار تکرار نمود. سرانجام دو مرد عرب به زرگر ظنین شده و جدن خواستار شدند که اصل یا بهای گردن بند را به آنان بدهد و گر نه به دادخواهی نزد انوشیروان خواهند رفت.
زرگر که دیگر چاره ای نمی شناخت حقیقت را فاش ساخت و گفت: فردای همان روزی که شما گردن بند را به من دادید یکی از شاهزادگان ساسانی گردن بند را پسندید و با خود برد و قول داد که بهای آن را هر چه زودتر به من بدهد ولی هر چه به او مراجعه کردم، از دادن بهای گردن بند خود داری نمود و سرانجام نیز مرا به خفت و خواری از خانه اش بیرون کرد. اکنون من نه یارای مقابله با او را دارم و نه توانایی پرداخت بهای آن را به شما، و از این بابت نزد شما واقعن خجل و شرمنده هستم.
دو عرب پس از مدتی تامل و تفکر به سوی عدالت خانه شتافتند و پس از حضور در کاخ انوشیروان همه ی ماجرا را برای او شرح دادند.
انوشیروان پس از شنیدن سخنان آن دو دستور داد تا بیست و چهار ساعت دیگر مراجعه کنند و گردن بند یا بهایش را دریافت کنند. دو عرب نیز پذیزفته و به خانه رفتند.
فردای آن روز پس از رفتن دو مرد عرب به عدالت خانه، خزانه داری سلطنتی اصل گردن بند را همراه با مبلغی بابت اقامت و هزینه ی بازگشت به آنان داد و آنان مالامال از سرور و شادی به سوی خانه ی خود روانه شدند، ولی هنگام بازگشت دیدند که مردم همگی دست از کار کشیده و به سوی میدان شهر در حرکت هستند. آنان نیز کنجکاو شده و همراه با مردم خود را به میدان شهر رساندند.
هنگامی که به آن جا رسیدند با منظره ی دل خراشی رو به رو شدند که موی بر تن شان راست کرد. آنان جسد شاهزاده ی جوان را دیدند که صلیب وار بر چوبه ی داری دو شقه و آویران شده بود و با این خاطره ی هولناک به شهر و دیار خود بازگشتند».
معاویه پس از پایان شرح این داستان ادامه داد که من هم با دیدن خشتی که تو از سوی خلیفه امیرالمومنین آوردی و علامت صلیب روی آن دریافتم که اگر به رفع ظلم تو اقدام نکنم به همان شکل مصلوب خواهم شد.
مرد مسیحی نیز چون این جریان بشنید خرسند و راضی خانه ی معاویه را ترک کرد و باقی عمر را به شادی و کامیابی گذراند.
Odin آنلاین نیست   پاسخ با نقل قول
قدیمی 2010-07-11, 15:34   #5
Odin
Administrator
 
آواتار Odin
 
تاریخ عضویت: 04-05-2008
محل سکونت: Pseudo Islamic - Democracy Off
نوشته‌ها: 3,691
سپاس: 3,796
سپاسگزاری: 10,025 بار در 3,544 پست
پیش فرض

دری وری
به طور کلی جملات نامفهوم و بی معنی و خارج از موضوع را در میان عوام دری وری می گویند.

نخست باید دانست که در زبان فارسی این رسم وجود دارد که مردم بسیاری از واژه ها را به صورت جفتی و دو تایی به کار می برند که واژه ی نخست آن را که معنی دار است مستعمل و واژه ی دوم را که با واژه ی نخست هم وزن و قافیه است ولی هیچ معنایی ندارد مهمل می نامند. مانند: پول مول، بچه مچه، زغال مغال، ریزه میزه ، کوچولو موچولو و بسیار مانند این ها ( اصطلاح مهمل گویی یا مهمل بافی نیز از همین جا است ).
دیگر آن که زبان پارسی باستان (فرس قدیم) در زمان هخامنشیان زبان مردم پارس و زبان رسمی پادشاهان هخامنشی بوده است.
حمله اسکندر و تسلط یونانیان و مقدونیان سبب گردید که زبان پارسی باستان از میان برود و زبان یونانی تا سیصد سال در ایران رواج پیدا کند.
ادامه ی پارسی باستان، فارسی میانه بود که به شکل زبان های پهلوی اشکانی در زمان اشکانیان و پهلوی ساسانی در زمان ساسانیان دوباره در ایران رایج گردید و زبان فارسی دری به عنوان شاخه ای از زبان پهلوی ساسانی در دربار ساسانی رواج پیدا کرد. یعنی زبانی شد که پادشاهان ساسانی در دربار بدان سخن می گفتند و به همین علت نیز "دری" نامیده شد.
پس از شکست ساسانیان به دست اعراب، یزدگرد پادشاه ساسانی که هزاران تن درباری دیگر را نیز با خود همراه کرده بود از تیسفون خارج شده و در مشرق به مرو رفت و بدین ترتیب مرو مرکز زبان فارسی گردید و سپس در سراسر خراسان رواج یافت و جای لهجه ها و زبان های محلی مانند خوارزمی، سغدی و هروی را نیز گرفت.

خراسانیان که نخستین کسانی بودند که از زیر نفوذ عرب خارج شده و اعلام استقلال کردند، زبان محلی خود را نیز که اکنون زبان دری بود زبان رسمی خود و سراسر ایران اعلام نمودند که همان زبانی است که ما امروز با آن سخن می گوییم و به خط عربی می نویسیم.

سلسله هایی مانند طاهریان، صفاریان و سامانیان که همگی از خراسان و ماوراالنهر برخاسته بودند به رواج زبان دری ، یعنی فارسی امروز بسیار یاری رساندند و در ترویج آن کوشیدند.
لیکن همان گونه که گفته شد این زبان تنها در منطقه ی خراسان و ماوراالنهر رواج داشت و تا قرن هشتم هجری سایر مردم ایران با آن آشنایی نداشتند و اگر کسی غیر خراسانی آن را می دانست بدان افتخار می کرد. ناصر خسرو در سده ی پنجم هجری با سرافرازی و افتخار می گوید:

من آنم که در پای خوکان نریزم / مرین قیمتی دُر نظم دری را

و حافظ شیرازی به دانستن زبان دری می بالد و می گوید:

ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه / که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

و در جای دیگری می گوید:

چو عندلیب فصاحت فرو شد ای حافظ / تو قدر او به سخن گفتن دری بشکن

بدین ترتیب به مدت پانصد سال تا قرن هشتم هجری، زبان دری به جز برای مردم خراسان و ماوراالنهر یزای ایرانیان دیگر مفهوم نبود و کسی آن را درک نمی کرد و از این رو مردم مناطق دیگر ایران هنگامی که زبان دری را از زبان کسی در میان خود می شنیدند چون آن را نمی فهمیدند به رسم زبان فارسی و با استفاده از مهمل " وری " می گفتند: فلانی دری وری می گوید که منظورشان این بود که : به زبانی حرف می زند که نامفهوم و مهجوز است.

این عبارت امروز به هیچ روی دیگر مصداقی ندارد و زبان دری نه تنها زبان رسمی و ملی همه ی ایرانیان، بلکه به یکی از گران بها ترین سرمایه های معنوی جهان تبدیل گردیده است و گام به گام می رود تا به مرحله ای از تحول و تکامل برسد که نمونه ای برای آن نتوان شناخت. ایدون باد

دست شستن از کاری
این اصطلاح که به معنی کناره گیری کردن از کاری، استعفا دادن و از خود سلب مسئولیت کردن است اصطلاحی فارسی نیست و از تاریخ مسیحیت و ماجرای به صلیب کشاندن مسیح وارد زبان های جهان، از جمله زبان فارسی شده است.

در تاریخ مسیحیت آمده است که ملایان یهودی (فریسیان) چون از هیچ راهی نتوانسنتند زبان عیسای مسیح را خاموش کنند، به "پونتیوس پیلانوس" حاکم رومی شهر اورشلیم شکایت بردند و ادعا کردند که عیسا افزون بر "کافر بودن" بر حکومت شوریده است و دعوی سلطنت نیز دارد. پونتیوس پیلانوس در آغاز زیر بار نرفت ولی چون می ترسید که در نتیجه ی اقامت مسیح در اورشلیم شورشی بر پا شود، وی را بازداشت کرد و قصدش این بود که پس از چند روز او را آزاد کند. فریسیان چون به قصد و نیت حاکم پی بردتد، به شدت پای فشاری کردند و آن قدر کوشیدند تا عیسا را به مرگ محکوم کردند.

در آن روزگار در میان یهودیان رسم بر آن بود که حاکم شهر در روز عید پاک ( عید فصح، روز یادبود خروج بنی اسراییل از مصر) یکی ار محکومان به مرگ را به انتخاب مردم می بخشود و آزاد می کرد. پس چون روز عید پاک فرا رسید و به جز عیسا، مرد شرور و بد سابقه ای نیز به نام "باراباس" محکوم به مرگ شده بود قرار شد یکی از آن دو بخشوده شده و آزاد گردد که به تحریک و تبلیغ فریسیان سرانجام مردم یهودی اورشلیم نیز آزادی باراباس را یز آزادی مسیح ترجیح دادند. به نوشته ی "سفرنامه ی کلاویخو" ( مترجم مسعود رجب نیا، برگ ٩١) پیلانوس که عیسا را شایسته ی مجازات نمی دانست در حالی که دست ها را به آسمان بلند کرده بود ( اصطلاح "دست به آسمان برداشتن" نیز از همین جا است) خطاب به فریسیان و یهودیان اورشلیم که او آنان را مسئول سرانجام عیسا می دانست چون این گفت: « من در مرگ این مرد درستکار بی تقصیرم و این شمایید که او را به مرگ می سپارید».

آن گاه برای سلب مسئولیت از خود « دستور داد آب آوردند و دست هایش را در آب شست و از آن جا است که اصطلاح "دست شستن از کاری" در زبان های لاتینی به معنی سلب مسئولیت کردن از خود نیز به کار می رود (نان و شراب، برگ ٤۷). اصطلاح فرانسوی این اصطلاح عبارت است از : Abandonner, quel que cho se که هم به معنی "سلب مسئولیت کردن از خود" و هم به معنی "از چیزی چشم پوشیدن" است و در فارسی بیش تر معنی دوم آن به کار گرفته می شود.

دست کسی را توی حنا گذاشتن
این ضرب المثل را در باره ی کسی به کار می برند که وسط کاری تنها گذاشته شده باشد یا در وضعیتی قرار گرفته باشد که هیچ کاری از او بر نیاید.

"حنا" گیاهی است از رده ی دولپه ای های جدا گلبرگ که به صورت درختچه در شمال و مشرق افریقا، عربستان سعودی و ایران ( در نواحی جنوبی مانند بم) کاشته می شود. در ایران برگ های درخت حنا را بیش تر به کرمان و یزد می برند و در آسیاب های مخصوصی می سایند و از آن پودر رنگ حنا می سازند.
در گذشته که وسایل آرایش و زیبایی به فراوانی امروز نبود، مردان و زنان دست و پا و سر و موی و گیسو و ریش و سبیل خود را حنا می بستند و از آن برای زیبایی و پاکیزگی و گاه برای جلوگیری از سردرد استفاده می کردند.
برای این کار، مردان و زنان به گرمابه می رفتند و در شاه نشین آن، یعنی جایی که پس از خزینه گرفتن در آن جا دور هم می نشستند، می رفتند. حنا را آب می کردند و در یکی از گوشه های شاه نشین می نشستند و دلاک حمام نخست موی سر و ریش و سبیل و گیسوی آنان را حنا می بست و سپس "دست و پایشان را توی حنا می گذاشت".

شخص حنا بسته ناگزیر بود که ساعت ها در آن گوشه ی حمام از جای خود تکان نخورد تا رنگ، خودش را بگیرد و دست و پایشان خوب حنایی شود. در این چند ساعت آنان برای آن که حوصله شان سر نرود با کسانی که مانند خودشان دست و پایشان توی حنا بود باب گفت و گو را باز می کردند و از هر دری سخن می گفتند. حمامی هم در این مدت از آنان با نوشیدنی های خنک کننده ( که به آن ها "تبرید" می گفتند) مانند آب هندوانه و انواع شربت پذیرایی می کرد و چون آنان قادر به انجام هیچ کاری نبودند خود حمامی این نوشیدنی ها را بر دهان آنان می گذاشت تا بنوشند و کمبود آب بدنشان را که در این مدت بر اثر شدت حرارت حمام به صورت عرق بر سر و صورتشان جاری بود جبران کنند.

این حالت که در آن شحص حنا بسته قادر به انجام هیچ کاری نبوده است بعدها رفته رفته از چهاردیواری حمام بیرون آمد و در دهان مردم به صورت ضرب المثل در آمد.

دست و پای کسی را توی پوست گردو گذاشتن
هنگامی که شخص زودباوری را به انجام کاری تشویق کنند و او بدون دوراندیشی و بررسی به آن اقدام کند و بدین ترتیب در بن بستی گرفتار آید، درباره ی او می گویند که: « دست و پایش را در پوست گردو گذاشتند» یعنی کاری دستش داده اند که نمی داند چه بکند.

ضرب المثل "دست و پای کسی را در پوست گردو گذاشتن" پیش از پیدایش آن، درباره ی انسان نبوده و کاربردی برای او نداشته است، بلکه به جای واژه ی کسی در این اصطلاح، واژه ی گربه قرار داشته است. یعنی این دست و پای گربه بوده است که توسط افرادی بی انصاف و حیوان آزار در پوست گردو نهاده می شده است.
گربه حیوانی اهلی و ملوس و قشنگ و پاکیزه است و به شرط آن که آزارش ندهند دوست دارد با کودکان بازی کند.

در کشورهای غربی گربه را پرورش می دهند و جایشان نه در کوچه و خیابان، بلکه در میان مردم است و تقریبن خانه ای نیست که در آن گربه ای وجود نداشته باشد.
در کشورهای افریقایی و آسیایی، از جمله در ایران، به جز تعدادی که در خانه ها به صورت اهلی زندگی می کنند، مابقی گربه ها به صورت نیمه وحشی روی دیوارها و پشت بام ها رفت و آمد می کنند و با شکار موش و کبوتر و گنجشک و خوردن از زباله های مردم زندگی می کنند. این گربه ها در دزدی و ربودن خوردنی های مردم ورزیده هستند و می توانند از هر روزنه و سوراخی بگذرند و چون صدای پایشان را کسی نمی شنود، هرگاه فرصتی دست بدهد از در و پنجره های باز و نیمه باز خانه های مردم وارد شده و در آشپزخانه مرغ بریان و گوشت خام یا سرخ کرده را می ربایند و به سرعت از همان راهی که آمده اند بیرون می روند.

یکی از راه های دفع این گربه ها شیوه ای بوده است که شرح آن را از قول شادروان امیرقلی امینی در کتاب "فرهنگ عوام" ( برگ ۲۷۴ ) می خوانیم :

« . . . سابقن افراد بی انصافی بودند که وقتی گربه ای دزدی زیادی می کرد و چاره ی کارش را نمی توانستند بکنند، قیر را ذوب کرده در پوست گردو می ریختند و هر یک از چهار دست و پای او را در یک پوست گردوی پر از قیر فرو می بردند و سپس او را سُر می دادند. بیچاره گربه در این حال، هم به زحمت راه می رفت و هم چون حالا دیگر صدای پایش را همه ی اهل خانه می شنیدند، از انجام دزدی باز می ماند".
این گربه با این حال روزگاری پیدا می کرد که نه تنها دزدی از یادش می رفت، بلکه چون کسی هم چیزی به او نمی داد از شدت درد و گرسنگی تلف می شد.
این روش و ابتکار نابخردانه نسیت به این حیوان ملوس و پاکیزه گرچه در نهایت بی انصافی بوده است، رفته رفته شکل ضرب المثل یافته و اکنون در مواردی که کسی با تنگی و مشکلی رو به رو شود که " نه راه پیش داشته باشد و نه راه پس " در باره ی او به کار برده می شود.

دنبال نخود سیاه فرستادن
هر گاه می خواهند به بهانه ای کسی را از سر باز کنند و به جایی بفرستند که به این زودی ها بر نگردد از این ضرب المثل بهره می گیرند.

نخود از دانه های روغنی است که چند نوع از آن در ایران و به ترین آن در قزوین عمل می آید و دارای انواع گوناگونی است. این انواع عبارتند از: "نخود علوفه ای" که دانه های آن گرد و رنگ آن زرد یا سبز است، "نخود الوند" که دانه های آن گوشه دار و رنگ آن سبز یا قهوه ای است. "نخود فرنگی" که ریشه ی آن دوای ضد کرم است و سرانجام "نخود سیاه" که فقط برای تهیه ی "لپه" کاشته می شود. یعنی همه ی انواع نخود به همان صورتی که درو می شوند مورد استفاده فرار می گیرند و تغییر شکلی نمی دهند مگر نخود سیاه که هیچ گاه به همان صورت برای فروش به بازار نمی آید و چون به عمل آمد نخست آن را در آب می ریزند تا خیس بخورد و به صورت "لپه" دربیاید و سپس به عنوان لپه به بازار آورده و می فروشند.

از این رو در گذشته چون در هیچ دکان بقالی و فروشگاهی نخود سیاه پیدا نمی شد، هیچ کس هم دنبال نخود سیاه نمی رفت و در اصطلاح اگر کسی را به دنبال نخود سیاه می فرستادند، در واقع او را به دنبال چیزی فرستاده بودند که در هیچ دکان و فروشگاهی پیدا نمی شد و به همین دلیل از معنی مجازی آن این طور فهمیده می شد که می خواسته اند او را از سر خود باز کنند و از خود برانند تا از حقیقت موضوعی آگاه نشود.

دو قورت و نیمش هم باقی است
این عبارت مثلی را هنگامی برای کسی به کار می برند که وی با وجود تقصیر و خطایی که از او سر زده است نه تنها اظهار شرمندگی نمی کند، بلکه انتظار نوازش و ناز شست هم دارد.

در افسانه ها آورده اند که حضرت سلیمان پس از مرگ پدرش "داود" بر تخت پیامبری و سلطنت تکیه زد و از خداوند خواست تا همه ی جهان را در اختیار وی قرار دهد. خداوند نیز از حکمت و دولت و احترام و عظمت و قدرت هر چه بود به او داد و عناصر چهار گانه را نیز زیر فرمان او قرار داد.
چون حکومت جهان بر سلیمان مسلم شد و او بر همه ی مخلوقات و موجودات جهان سلطه یافت، روزی از خداوند خواست که اجازه دهد تا او همه ی جان داران زمین و هوا و دریاها را به خوردن یک وعده غذا دعوت کند. خداوند او را از این کار بازداشت و گفت که دادن روزی جان داران جهان با او است و سلیمان از عهده ی این کار بر نمی آید. ولی سلیمان آن قدر بر این خواست پای فشاری نمود تا خداوند درخواست او را پذیرفت و به موجودان زنده ی جهان فرمان داد تا فلان روز برای خوردن غذا نزد سلیمان بروند.
سلیمان نیز به همه ی موجودات زیر فرمان خود از آدمی و دیو و پری و مرغان و وحوش دستور داد تا به تدارک و پختن غذا برای آن روز وعده داده شده مشغول شوند.

دیوها نیز در ساحل دریا در محلی که برای طی کردن طول و عرض آن هشت ماه لازم بود، هفت صد دیگ سنگی ساختند که هرکدام هزار گز بلندی و هفت صد گز پهنا داشت ( مجله ی یغما، شماره ی ٢٨٠، برگ ٦٢١). سپس چون غذاهای گوناگون آماده شد، همه را در آن محل چیدند و تخت زرینی هم بر کرانه ی دریا نهادند تا سلیمان بر آن جای گیرد. وی نیز پس از نشستن بر تخت چون همه چیز را آماده دید به آدمیان و پریان فرمان داد تا خلق خدا را بر سر سفره آورند.

ساعتی نگذشت که ماهی غول آسایی از دریا بیرون آمد و به یک حمله همه ی غذاها و آمادگی های مهمانی را در کام خود فرو برد و سپس رو به سلیمان کرد و گفت:«یا سلیمان، سیر نشدم، غذا می خواهم».
سلیمان نبی که چشمانش سیاهی می رفت از ماهی پرسید: «مگر غذای روزانه ی تو چه مقدار است که هر چه در این جا برای همه ی جان داران عالم آماده ساخته بودم بلعیدی و همچنان اظهار گرسنگی می کنی؟» ماهی که دلش از گرسنگی ضعف می رفت با خال ضعف و ناتوانی پاسخ داد: «خداوند عالم روزانه سه وعده و هر وعده یک "قورت" غذا به من می دهد. امروز بر اثر مهمانی تو فقط "نیم قورت" نصیب من شده است و هنوز "دو قورت و نیمش باقیست" که سفره ی تو خالی شد. اگر تو را غذای یک جانور مقدور نیست، چرا خود را در این معرض آوری که جن و انس و وحوش و طیور و هوام را طعام دهی؟» (روضه الصفا، ج ١، برگ ۳۷١).
سلیمان از آن سخن بی هوش شد و چون به هوش آمد در برابر خداوند توبه کرد و در برابر عظمت او سر نعظیم فرود آورد.

ریش و قیچی را به دست کسی سپردن
این ضرب المثل را هنگامی به کار می برند که بخواهند اعتماد و اطمینان کامل را به کسی نشان بدهند و به او اختیار کامل برای انجام کاری را بدهند.

ریش در گذشته در میان عوام دارای اهمیت و حرمت بسیار زیادی بوده است، تا آن جا که در میان مردم یک تار موی ریش بیش تر از صد قباله و بنجاق و هزاران ضامن و متعهد ارزش داشته است و اصطلاح "ریش خود را گرو گذاشتن" نیز که به معنای ضمانت کردن برای چیزی یا کسی است از همین جا است و از این رو نیز داشتن ریش جزو امتیازات بزرگ مردان بوده و پدید آمدن واژه ی "محاسن" برای ریش نیز به دلیل همین حسن و امتیاز آن بوده است. پس از اسلام نیز که به فرمان محمد پیامبر اسلام، مسلمانان در ایران بایست بر خلاف ایرانیان ساسانی که بدون ریش و با سبیل های بلند بودند، زیش ها را بلند و سبیل ها را کوتاه کنند، ارزش و حرمت ریش باز هم بالاتر رفت.

با این توضیحات در میان ایرانیان برای صاحب ریش هیچ بلا و مصیبتی بالاتر از این نبوده است که کسی از روی دشمنی یا در مقام تنبیه به زور ریش او را بتراشد و از این رو دادن ریش و قیچی به دست آرایشگر و سلمانی نشانه ی اعتماد و اطمینان کاملی بود که مردان به آرایشگر نشان می دادند که ریش آنان را نه ار بیخ و بن، بلکه در حد آرایش کوتاه کند.

بعد ها نیز مردم این اصطلاح را در معنی مجازی برای نشان دادن اعتماد و اطمینان به کسی و وکیل قراردادن او برای انجام کاری به کار بردند.

زندگی سگی
زندگی توام با درد و رنج و فقر و تنگدستی را در اصطلاح عامیانه زندگی سگی می نامند.

دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی برای این نام گذاری بر زندگی پر رنج و درد و بدبختی و بی چارگی انسان ها حکایت شیرین و طنر آمیزی دارد که می تواند ریشه ی این اصطلاح را به دست دهد. وی می نویسد:
«می گویند در روز ازل که خداوند برای همه ی موجودات جهان عمری معین می کرد، عمر انسان را سی و پنج سال تعیین کرد. آدمیزاد که به هیچ چیز قانع نیست، پیش خدا شکایت برد که: « خداوندا ! این سی و پنج سال کم است، مقداری بر آن بیافزا تا بتوانم عبادت تو را در آخر عمر به جا بیاورم، زیرا این سی و پنج سال برای همه ی اعمال "چنان که افتد و دانی" هم تکافو نمی کند.

چون حرف عبادت پیش کشید، خداوند فرمود تا از عمر "خر" که از همه ساکت تر بود بیست سال برداشتند و بر عمر آدمی گذاشتند.
بنابراین عمر بشر از سی و پنج سال به پنجاه و پنج اضافه شد.
اما متاسفانه چون این بیست سال از عمر خر بود، آدم پس از سی و پنج سالگی ناچار شد مثل خر کار کند و جان بکند و باز محلی برای عبادت نماند. باز نزد خدا شکایت برد.
خداوند فرمود ده سال از عمر "سگ" بردارند و بر عمر آدمیزاد بیافزایند.
ولی متاسفانه باز هم کار به عبادت نرسید. زیرا این ده سال پس از پنجاه و پنج سالگی، پر از رنج و بیماری بود که آدم مرتب باید درحال "رژیم" باشد، "شراب نخورد"، "کم بخورد"، "کم حرف بزند" و هر روز یکی از سوراخ سنبه های بالا و پایین را عمل کند و سوند و شیاف و ویتامین و هورمون و . . . به کار برد. دلش هم خوش باشد که زنده است. فکر کنید در این صورت آدمی چه "زندگی سگی" دارد، زندگی ای که اگر بخواهند دوباره آن را به "سگ" برگردانند، هرگز قبول نمی کند ! ( از پاریز تا پاریس، چاپ سوم، برگ ٤۷١)

زیر پای کسی را جارو کردن
هنگامی که کسی را از شغل و کاری که داشته است اخراج کنند، به صورت کنایه درباره ی او می گویند: «زیر پایش را جارو کردند».

در گذشته که میز و صندلی و مبل و از این قبیل وجود نداشت، ساکنان خانه اغلب بر روی فرش اتاق می نشستند. فرش اتاق ها در خانه ی ثروتمندان از جنس قالی و در خانه ی افراد میانه حال از نمد و در خانه ی فقیران از حصیر و زیلو بود. بهداشت به مفهوم واقعی وجود نداشت و خیابان ها و کوچه ها اسفالت نبود و پر از خاک و گرد و غبار بود. از این رو هوا اغلب غبارآلود بود و گرد و خاک ها از در و پنجره و روزن ها به درون خانه ها نفوذ می کرد و روی فرش و اثاثیه می نشست. کدبانوی خانه نیز ناگزیر بود که روزانه چند بار خانه را جارو کند و گرد و خاک را از روی فرش ها بزداید.

در این گونه موارد معمول نبود که اهل خانه همگی اتاق را ترک کنند تا بانو یا خدمتکار خانه اتاف را جارو کند، بلکه کدبانو یا خدمتکار از بالای اتاق شروع به جارو می کرد و به هر یک از افراد خانه که می رسید آن شخص از جایش بر می خاست تا "زیر پایش را جارو کنند".
از آن جا که این گونه جاروکردن در هنگام ضروری و پیش بینی نشده موجب می شد تا افراد خانه که با خیال راحت و آسوده نشسته بودند از جایشان برخیزند و در گوشه ی دیگری بایستند تا زیر پایشان جارو شود، این عمل نقل مکان و سلب آسایش ناشی از زیر پا جارو شدن رفته رفته به صورت ضرب المثل در آمد و در مورد هر گونه اخراج یا انتقال افراد از شغل و کارشان مورد استفاده قرار گرفت.

زیر کاسه نیم کاسه ای است
برای بیان این معنا که فریب و نیرنگی در کار است از این ضرب المثل استفاده می شود.

در گذشته که وسایل خنک کننده و نگاه دارنده مانند یخچال و فریزر و فلاکس و یخدان وجود نداشت، مردم خوراکی های فاسد شدنی را در کاسه می ریختند و کاسه ها را در سردابه ها و زیرزمین ها، دور از دسترس ساکنان خانه و به ویژه کودکان می گذاشتند. آن گاه کاسه ها و قدح های بزرگی را وارونه بر روی آن ها قرار می دادند تا از خس و خاشاک و گرد و غبار و حشرات و حیوانات موذی مانند موش و گربه محفوظ بمانند. کاسه ی بزرگ در جاهای صاف و مسطح زیر زمین چنان کاسه های کوچک تر و نیم کاسه ها را می پوشاند که گرمای محتویات آن ها تا مدتی به همان درجه و میزان اولیه باقی می ماند.

ولی در آشپزحانه ها کاسه ها و قدح های بزرگ را وارونه قرار نمی دهند و آن ها را در جاهای مخصوص پهلوی یکدیگر می گذارند و کاسه های کوچک و کوچک تر را یکی پس از دیگری در درون آن ها جای می دهند. از این رو در گذشته اگر کسی می دید که کاسه ی بزرگی در آشپزخانه وارونه قرار گرفته است به قیاس کاسه های موجود در زیر زمین، گمان می کرد که در زیر آن نیز باید نیم کاسه ای وجود داشته باشد که به این شکل گذاشته شده است، ولی چون این کار در آشپزخانه معمول نبود و نیست، در این مورد مطمئن نبود و لذا این کار را حقه و فریبی می پنداشت و در صدد یافتن علت آن بر می آمد.

بدین ترتیب رفته رفته عبارت "زیر کاسه نیم کاسه ای است" به معنای وجود نیرنگ و فریب در کار، در میان مردم به صورت ضرب المثل در آمده و در موارد وجود شبهه ای در کار مورد استفاده قرار گرفت.

سایه تان از سر ما کم نشود
این عبارت که "سایه" در آن در معنی مجازی لطف و مرحمت و توجه ویژه به کسی است، امروزه به هنگام احوال پرسی یا خداخافظی مورد استفاده می گیرد.

دیوژن" فیلسوفی "کلبی" بود و از دنیا و علایق دنیوی پرهیز می کرد و ثزوت و آداب و رسوم اجتماعی را یکسره به کناری نهاده بود. وی با پای برهنه و موی ژولیده در انظار ظاهر می شد. روزها دور از قیل و قال شهر در سکون و سکوت به تفکر و تعمق می پرداخت و شب ها در آستانه ی در معابد می خوابید.

بی اعتنایی او به مردم تا آن اندازه بود که در روز روشن فانوس به دست می گرفت و به حستجوی "انسان" می پرداخت. میر خواند در روضه الصفا می تویسد: « روزی بر بلندی ایستاده بود و به آواز می گفت: «ای مردمان !» مردمی انبوه دور او گرد آمدند. گفت: «من مردمان را خواندم نه شما را !» (روضه الصفا، ج ١، برگ ٦٨٢)

مولوی با نظر به این ماجرا می فرماید:

دی شیخ گرد شهر همی گشت با چراغ / کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود، جسته ایم ما / گفت آن که یافت می نشود آنم آرزوست

این بی اعتنایی به مردم و بی ملاحظگی به هنگام سخن گفتن سبب شد تا مردم او را از شهر بیرون کردند. یکی به طعن و تمسخر از او پرسید: «دیوژن دیدی هم شهریانت تو را از شهر بیرون کردند ؟ پاسخ داد: «چون این نیست، من آنان را در شهر گذاشتم !» (سیر حکمت در اروپا، ج ١، برگ ٤۳).

دیوژن همیشه با زبان طعن و سرزنش با مردم برخورد می کرد و به اندازه ای به مردم گوشه و کنایه می زد که امروزه دز اصطلاح فرنگیان "دیوژنیسم" به جای " زخم زبان زدن" مصطلح است ( خرقه ی درویش، برگ ١٠٦)
می گویند هنگامی که اسکندر، کورینت (Corinte) زادگاه دیوژن را فتح کرد، چون آوازه ی وارستگی او را شنیده بود، با شکوه و دبدبه ی فراوان به دیدارش رفت. در آن هنگام دیوژن در زیر آفتاب دراز کشیده بود و اعتنایی به ورود اسکندر نکرد و از جایش تکان نخورد. اسکندر برآشفت و گفت: «مرا نشناختی که احترام لازم به جای نیاوردی؟ دیوژن با خونسردی گفت: «شناختم ولی از آن جا که بنده ای از بندگان من هستی ادای احترام را ضرور ندانستم».

به نوشته ی سیر حکمت در اروپا دیوژن از اسکندر پرسید: «بالاتر از مقام تو چیست؟» اسکندر پاسخ داد: «هیچ». دیوژن بی درنگ گفت: «من همان "هیچ" هستم و بنابراین از تو بالاتر و والاترم».
اسکندر سر به زیر انداخت و پس از اندکی تفکر گفت: «دیوژن ! از من چیزی بخواه و بدان که هرچه بخواهی می دهم»

آن فیلسوف وارسته از جهان و جهانیان، به اسکندر که در آن لحظه میان او و آفتاب فرار گرفته بود و مانع از رسیدن نور خورشید بود، گوشه ی چشمی انداخت و گفت: « سایه ات را از سرم کم کن ! »
این سخن به اندازه ای در مغز و استخوان اسکندر اثر کرد که بی احتیار فریاد زد: «اگر اسکندر نبودم می خواستم دیوژن باشم» (سیر حکمت در اروپا، برگ ٤٢)

عبارت بالا از آن تاریخ به صورت ضرب المثل در آمده است با این تفاوت که بسیاری از مردم روزگار که به این گونه سایه ها محتاجند و کمال مطلوبشان این است که در زیر سایه ی صاحبان قدرت و ثروت به سر ببرند، آن را در معنایی وارونه از آن چه که دیوژن حواسته بود به کار بردند.

سبیلش آویزان شد
این اصطلاح را برای کسی به کار می برند که سرحورده و ورشکسته شده و حالت پکری و افسردگی به او دست داده است.

پادشاهان صفوی اغلب دارای سبیل های کلفت و چخماقی بودند و همه ی حاکمان و قزلباش ها و افراد وابسته به دستگاه سلطنت نیز برای جلب نظر و حمایت سلطان و حاکمان و رسیدن به مقاصد خود از آنان پی روی می کردند و صاحب سبیل های از بناگوش در رفته بودند.

تا اوایل سلطنت صفویه ریش بلند و انبوه خریدار داشت، ولی شاه عباس ریش بلند را همان گونه که در اصطلاح "باج سبیل" گفتیم، خوش نداشت و آن را "جاروی خانه" می نامید. (سیاحت نامه ی شاردن، ج ٤، برگ ٢١٦)
در زمان شاه عباس بازار ریش تا آن اندازه بی رونق شد که هر کس ریش خود را می تراشید و حتا برخی از روحانیون نیز از این دستور معاف نبودند (مجله ی زن روز، شماره ی ۳٨٩، یرگ ٢٨). اما گذاشتن سبیل بزرگ و چخماقی و از بناگوش در رفته آزاد بود و شاه عباس سبیل را "آرایش صورت" می دانست و بر حسب بلندی و کوتاهی آن به صاحب آن بیش تر یا کم تر حقوق می پرداخت. (سیاحت نامه ی شاردن، ج ٤، برگ ٢١٦)
پیداست که هر کس از درباریان هر روز سبیل خود را با روغن مخصوصی جلا و مالش می داد تا هم شفاف شود و هم به علت چسبندگی روغن رو به بالا حالت بگیرد. شکل و حالت سبیل آنان در واقع حکم "میزان سنج" را داشت و دیگران از شکل و اندازه و تعداد حلقه ها و طراوت آن، به میزان لطف و مرحمت و علاقه ی سلطان و مافوق نسبت به صاحب سبیل پی می بردند و وارونه ی آن، اگر از تعداد حلقه ها و شفافیت و جلای سبیل کاسته می شد معلوم می شد که میزان لطف و عنایت سلطان یا حاکم نسبت به صاحب سبیل کاهش یافته است. در این گونه موارد، سبیل از رونق و جلا می افتاد و به علت نداشتن روغن و چسبندگی لازم به سمت پایین متمایل و به اصطلاح "آویزان" می شد.

این آویزان شدن سبیل که نشانه ی بی مهری مافوق و کم پولی و بدهکار شدن صاحب سبیل بود، رفته رفته بر اثر تکرار به صورت ضرب المثل در آمد و امروز وقتی درباره ی کسی بگویند که فلانی سبیلش آویزان شده است، در معنی مجازی ورشکسته شدن و از قدرت افتادن وی را بیان کرده اند.

سبیلش را چرب کرد
این اصطلاح کنایه از رشوه دادن به کسی و دادن حق و حساب به او به قصد برآورده شدن خواسته ای است.

در دوره ی صفویه بازار سبیل در میان مردم رونق بسیار داشت و پادشاهان آن دوره از جمله خود شاه عباس سبیل های چخماقی و کلفت می گذاشتند و همه ی حاکمان و قزلباش ها و افراد وابسته به دستگاه سلطنت نیز برای جلب نظر و حمایت سلطان و حاکمان و رسیدن به مقاصد خود از آنان پی روی می کردند و صاحب سبیل های از بناگوش در رفته بودند.

آنان ناگزیر بودند همه روزه چند بار به نظافت و آرایش سبیل خود بپردازند و آن را با روغن مخصوصی چرب کرده و مالش دهند تا هم شفاف شود و هم به علت چسبندگی روغن رو به بالا حالت بگیرد و اگر در این کار کوتاهی می کردند، سبیل هایشان آویزان می شد و آن هیبت و زیبایی را که نظر دیگران را به خود جلب می کرد، از دست می داد.

آن کسانی که توانایی مالی کافی نداشتند، خود به چرب کردن سبیل های خود می پرداختند، لیکن سران و ثروتمندان، به هنگامی که مهمانی رسمی داشتند و یا می خواستند به مهمانی بروند، کسانی را برای چرب کردن سبیل خود در استخدام داشتند که در این هنگام دست به کار می شدند و با روغنی مخصوص سبیل های آنان را جلا و زیبایی می دادند.

این مستخدمان اگر به خوبی از عهده ی چرب کردن و جلا دادن سبیل اربابان خود بر می آمدند موجب خوشنودی و خرسندی بسیار آنان می شدند و در این هنگام هر چه می خواستند از آنان طلب می کردند که بی درنگ برآورده می شد.

شادروان عبدالله مستوفی در کتاب شرح زندگانی من می نویسد که مظفرالدین شاه نیز در سفر اروپا مردی به نام ابوالقاسم خان را همراه خود برده بود که در مواقع معین سبیل او را چرب می کرد و جلا می داد. هنگامی که سبیل شاه چرب می شد و از زیبایی و ابهت آن شاد می شد و سر حال می آمد، چرب کننده ی سبیل و اطرافیان شاه موقع را مغتنم شمرده و هر تقاضایی داشتند می نمودند، زیرا می دانستند که او سر کیف است و حتمن تقاضاهایشان را بر خواهد آورد و بدین ترتیب عبارت "سبیل کسی را چرب کردن" در آن دوره به معنی اخاذی کردن و گرفتن چیزی از صاحب سبیل فهمیده می شد و به عنوان اصطلاح در میان مردم رایج و مرسوم شد.

امروز اما این اصطلاح در مفهومی وارونه و به معنی دادن چیزی به کسی به قصد برآورده شدن خواسته فهمیده می شود که در این معنا با رشوه دادن برابر و به همین معنی نیز دریافت می شود. به عبارت دیگر اصطلاح "سبیل کسی را چرب کردن" در گذشته به معنی گرفتن چیزی از کسی و امروزه در مقام رشوه به معنی دادن چیزی به کسی فهمیده می شود.

ستون پنجم
این اصطلاح در معنی مجازی به معنی جاسوسی است که به زیان خودی و به سود بیگانه کار می کند.

در جنگ های سه ساله ی اسپانیا (١٩۳٦ – ١٩۳٩م) هنگامی که زنرال مسولا یکی از سرکردگان سپاه ژنرال فرانکو با ارتش خود به سوی مادرید پایتخت اسپانیا پیش می رفت، برای کمونیست ها که بر شهر مسلط بودند، پیغام فرستاد که:

« من با چهار ستون سرباز و تجهیزات از شرق و غرب و شمال و جنوب به سوی مادرید پیش می آیم، ولی شما فقط روی این چهار ستون حساب نکنید، زیرا ما ستون دیگری هم داریم که در مادرید و حتا در میان جمع شما هستند که دانسته یا ندانسته برای ما فعالیت می کنند. اگر از چهار ستون اعزامی واهمه ندارید، از این "ستون پنجم" بترسید که در همه ی امور و شئون شما نفوذ دارند و راه ورود چهار ستون دیگر ما را به درون شهر هموار می کنند . . . ».

و همین گونه هم شد و سرانجام ژنرال فرانکو به یاری همین ستون پنجم و خراب کاری های آن ها توانست مادرید را تصرف کند.
از این تاریخ عبارت "ستون پنجم" وارد اصطلاحات سیاسی جهان شد و پس از تحولات و دگرگونی های سیاسی ایران پس از شهریور سال ١۳٢٠ش و خیانت هایی که به شیوه های گوناگون نسبت به ایران و ایرانیان صورت گرفت، از اروپا به ایران آمد و به شکل اصطلاح در زبان فارسی به کار گرفته شد.

سر و کیسه کردن
این ضرب المثل که در زبان عوام "سرکیسه کردن" گفته می شود، در معنی استعاره ای کنایه از این است که همه ی موجودی و دارایی کسی را از او گرفته اند.

امروز در بیش تر خانه ها حمام وجود دارد و مردم در خانه نظافت می کنند و دست کم ماهی یک بار به آرایشگاه می روند و موهای خود را نیز اصلاح می کنند. اما در روزگار گذشته که وسایل نظافت و آرایش تا این اندازه وجود نداشت، کیسه کشی و سر تراشی در حمام های عمومی انجام می شد. یعنی دلاک حمام نخست سر حمام کننده را کامل می تراشید، او را کیسه می کشید و سپس صابون می زد تا همه ی موهای اضافی و چرک های بدن او به کلی زدوده شود و شستشوی کامل انجام بگیرد.

از این رو سر و کیسه کردن (یعنی اصلاح کردن موی سر و کیسه کشیدن بدن) نزد مردم شستشوی کامل به شمار می رفت و هر کس این دو کار را با هم انجام می داد، آن چنان پاک می شد که به گمان خودش تا یک هفته نیاز به نظافت دوباره نداشت.

امروزه اگر چه عمل "سر و کیسه کردن" دیگر مورد استعمال ندارد، ولی معنی استعاره ای آن باقی مانده است و در مورد کسی به کار می رود که دیگری چیزی پیش او باقی نگذاشته اند.

هر چند سر کیسه ی این طایفه مُهر است / کردیم "سر و کیسه" ولی اهل جهان را
عبدالغنی بیگ قبول

سر و گوش آب دادن
این اصطلاح را هنگامی به کار می برند که کسب خبر و گردآوری اطلاعات مراد گوینده باشد.

در روزگاران گذشته که حمام عمومی و خزینه دار وجود داشت، مردمی که به حمام می رفتند ناگزیر بودند که چند ساعت از روز را در صحن حمام به نظافت و شستشوی خود و کودکانشان بپردازند. زنان خانه دار نیز که از نظر معاشرت در بیرون از خانه محدودیت هایی داشتند به ترین فرصت را در حمام می یافتند تا برای هم سفره ی دل را بگشایند و رویدادهای هفته ای را که گذشت برای یکدیگر تعریف کنند. در حمام های زنانه چون زنان در گروه های دو تایی، سه تایی و چهارتایی با هم حرف می ردند، سر و صدای زیادی در صحن حمام ایجاد می شد و به همین دلیل چون صدای کسی درست شنیده نمی شد همگی مجبور بودند حرف های خود را با صدای بلند برای یکدیگر تعریف کنند. (اصطلاح حمام زنانه نیز از همین جا است که در آن جا نه گوینده و نه شنونده معلوم است).
کسانی هم که با یکدیگر اختلافی داشتند و گاه هر دو در حمام حضور داشتند از این فرصت استفاده می کردند و برای آن که بدانند که آن دیگری پشت سر او چه می گوید و چه گونه از او بدگویی می کند، هنگامی که یکی از آن دو وارد خزینه می شد آن دیگری یکی از آشنایانش را به بهانه ی شستشوی تن به درون خزینه می فرستاد تا "سر و گوش آب بدهد"، یعنی وانمود کند که دارد خود را می شوید ولی دزدانه به حرف ها گوش بدهد و خبرها و بدگویی ها را برای فامیل خود ببرد.

به طور کلی در آن روزگار هر کس می خواست از اوضاع و احوال و رویدادهای روزهای گذشته در محل با خبر شود با رفتن به حمام و "سر و گوش آب دادن" در خزینه و دزدانه گوش دادن به گفته های دیگران که با صدای بلند با یکدیگر حرف می زدند، از همه ی این رویدادها آگاه می شد. بدین ترتیب عبارت "سر و گوش آب دادن" که هم برای جاسوسی کردن و هم برای کسب خبر به کار می آمد، رفته رفته در میان مردم به صورت اصطلاح در آمد.

سگ نازی آباد
کسانی را که نه تنها نمک نشناسی و ناسپاسی می کنند، بلکه به اذیت و آزار کسی که به آنان خدمتی کرده است می پردازند به "سگ نازی آباد" تشبیه می کنند که نه بیگانه می شناسد و نه آشنا.

"نازی آباد" دهی سرسبز در جنوب تهران بود که یکی از سوگلی های ناصرالدین شاه قاجار در "عمارت کلاه فرنگی" آن جا سکونت داشته است و در دوره ی رضا شاه در آن جا کشتارگاهی ساختند تا گوشت مورد نیاز اهالی پایتخت را تامین کتد.

در آن زمان که کشتارگاه ها به صورت مدرن امروزی نبودند سگ های ولگرد بسیاری در گرداگرد کشتارگاه جمع می شدند تا از زایده های گاو و گوسفند های ذبح شده که به دور ریخته می شد تغذیه کنند. پیدا است که سگ ها به هنگام ربودن و خوردن آن زایده ها به جان یکدیگر می افتادند و جنجال بزرگی به راه می انداختند.
طبیعت سگ این است که حیوانی وفادار است و به همان اندازه که نسبت به افراد بیگانه و مشکوک خوی درندگی و تعرض دارد، برای صاحبش تا پای جان فداکاری می کند. ولی سگان نازی آباد اگر چه از آن چه که از کشتارگاه به دور ریخته می شد تغذیه می کردند، ولی کارکنان کشتارگاه را به چشم دشمن و بیگانه می نگریستند و به آن ها حمله می کردند.

علت این کار آن ها این بود که هنگامی که کارکنان کشتارگاه شب ها زایده های لاشه های گاو و گوسفند را به دور می ریختند سگ ها آنان را از نزدیک نمی دیدند و به خوبی تشخیص نمی دادند تا آنان را شناخته و نسبت به آنان حق شناسی نشان بدهند. آن ها همین اندازه می دانستند که در مقام حق شناسی باید از این محل پاس داری و نگهبانی کنند و چون کسی را نمی شناختند، هم کسی را که داخل کشتارگاه می شد و هم کسی را که از آن خارج می شد همگی بیگانه و ناشناس می پنداشتند و به او حمله می کردند.

از این رو از نظر کارکنان کشتارگاه، این سگ ها نه غریبه می شناختند و نه آشنا و موجوداتی حق نشناس و بی وفا تلقی می شدند و بدین ترتیب این حالت از ناسپاسی و نمک شناسی نسبت به کسانی که خدمتی کرده اند به صورت عبارت "سگ نازی آباد" که دوست و دشمن نمی شناخت بر زبان مردم مصطلح شد.

سنگ کسی را به سینه زدن
این عبارت را که در گذشته برای نشان دادن غرور و خودخواهی کسی و بر حذر داشتن او از انجام کاری که در توان او نیست، به کار می برده اند، امروزه در معنای هواداری و پشتیبانی کردن از کسی به کار می برند.

امروزه واژه ی "سنگ " در اصطلاح یاد شده در بالا ارتباطی با "سنگ" که جسمی سفت و سخت و ساخته شده از عناصر معدنی و از ساختمان پوسته ی زمین است ندارد ، بلکه مراد از سنگ در این اصطلاح، وزنه های ساخته شده از چوبی بسیار سنگین است که در زورخانه های ایران پهلوانان با برداشتن آن ها که در ورزش باستانی "سنگ گرفتن" نامیده می شود، بازوان خود را قوی و نیرومند می سازند.

"سنگ" که در گذشته واقعن از "سنگ" بوده است، امروزه دو لنگه وزنه ی چوبی است از چوب بسیار سنگین به شکل مربع مستطیل که پهنای آن در حدود ١٠ سانتیمتر است و در وسط هر یک از آن ها سوراخ و دستگیره ای وجود دارد و هر لنگه ی آن از بیست تا چهل کیلو گرم وزن دارد.

در گذشته در "سنگ گرفتن جفتی" ورزشکار به پشت دراز می کشید و دو لنگه ی سنگ را با هم با آهنگی بالا می برد و پایین می آورد و هر بار بدون آن که ته سنگ به زمین بخورد آن را به سینه ی خود می زد و دوباره بالا می برد.

در هر زورخانه ای چند سنگ در وزن های گوناگون وجود داشت و هر ورزشکار به تناسب نیرو و زور بازویش یکی از آن ها را برای "سنگ گرفتن" انتخاب می کرد. پهلوانان اندکی نیز وجود داشتند که سنگ های مخصوص به خود داشتند که کسی جز خودشان نمی توانست آن ها را بالا بکشد و اگر پهلوانی آن سنگ را یعنی "سنگ دیگری" را به سینه می زد، احتمال داشت که آن سنگ به دلیل سنگینی فوق العاده اش به روی سینه ی آن پهلوان مغرور و کم تجربه سقوط کند و به او آسیب وارد کند. از این رو عاقلان او را از این کار برحذر می داشتند که از روی احتیاط و برای حفظ سلامت خود و نیز برای رعایت حد و مرز پهلوانی، "سنگ دیگری را به سینه نزند".
این عبارت رفته رفته از گود زورخانه به کوی و برزن و خانه و کاشانه وارد شده و در میان مردم به اصطلاح تبدیل شده است، با این تفاوت که اصل قضیه که در گذشته بر سر غرور و خودخواهی کسی بوده است و با این اصطلاح کسی را از انجام کاری که متناسب با او نبوده است بر حذر می داشته اند، امروز در معنی هواداری و جانب داری و پشتیبانی از کسی به کار می برند.

سوراخ دعا را گم کردن
گاه پیش می آید که کسی نا به هنگام و در جای نادرست چیزی بگوید که گرچه ممکن است درست باشد، ولی کم ترین ارتباطی با موضوع مورد گفت و گو ندارد. در چنین موردی در پاسخ به او می گویند: دعا بلدی، ولی سوراخ دعا را گم کرده ای.

مولانا مولوی بلخی در جلد چهارم کتاب "مثنوی معنوی" حکایت شیرین و آموزنده ای را به نظم آورده است که در آن شخصی به وقت "استنجاء" (شستن محل دفع ادرار و مدفوع) به جای خواندن دعای ویژه ی این کار یعنی " اللهم اجعلنی من التوابین و اجعلنی من المطهرین" به اشتباه دعای " اللهم ارحنی رائحه الجنه" را که ویژه ی "استنشاق" (شستن سوراخ بینی) است می خواند. پس از این کار شخصی به او گفت:« ورد را خوب بلد هستی، ولی سوراح دعا را گم کرده ای».

آن یکی در وقت استنجا بگفت / که مرا با بوی جنت دار جفت
گفت شخصی: «حوب ورد آورده ای» / «لیک سوراخ دعا گم کرده ای»

این عبارت از آن تاریخ به صورت ضرب المثل درآمده است.

شاخ و شانه کشیدن
این اصطلاح که در اصل "شاخشانه کشیدن" است کنایه از تهدید و ارعاب توسط کسی است که برای تامین مقصود خود از هر کاری خودداری نکند.

این اصطلاح از میان گدایان ایران وارد زبان مردم و ادبیات فارسی شده است. نیازمندان و تهی دستان در گذشته و حال بر دو دسته بوده و هستند. دسته ی نخست آنانی هستند که با وجود تنگدستی شان آن را نشان نمی دهند و وارونه ی دسته ی دوم که گدایان هستند، در خانه و مسکن خود می مانند و عزت نفس شان اجازه نمی دهد که دست نیاز به کسی دراز کنند و به همین علت نیز آنان را "مسکین" نامیده اند، یعنی کسی که در مسکن خود می ماند و در کوچه و خیابان به راه نمی افتد.

دسته دوم، یعنی گدایان آنانی هستند که ندارند و می خواهند، گاهی هم دارند ولی باز هم می خواهند، بدون آن که از آن چه که دارند به کسی بدهند و اصطلاح " گدا صفت " نیز از همین جا است. در گذشته که زسم گدایی تا این اندازه پیشرفت نکرده بود که گدایان برای خود باند و گروه داشته باشند، آنان تنها چند چشمه بلد بودند و با آن ها پول در می آوردند و رفع گرسنگی می کردند که یکی از آن چشمه ها "شاخ و شانه کشیدن" بوده است. آنان در حالی که در یک دست یک شاخ گوسفند و در دست دیگرشان یک استخوان شانه ی گوسفند را می گرفتند، بر در خانه ی مردم یا جلوی دکان ها می رفتند و درخواست پول می کردند و اگر صاحب خانه یا دکان از دادن پول خودداری می کرد آن گاه گدای لجوج و سمج آن شاخ گوسفند را طوری بر شانه ی گوسفند می کشیدند که صدای چندش آوری از آن ها بر می خاست و آن قدر این کار را ادامه می دادند تا شنونده به ستوه می آمد و چیزی به آنان می داد تا آنان را از سر خود باز کرده باشد. رفته رفته مردم نیز عبارت "شاخ و شانه کشیدن" را در مقام تهدید کسی برای تامین مقصود خودش، از گدایان گرفتند و به کار بردند.

نقش آوردن
هر کس برحسب تصادف یا شانس و اقبال و یا به طور کلی بر اثر سعی و تلاش پی گیرش توفیقاتی حاصل کند اصطلاحا گفته می شود فلانی نقش آورده است یعنی محرومیت ها و ناکامی های گذشته را جبران کرد و در انجام مقصود به مراد دل رسید.

اکنون باید دید نقش چیست و چه عاملی موجب گردیده که به صورت ضرب المثل درآمده است.
نقش در کتب و فرهنگ ها به معانی : تصویر، شبیه، صورت و شکل تمثال، پیکر و ... آمده است ولی در این ضرب المثل واژه ی نقش را از نظر معنی و مفهوم، نه از جهت ریشه اشتقاقی، نباید مشتق و متفرع از نقاشی و نقش و نگار دانست بلکه از اصطلاحات بازی است که به همان جهت و سبب مورد استناد و تمثیل قرار گرفته است.

در ادوار گذشته از بازی ها و تفریحات نیمه سالم که مور توجه و تعلق خاطر غالب جوانان از طبقه ی سوم و چهارم بود بازی سه قاپ در صف اول جای داشت. این بازی همان طوری که از نامش برمی آید از سه قاپ تشکیل شده و هر قاپ چهار گوشه ی غیرمنظم دارد، یک طرف آن محدب، طرف دیگر و سطوح جانبی آن مقعر است. طرف محدب را «بوک» طرف مقعر را «جیک» و از دو سطح جانبی طرف ناصاف سرکج را «اسب» و طرف دیگر را که نسبتا ناصاف است «خر» می گویند.

بدیهی است سلامت و اصالت قاپ ها باید قبلا از طرف داور کاسه کوزه دار تضمین شده باشد و آنگاه بازی ادامه پیدا کند.
طرز بازی سه قاپ این است که چند نفر بر روی زمین به طور چمباتمه می نشینند و هر کدام به نوبت سه قاپ را در لای انگشتان دست راست خود قرار می دهند و یک جا به زمین می اندازند.
شگردبازی این است که قاپ باز، پس انداختن قاپ ها کف دستش را محکم به پهلوی رانش بکوبد تا صدایی از آن برخیزد. برد و باخت در بازی سه قاپ به طرز قرار گرفتن قاپ ها در روی زمین ارتباط دارد و قبل از آنکه قاپ ها به زمین انداخته شود سایر بازیکنان هر کدام به دلخواه خود مبلغی می خوانند و آن گاه سه قاپ انداخته می شود.
به طور کلی در بازی سه قاپ سه شکل عمده وجود دارد به نام «نقش» و «بز» و «بهار» که نقش می برد و بز می بازد و برای بهار برد و باختی مترتب نیست.
تعداد نقش ها شش شکل، تعداد بزها پنج شکل و تعداد بهارها هجده شکل است که به اقتضای مقال فقط شش صورت نقش را که برای ریزنده ی قاپ موجب برد می شود شرح می دهد :
  1. اگر اسب با دوجیک بنشیند، آن را نقش یا تک، نقش یا یک پا نقش و یا تک نقش اسبی می گویند که قاپ انداز همان مبلغ شرط بندی را از طرف مقابل می برد.
  2. اگر خر با دو بوک بنشیند آن را تک نقش خری می گویند که مانند تک نقش اسبی فقط یک سر می برد.
  3. اگر فقط دو تا از قاپ ها به شکل اسب و قاپ سوم به شکل جیک یا بوک بنشیند این شکل دو اسب نامیده می شود که در واقع دو تا نقش به حساب می آید و دو سر می برد.
  4. اگر فقط دو تا از قاپ ها به شکل خر بایستد و قاپ سوم به شکل جیک یا بوک بنشیند این شکل را دو خر می نامند که مثل دو اسب دو برابر داو بازی برنده می شود.
  5. اگر هر سه قاپ به شکل خر بایستند این شکل را سه خرگویند که قاپ انداز سه برابر آنچه را که حریفان شرط بسته اند برنده می شود.
  6. به مانند 5 بوده، اگر هر سه قاپ به شکل اسب بایستند این شکل را سه اسب گویند که قاپ انداز سه برابر آنچه را که حریفان شرط بسته اند برنده می شود.

    ضمنا باید دانست که این نقش را نقش خرکی می گویند که در میان عوام الناس به صورت ضرب المثل درآمده است.
    چنانچه هر سه قاپ به شکل اسب بایستد این شکل را سه اسب می نامند که مانند شکل سه خر سه برابر داو بازی برنده می شود.
    با این ترتیب به طوری که ملاحظه شد نقش آوردن مراحل ششگانه دارد و کمال مطلوب هر قاپ باز این است که نقش سه اسب و سه خر بیاورد.
    اگر این دو نقش که به ندرت اتفاق می افتد برای قاپ باز دست نداد نقش دو اسب و دو خر و یا لااقل تک نقش اسبی و تک نقش خری برایش حاصل آید که در هر صورت مقصود نقش آوردن و برنده شدن است و به همین ملاحظات رفته رفته به صورت ضرب المثل درآمده مجازا در موارد مشابه مورد استعمال و استناد قرار می گیرد.

شانس خرکی
این اصطلاح مرادف "نقش آوردن" و کنایه از بخت و اقبال غیرمترقبه است که تصادفی و بدون انتظار قبلی به کسی روی کند. البته اصطلاح "نقش آوردن" به صورت جدی و مثبت ولی عبارت "شانس خرکی" در لباس شوخی و در مقام تحقیر و به صورتی منفی گفته می شود.

"نقش آوردن" از اصطلاحات بازی "سه قاپ" است که در گذشته از بازی های مورد علاقه ی طبقات پایین اجتماع بوده است، زیرا هم وسایل و تشریفات خاصی لازم نداشت و هم بازی مشغول کننده ای بود. این بازی همان گونه که از نام آن پیداست با ریختن سه قاپ انجام می شد که به آن ها جیک، اسب و خر می گفتند و نتیجه ی قاپ ریختن ِ هر یازیکن بسته به آن داشت که چه شکلی از حالات ترکیبی این سه قاپ پیدا شود. اشکالی را که بازیکن با آن ها دور را می برد نقش می نامیدند. اشکال خنثی را که نه برد بود و نه باخت و تنها نوبت بازی را به بازیکن بعدی می داد بهار می گفتند که هجده شکل داشت و آن اشکالی را که موجب باخت بازیکن می شد (که پنج شکل داشت) و او را مجبور به پرداخت مبلغ شرطبندی می کرد بز می نامیدند و پیش آمدن آن را بز بیاری می گفتند که نهایت بد شانسی بود، زیرا مبلغ باخت در این بازی معمولا بسیار بالا بود. ولی برنده ی بازی در اشکال ششگانه ی "نقش" از یک تا سه برابر مبلغ شرط بندی را از حریفانش می برد. این اشکال چنین بودند:

١- اگر قاپ ها یکی اسب و دو تا جیک و یا یکی خر و دو تا جیک بنشیند یک نقش به شمار می آید و برنده همان مبلغ شزط بندی را می برد.
٢- اگر دو تا از قاپ ها اسب یا خر و قاپ سوم جیک بنشیند دو نقش به شمار می آید و برنده دو برابر مبلغ شرط بندی را می برد.
۳- اگر هر سه قاپ اسب یا خر یعنی سه اسب یا سه خر بنشیند، این بزرگ ترین نقش برای قاپ باز (سه نقش) است و او سه برابر مبلغ شرط بندی را می برد.
در حالت نقش سه خر تماشاچیان بازی به شوخی و یا تحقیر درباره ی برنده ی بازی می گفتند که طرف "نقش خرکی آورده" است، یعنی برد کلانی کرده است.
تا حدود یک صد سال پیش این اصطلاح به صورت "نقش خرکی" در میان مردم ضرب المثل و رایج بوده است. ولی پس از وارد شدن واژه ی فرانسوی "شانس" به زبان فارسی، به صورت "شانس خرکی" تغییر شکل داده است و در همان مورد به کار برده می شود.

بزبیاری
این عبارت کنایه ار آن بد شانسی و بد اقبالی است که ناکهانی دامنگیر کسی می شود و همه ی رشته ها را پنبه می کند.

بز بیاری از اصطلاحات بازی سه قاپ است که در گذشته از بازی های مورد علاقه ی طبقات پایین اجتماع بوده است، زیرا هم وسائل و تشریفات خاصی لازم نداشت و هم بازی مشغول کننده ای بود. این بازی همان گونه که از نام آن پیداست با ریختن سه قاپ انجام می شد که به آن ها جیک، اسب و خر می گفتند و نتیجه ی قاپ ریختن ِ هر یازیکن بسته به آن داشت که چه شکلی از حالات ترکیبی این سه قاپ پیدا شود. اشکالی را که بازیکن با آن ها دور را می برد نقش می نامیدند. اشکال خنثی را که نه برد بود و نه باخت و تنها نوبت بازی را به بازیکن بعدی می داد بهار می گفتند و آن اشکالی را که موجب باخت بازیکن می شد و او را مجبور به پرداخت مبلغ شرطبندی می کرد بز می نامیدند و پیش آمدن آن را بز بیاری می گفتند که نهایت بد شانسی بود، زیرا مبلغ باخت در این بازی معمولا بسیار بالا بود.

قاپ کسی را دزدیدن
عبارت مثلی بالا کنایه از این است که کسی را به لطایف الحیل تحت تاثیر قرار دهند و آنچنان نظر مساعدش را به خود جلب کنند که :" هر چه از او بخواهند بکند و هرحرفی به او بگویند باور نماید و مخصوصا در مورد قسمت دوم بیشتر موقع استعمال دارد ."

قاپ در آنندراج به معنی : استخوانی خرد در پارچه گوسفند و غیره آمده وآن را قاپ مورد نظر استخوان پاشنه و سر زانوی گوسفند است که با آن قاپ بازی میکنند .

این بازی اختصاص به افراد و جوانان طبقه سوم دارد و با آن چند نوع بازی می کنند که اهم آنها عبارت از قاپ سرپا که به دوطریقه تیلی و پئی که امروزه رواج چندانی ندارد ، و سه قاپ وچهارقاپ و جز اینهاست .
بازی سه قاپ همان طوری که از اسمش پیداست ازسه قاپ تشکیل شده وراجع به طرز و کیفیت این نوع بازی در مقاله نقش آوردن به تفضیل بحث شده است .

قاپ بازی به این ترتیب است که مقداری قاپ معمولی را در وسط دایره ای به شکل افقی میچینند . هر یک از بازیکنان یک شاه قاپ در میان دو انگشت دست دارند و در خارج دایره متناوبا و پشت سر هم با شاه قاپها به قاپهای وسط دایره میزنند . هر کس توانست قاپهای بیشتری را بزند و از دایره خارج کند برنده شناخته می شود .
مطلب و موضوع مقاله بر سرهمین شاه قاپ است . شاه قاپ بزرگتر از قاپهای معمولی است . و برای آنکه سنگین باشد معمولا قسمت مقعر وفرو رفته آن را که جیک میگویند با سرب پر می کنند و یا به طور کلی آنرا سوراخ کرده درونش را سرب می ریزند تا به علت ثقل وسنگینی بتواند قاپها را از وسط دایره خارج کند . این عمل را بارزدن قاپ و آن قاپ را قاپ پر یا قاپ بارزده می گویند .

به قول دانشمند معاصرآقای جمال زاده :" مردم کهنه قالتاق وکاربر و آزموده و ناقلا را نیز میگویند : فلانی قاپش پراست ."

پیداست هرکس قاپش از نظر سنگینی خوشدست و آماده تر باشد در بازی موفقتر است . در بازیهای دیگر هم بعضیها با قاپهای مخصوص خودشان که قبلا آن را پر کرده اند بازی می کنند تا هر نقشی را که بخواهند بر زمین بنشیند .

این قاپها در نزد اهل فن خیلی قیمت دارد و اگراین قاپها دزدیده شود سارق و رباینده آن هر چه از صاحب قاپ بخواهد ناچار است تمکین کند و قاپش را پس بگیرد . درازمنه واعصار گذشته که بازیها و تفریحات سالم به قدر کفایت وجود نداشت قاپ بازی در نزد جوانان وحتی پیران و سالمندان فارغ البال کاملا رایج بوده است

جیک و بوکشان درست است
هرگاه دو یا چند نفر با یکدیگر اتفاق نظر داشته باشند و مهمات و مشکلات امور را با توحید و تشریک مساعی حل و فصل کنند در چنین موارد گفته می شود : جیک و بوکشان درست است و یا به اصطلاح دیگر می گویند جیک وبوکشان یکی است یعنی : قبلا توافق کردند و می دانند چه می کنند .

سابقا بازی سه قاپ از رایج ترین بازیها و تفریحات نیمه سالم در میان جوانان طبقه سوم و چهارم بوده است و هم اکنون نیز در گوشه و کنار حتی در جنوب شهر تهران معمول و متداول است .
در این بازی فقط سه قاپ مورد استفاده قرار می گیرد وهر قاپ چها گوشه غیر منظم دارد که یک طرف آن محدب و طرف دیگرو سطوح جانبی آن مقعر است .

در اصطلاح بازیکنان طرف محدب را بوک و طرف دیگر را که مقعر است جیک می گویند . از دو سطح جانبی مقعر هم طرف ناصاف سرکج را اسب و طرف مقابل را که قدری صاف است خر میگویند .

در بازی سه قاپ بازیکنان حلقه وار و به طور چمباتمه می نشینند وهر کدام متناوبا سه قاپ را در لای انگشتان دست خود جای می دهند و هر سه را یک جا بر زمین می اندازند . برد و باخت بازیکنان مربوط به قرارداد قبلی و منوط به طرز قرار گرفتن قاپها بر روی زمین است .
بازی سه قاپ صرفا اختصاص به همان بازیکنان شرکت کننده ندارد بلکه سایر حاضران و تماشاچیان نیزمی توانند هر کدام مبلغی بخوانند و شرط بندی کنند . آن گاه قاپها تحت نظارت کاسه کوزه دار از طرف بازیکنان بر زمین ریخته می شود .

در بازی سه قاپ همیشه اسب با جیک و خربا بوک از لحاظ برد و باخت تناسب دارد یعنی هرگاه یکی اسب و دوتای دیگر جیک ، یا یکی خر و دوتای دیگر بوک بنشیند قاپ اندازه مبلغ خوانده را از طرف مقابل می برد . در غیر این صورت یعنی اگر یکی اسب ودوتای دیگر بوک ، و یا یکی خر و دوتای دیگر جیک بنشیند قاپ انداز مبلغ شرط بندی را به طرف مقابل خواهد باخت . با این توصیف به طوری که ملاحظه می شود بازیکنان در بازی سه قاپ باید جیک و بوکشان درست باشد یعنی اسب با جیک و خربا بوک بنشیند تا بتوانند بازی را ببرند وگرنه خواهند باخت .

شاه می بخشد، شیخ علی خان نمی بخشد
گاه پیش می آید که از مقام بالاتر فرمانی صادر می شود، ولی آن که باید آن را اجرا نماید، فرمان را به مصلحت ندیده و از انجام آن خودداری می کند. در این حالت با طنز و کنایه این اصطلاح را برای او به کار می برند.

پس از شاه عباس دوم پسر بزرگش "صفی میرزا" به نام "شاه سلیمان" در سال ۱۰۷۸ق بر تخت سلطنت نشست و مدت ۲۹ سال با قساوت و بی رحمی تمام سلطنت کرد. وی وزیر مقتدر و کاردانی داشت به نام شیخ علی خان زنگنه که از سال ۱۰۸۶ تا ۱۱۰۱ق فرمانروای حقیقی ایران به شمار می رفت و چون شاه صفی خوش گذران و ضعیف النفس بود، همه ی امور مملکتی را او اداره می کرد.

شیخ علی خان شب ها با لباس مبدل به محلات و اماکن عمومی شهر می رفت تا از اوضاع مملکت با خبر شود. بناها و کاروان سراهای متعددی به فرمان او در گوشه و کنار ایران ساخته شده است که امروزه به غلط "شاه عباسی" نامیده می شوند. شیخ علی خان با وجود قهر شاه سلیمان شخصیت خود را حفظ می کرد و تسلیم هوس بازی های او نمی شد.

یکی ار عادت های شاه سلیمان این بود که در مجالس عیش و طرب شبانه، هنگامی که سرش از باده ی ناب گرم می شد، دیگ کرم و بخشش او به جوش می آمد و برای رقاصه ها و مغنیان مجلس مبالغ هنگفتی حواله صادر می کرد که صبح بروند و از شیخ علی خان بگیرند.

چون شب به سر می رسید و بامدادان حواله های صادر شده را نزد شیخ علی خان می بردند، او همه را یکسره و بدون پروا به بهانه ی آن که چنین اعتباری در خزانه موجود نیست، بی پاسخ می گذاشت و متقاضیان را دست از پا درازتر بر می گردانید. یعنی "شاه می بخشید، ولی شیخ علی خان نمی بخشید"
از آن تاریخ است که عبارت بالا در میان مردم اصطلاح شده است.

شاهنامه آخرش خوش است
این اصطلاح را برای کسانی به کار می برند که بدون مطالعه و با شتاب زدگی دست به کاری می زنند و نمی دانند که در پایان کار نتیجه بر خلاف انتظار چیز دیگری خواهد شد.

استاد سخن، فردوسی توسی پس از نزدیک به سی سال در سال ٣٨٤ ه ق سرودن نخستین نسخه ی شاهنامه را به پایان برد ( مقاله ی شادروان دکتر احمد علی رجایی با عنوان "شاهنامه برای دریافت صله سروده نشده است" در مجله ی دانشکده ی ادبیات دانشگاه مشهد، سال سوم، شماره ی ٤) و پنج سال پس از آن برای آن که این اثر گران بها از دستبرد سلطان ترک نژاد محمود غزنوی که در سال ٣٨٩ ه ق به سلطنت رسیده بود و خلیفه ی عباسی محفوظ بماند، به تشویق " فضل بن احمد اسفراینی " که به زبان و ادب فارسی عشق می ورزید تصمیم گرفت با تجدید نظری در شاهنامه و آوردن نام محمود غرنوی در متن کتاب، آن را یه نام وی کند. او در این تجدید نظر بیت هایی در مدح مخمود غزنوی سرود و به کتاب افزود و سپس آن را نزد محمود برد و چندین روز همی بر خواند. به نوشته ی تاریخ سیستان، برگ ٨ : « محمود با دادن درهم به جای دینار گفت: همه ی شاهنامه خود هیچ نیست مگر حدیث رستم و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست. ابوالقاسم گفت: من ندانم اندر سپاه تو چند مرد چون رستم باشد، ولی این دانم که خدای تعالی دیگر هیچ بنده چون رستم نیافرید. این بگفت و زمین بوسید و برفت. ملک محمود وزیر را گفت: این مردک به تعرض مرا دروغزن خواند. وزیرش گفت: بباید کشت. لیک هزچه طلب کردند نیافتند ».

نظامی عروضی در چهار مقاله ( به کوشش دکتر محمد معین، برگ ٩٧ ) ادامه می دهد: « بیست هزار درهم به فردوسی رسید. بغایت رنجور شد و به گرمابه رفت. فقاعی [شربت انگور. آریا ادیب] بخورد و آن سیم میان حمامی و فقاعی تقسیم نمود. سیاست محمود دانست. به شب از غزنین برفت و به هرات به دکان اسماعیل وراق پدر ازرقی فرود آمد و شش ماه در خانه ی او بود تا طالبان محمود به توس رسیدند و برگشتند و چون فردوسی ایمن شد، از هرات رو به تبرستان شد به نزدیک اسپهبد شهریار که از آل باوند و در تبرستان پادشاه بود، و آن خاندانی است که نسبت ایشان به یزدگرد شهریار پیوندد.

پس فردوسی محمود را هجا کرد در صد بیت و آن را بر شهریار خواند و گفت : من این کتاب را از نام محمود به نام تو خواهم کردن. لیکن سپهبد از بیم و قهر سلطان محمود رضا نداد و او را بنواحت و گفت: من هر بیت هجای تو را به هزار درهم خریدم. آن صد بیت به من ده و با محمود دل خوش کن. فردوسی آن بیت ها فرستاد و آن هجو مندرس شد».

در چهار مقاله ی عروضی تنها شش بیت از آن هجویه آمده است ولی ابیات بیش تری نیز از آن موجود است که معروف ترین آن ( که البته قطعیت و سندیت ندارد) چنین است:

اگر مادر شاه بانو بدی / مرا سیم و زر تا به زانو بدی

فردوسی پس از سرودن آن هجو نامه موفق گردید به وسیله ی دوستان و هوادارانی که در دستگاه سلطنت محمود غزنوی داشت، یک نسخه از آن هجو نامه را مخفیانه به آخر شاهنامه موجود در کتاب خانه ی سلطنتی الحاق و اضافه نماید و این کار ( که تجدید نظر دوم فردوسی است) موجب شد که بعدها که نساخان و خطاطان برای تکثیر و توزیع شاهنامه از این نسخه ی کتاب خانه ی سلطنتی نسخه ها برداشتند، قهرن آن هجو نامه ی آخر شاهنامه را نیز می نوشتند.

با این توصیف ( که درستی یا نادرستی آن بر عهده ی راویان آن است) در گذشته هر کس شاهنامه را می خواند چون به مدح و ستایش از سلطان محمود برخورد می کرد، به گمان خود همت و جوانمردی او را که گویا مشوق فردوسی در تنظیم شاهنامه گردیده است می ستود، بی خبر از آن که شاهنامه آخرش خوش است، زیرا هنگامی که به آخر شاهنامه می رسید و آن منظومه ی هجایی را نیز می خواند تازه متوجه می گردید که محمود غزنوی نسبت به پادشاه ادب و ملیت ایران تا چه اندازه ناجوانمردی و ناسپاسی کرده است. از این رو همیشه به کسانی که شاهنامه می خواندند متذکز می شدند تا زمانی که کتاب را به پایان نرسانده اند در قضاوت نسبت به سلطان محمود عزنوی شتاب نکنند و در پایان شاهنامه است که فردوسی محمود غزنوی را به خواننده ی خود می شناساند.
زیرا شاهنامه آخرش خوش است یعنی در آخر شاهنامه است که فردوسی محمود غزنوی را به خواننده کتاب می شناساند و با این قصیده هجاییه حق ناسپاسی و رفتار توهین آمیز را در کف دستش می گذارد.

کسانی که بدون مطالعه و مداقه دست به کاری زنند هر چند در تشخیص خویش مومن بوده به حسن ختام عمل و اقدام اعتقاد داشته باشند با ذکر اینکه بر افراد تیزبین و دوراندیش پوشیده نیست که عجله و شتابزدگی هرگز به نتیجه نمی رسد و عجول و شتابزده چون اسب تیزتک یکروز با سر سقوط خواهد کرد. به همین جهت در قضاوت عجله نمی کنند و عامل را به دست زمان می سپارند زیرا به خوبی می دانند که : «شاهنامه آخرش خوش است»

این عبارت مثلی در بدو امر برای هر محقق کنجکاوی ایجاد شبهه می کند که مگر کتاب شاهنامه در آخرش چه دارد و چه نقاظ ضعفی در این شاهکار ادبی جهان یافت می شود که از آن به صورت ضرب المثل استفاده می کنند؟

شاهنامه ی فردوسی کتاب ارزنده ای است که هر ایرانی پاک نژاد آن را به خوبی می شناسد. کتاب شاهنامه چه از نظر کمیت و چه به لحاظ کیفیت از شاهکارهای ادبی جهان به شمار می رود.
حکیم ابوالقاسم فردوسی با نظم و تدوین شاهنامه اساس ادب و ملیت ایران را پی ریزی کرد و اسامی تمام بزرگان و نامداران دوران باستانی را در جریده روزگار ثبت کرده است چنان که خود گوید :
چون عیسی من این مردگان را تمام سراسر همه زنده کردم به نام

اگر شاهنامه با تحمل رنج سی ساله ی دهقان زاده ی طوس به وجود نمی آمد بی گمان تمام آثار و معالم تاریخی اسلاف و نیاکان ما دستخوش سیل حوادث می شد و بعید نبود که ما نیز اکنون مانند ملل آفریقای شمالی و بعضی از کشورهای خاورمیانه به زبان عربی سخن می گفتیم و لغات و کلمات شیرین پارسی را جز در کتابخانه ها و لابلای کتاب های قدیمی اگر با آن آب تعصب و جهالت شسته نشده باشد، نمی توانستیم بیابیم.

بی فایده نیست بدانید که فردوسی برای سرودن شصت هزار بیت شاهنامه نه هزار واژه به کار برده که فقط چهار صد و نود تای آن عربی است. واقعه زیر را نیز به عنوان حسن ختام این مقاله نقل می کند :
شاه عباس امر کرد کتاب شاهنامه فردوسی را بنویسند. سه هزار تومان وجه نقد داد که بعد از اتمام، باقی را که شصت هزار تومان باشد سطری یک تومان بدهد. میرعماد سه هزار بیت از شاهنامه نوشته فرستاد و وجه را مطالبه کرد. شاه متغیر شده گفت : «من نخواستم با تو معامله سلطان محمود غزنوی را که به فردوسی نمود، بنمایم.» میر عماد هم سه هزار بیت را که نوشته بود سطری یک تومان صفحه به صفحه فروخت و سه هزار تومان شاه را رد کرد. بیچاره فردوسی که خود در فلاکت و بینوایی مرد ولی خطاط هر بیت او یک تومان لابد به تسعیر زمان قاجاریه نه صفویه می رفت!

«کنت دو گوبینو» می نویسد : «در پایان عمر شنیدن یکی از همین اشعار از دهان کودکی در بازار باعث مرگ فردوسی شد.» آیا حقیقت دارد؟ می گفت بی خبر از آنکه شاهنامه آخرش خوش است زیرا وقتی که به آخر شاهنامه می رسید و منظومه هجاییه را در آخر شاهنامه قرائت می کرد تازه متوجه می شد که محمود غزنوی نسبت به سلطان ادب و ملیت ایران تا چه اندازه ناجوانمردی و ناسپاسی کرده است.
Odin آنلاین نیست   پاسخ با نقل قول
قدیمی 2010-07-11, 15:36   #6
Odin
Administrator
 
آواتار Odin
 
تاریخ عضویت: 04-05-2008
محل سکونت: Pseudo Islamic - Democracy Off
نوشته‌ها: 3,691
سپاس: 3,796
سپاسگزاری: 10,025 بار در 3,544 پست
پیش فرض تو نیکویی کن و در دجله انداز / که ایزد در بیابانت دهد باز

تو نیکویی کن و در دجله انداز / که ایزد در بیابانت دهد باز
این بیت از جمله ابیات شیخ اجل سعدی شیرازی است و ماجرای زیر انگیزه ی سرودن آن توسط شاعر بلند پایه ی ما بوده است :

متوکل خلیفه ی جابر و سفاک عباسی بوده است که دشمنی اش با خاندان بنی هاشم زبانزد همگان است و می گویند مرقد امام حسین را نیز در کربلا خراب کرده است.
وی مردی عیاش و شهوت پرست بود و به جوانان خوش رو تعلق خاطر داشت. یکی از این جوانان خوش سیما "فتح" نام داشته است که به گفته ی خواجه نظام الملک در قابوس نامه، فرزند خوانده ی خلیفه بوده است و خلیفه دستور داده بود که تمام فنون زمان را از سوارکاری و تیراندازی به او آموختند تا نوبت به شناوری و شناگری رسید ( قابوس نامه، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، برگ ۲۰)

روزی که فتح در رود دجله شنا می آموخت موج سهمگینی برخاست و جوان را در کام خود فرو برد و با آن که غواصان و شناگران به دجله ریختند و همه جا را گشتند کم ترین اثری از او نیافتند.
به نوشته ی خواجه نظام الملک : « چون خبر به متوکل رسید آن چنان پریشان شد که از فرط اندوه گوشه ی عزلت گرفت و سوگند خورد که تا او را به هر حال که باشد پیدا نکنند و نیاورند طعامی نخورم.»
پس از مدتی مرد ماهیگیری به دارالخلافه آمد و پیدا شدن جوان گم شده را مژده داد و چون فتح را نزد خلیفه آوردند او چه گونگی واقعه را چون این شرح داد :

پس از آن که مدتی در آب غوطه خوردم و دیگر چیزی نمانده بود که دیگر خفه شوم موج عظیمی برخاست و مرا به ساحل پرتاب کرد و چون چشم باز کردم خود را در حفره ی عمیقی از دیواره ی دجله دیدم.
ساعت ها با اندیشه گرسنگی و تشنگی سپری کردم که ناگهان چشمم به سیدی از نان افتاد که روی آب دجله رقص کنان می گذرد. دست دراز کردم و نان را برداشتم و خوردم. و هفت روز بدین منوال گذشت و من با نانی که هر روز بر سبدی می رسید زندگی کردم ( قابوس نامه، برگ ۲١). روز هفتم این مرد ماهیگیر که از آن محل می گذشت مرا در حفره یافت و با تور ماهی گیری اش بالا کشید و نجات داد. ضمنن در سبد نان که هر روز در ساعت معینی بر روی دجله می آمد عبارت " محمد بن الحسین الاسکاف " دیده می شد.

متوکل چون این سخن بشنید فرمان داد تا در شهر و حومه بگردند و کسی را با آن نام یافته و نزد او بیاورند.
سرانجام پس از جست و جوی بسیار محمد اسکاف را یافته و نزد خلیفه آوردند.
محمد در پاسخ به پرسش خلیفه که چرا نان ها را روی دجله روانه می کردی گفت : من از ابتدای تشکیل خانواده ام هر روز مقداری نان برای کمک به فقیران کنار می گذارم تا اگر مستمندی پیدا شود با آن رفع گرسنگی کند یا آن که به خانه ببرد و با اهل و عیالش صرف کند. ولی چند روزی بود که کسی به سراغ نان نمی آمد. از این رو من هم نان ها را به دجله می انداختم تا حداقل ماهی های دجله بی نصیب نمانند.
خلیفه او را مورد نوازش زیاد قرار داد و از مال دنیا بی نیاز کرد.
خواجه نظام الملک می نویسد : خلیفه پرسید غرض تو از این کار چه بود ؟ گفت : شنوده بودم که نیکویی کن و در آب انداز که روزی بر دهد. متوکل گفت : آن چه شنودی کردی و آن چه کردی ثمره ی آن یافتی. سپس آن مرد را در بغداد پنج پاره ده ملک داد و آن مرد سر ده های خود رفت و سخت محتشم شد. ( قابوس نامه، برگ ۲۲).
شاعر گران قدر ما سعدی نیز با نظر به این حکایت در پایان "مثنویات " خود به آن اشاره می کند و از جمله می سراید:

حکیمی این حکایت بر زبان راند / دریغ آمد مرا مهمل فرو ماند
به نظم آوردمش تا دیر ماند / خردمند آفرین بر وی بخواند
تو نیکویی کن و در دجله اندار / که ایزد در بیابانت دهد باز
که پیش از ما چو ما بسیار بودند / که نیک اندیش و بد کردار بودند
بدی کردند و نیکی با تن خویش / تو نیکوکار باش و بد میندیش
که سعدی هر چه گوید پند باشد / حریص پند، دولتمند باشد
Odin آنلاین نیست   پاسخ با نقل قول
قدیمی 2010-07-11, 15:38   #7
Odin
Administrator
 
آواتار Odin
 
تاریخ عضویت: 04-05-2008
محل سکونت: Pseudo Islamic - Democracy Off
نوشته‌ها: 3,691
سپاس: 3,796
سپاسگزاری: 10,025 بار در 3,544 پست
پیش فرض خر ما از کره گی دم نداشت!

خر ما از کره گی دم نداشت!
مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده.
مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ).
دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده !”
مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید، بن بست یافت.
خود را به خانه ایی درافکند.
زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت ( حامله بود ).
از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت ( سِقط کرد ).
خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد.
مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه ایی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت.
جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در حای بمُرد.
پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست !
مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند.
پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد.
او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست !
مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند که ” دخیلم! “.
قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود.
چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند .
نخست از یهودی پرسید .
گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم .
قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست.
باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند !
و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد !
جوانِ پدر مرده را پیش خواند .
گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است.
به طلب قصاص او آمده ام.
قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.
حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی !
و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد !
چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت : قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد.
حالی می توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش !
مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید .
قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست !
صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد :مرا شکایتی نیست.
محکم کاری را، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کره گی دُم نبوده است.

همین روایت به شرحی مفصل:
این عبارت مثلی از طرف کسی اصطلاحاً اظهار می شود که از کیفیت قضاوت و داوری نومید شود و حکم محکمه را بر مجرای عدالت و بی نظری نبیند. در واقع چون محکمه را به مثابه دیوان بلخ ملاحظه می کند از طرح دعوی منصرف شده به ذکر ضرب المثل بالا متبادر می شود. این ضرب المثل رفته رفته عمومیت پیدا کرد و در حال حاضر به طور کلی هر گاه کسی از قصد و نیت خویش انصراف حاصل کرده باشد به آن تمسک و تمثیل می جوید.

اکنون ببینیم ریشه تاریخی آن چیست و خر این دراز گوش زحمتکش و بی آزار، چه نقشی در آن بازی می کند. ریشه تاریخی این ضرب المثل مربوط به عصر زمان سلطان محمود غزنوی است که شهر بلخ از بزرگترین بلاد خراسان بزرگ بود و بلخیان از نعمت امنیت و آسایش به حد وفور برخوردار بوده اند.

تجربه نشان داد که اگر نعمت و آسایش توأم با تلاش و فعالیت نباشد آحاد و افراد مردم به سوی تن پروری و تن آسایی گرایش پیدا می کنند و لاجرم مفاسد اخلاقی و اجتماعی که لازمه عیش و ع*** و نوشخواری است در روح و جان آن ملت نفوذ و رسوخ می کند.

سکته بلخ در قرن چهارم و پنجم هجری چنان وضعی را داشته اند. همه و همه از حاکم گرفته تا سالار شهر و میرشب و کلانتر و محتسب و شحنه، حتی قاضی دیوان بلخ که علی القاعده باید حافظ نظم و قانون و حامی حقوق و ناموس مردم باشد در منجلاب فساد و تباهی مستغرق بوده اند.

در این تاریخ که مورد بحث و مقال است مرد فاسد جاه طلبی به نام ابوالقاسم غلجه صدر و قاضی القضات دیوان بلخ بود که با مأموران انتظامی و ضابطین دادگستری همدستی داشت و از هر گونه ظلم و ستم و زورگویی نسبت به افراد ضعیف و ناتوان دریغ نمی ورزید.

قضا را شخصی به نام مهرک که پسر یک نفر بازرگان بود و پس از مرگ پدر تمام مال و میراث را در راه مناهی و ملاهی بر باد داده بود بر اثر توصیه و سفارش مادرش نزد شمعون یهودی صراف ثروتمند بلخ رفت و از او مبلغ یک هزار درم وام خواست تا سرمایه و دستمایه کار خویش قرار دهد.

چون شمعون با پدر مهرک سابقه دوستی داشت حاضر شد مبلغ پانصد درم به مهرک قرض دهد و در سر سال مبلغ شش صد و پنجاه درم بگیرد. ضمناً از نظر محکم کاری در سند قید کرد: "چنانچه مهرک در موعد مقرر نتواند قرضش را بپردازد شمعون مجاز باشد پنج سیر از گوشت رانش را ببرد و به جای طلبش بردارد."

به همین ترتیب توافق به عمل آمد و مهرک با آن سرمایه استقراضی مشغول کسب و کار شد. اتفاقاً چون زرنگ و دست اندر کار تجارت و بازرگانی بود سود کلانی برد و سرمایه را چند برابر کرد ولی متأسفانه معاشران ناجنس که از پیش با او آشنا بودند دوباره به سراغش آمدند و هنوز سال به سر نرسیده بود که سود و سرمایه همه را از دستش خارج کردند.

شمعون مطالبه وجه کرد، مهرک نداشت که بدهد ولی چون راضی نبود گوشت بدنش بریده شود شکایت به دیوان بلخ بردند. شمعون برای آنکه زهر چشمی از سایر بدهکارانش بگیرد مهرک را که روزگاری اعتبار و احترام داشت از بازار پر جمعیت بلخ عبور داد. در بین راه خری که قماش و مال التجاره بارش کرده بودند در زیر بارگران از پای در افتاد و رهگذران به کمک خر و خرکچی شتافتند. مهرک برای آنکه کار خیری انجام دهد شاید وسیله نجات و خلاصی او از دست شمعون شود دم خر را گرفت و بازور وقت هر چه تمامتر به طرف بالا کشید. خر برنخاست ولی دمش کنده شد و در دست مهرک ماند.

خرکچی بنای داد و فریاد را گذاشت و برای اقامه دعوی و دادخواهی به دنبال شمعون و مهرک روان گردید.
مهرک بیچاره که وضع را چنین دید از هول و اضطراب به هر سو می دوید و راه فراری می جست تا بگریزد. در این فکر و اندیشه بود که در خانه ای را نیمه باز دید، همین که در را به شدت باز کرد تا داخل خانه شود زن صاحبخانه را که باردار و پا به ماه بود چنان تنه زد که به شدت اصابت، جنین افتاد و بچه سقط شد. شوهر آن زن که هفت سال قبل عروسی کرده بود و پس از نذر و نیازها تازه می خواست صاحب فرزند شود از این پیشامد غیر منتظره برافروخت و با مهرک درآویخت. مردم جمع شدند و او را نصیحت کردند که به جای نزاع و مجادله بیهوده به معیت دو نفر شاکی دیگر به دیوانخانه برود و به قاضی ابوالقاسم غلجه شکایت کند.

دسته جمعی به راه افتادند ولی مهرک دل توی دلش نبود واز بخت بد و حواس پرتی دم بریده الاغ را که به هر سو تکان می داد به چشم اسب تصادف کرده آن حیوان زبان بسته را از یک چشم نابینا کرد.

صاحب اسب که پسر کنیز خسوره امیر بلخ بود پس از جار و جنجال به جمع مدعیان پیوست و به جانب دارالقضا راهی گردیدند. در بین راه متهم بیچاره که محکومیتش را حتمی و قطعی می دانست در یک لحظه از غفلت همراهان استفاده کرد و از دیوار کوتاهی بالا رفت تا مگر در ورای آن راه ناگزیری بجوید. از قضای روزگار از بالای دیوار کوتاه که اتفاقاً از داخل باغ بسیار مرتفع بود بر روی شکم پیرمرد خفته ای افتاد و خفته از سنگینی بدن مهرک و هول حادثه ناگهانی در دم جان داد و پسرش به خونخواهی پدر با چهار نفر مدعی دیگر هم عنان شده رهسپار دارالقضا گردیدند. نرسیده به دیوانخانه مرد خیراندیشی که از اول به دنبالش افتاده بود و سایه به سایه آنها می آمد سر در گوش مهرک کرد و گفت: "اگر می خواهی از شر و مزاحمت این عده شاکیان جوراجور خلاص شوی باید یک زرنگی به خرج دهی، و آن این است که زودتر از همه خودت را به قاضی القضات بلخ ابوالقاسم غلجه برسانی و قول و وعده انعامی دهی، شادی برائت حاصل کنی و یا اقلاً در محکومیت تو تخفیف کلی حاصل شود." مهرک گفت: "مگر بعد از این همه جرمها و خطاها که از من سر زده چنین چیز امکان پذیر است؟" مرد خیراندیش جواب داد: "از این قاضی دیوان بلخ همه کار برمی آید زیرا پیچ و مهره حل و عقد مشکلات دست خودش است. پسر جان، مگر نمی دانی که اینها تخم و ترکه شریح قاضی هستند و به دنبال جاه و مال می روند نه حق و راست؟" مهرک تصدیق کرد و به دستور آن خیراندیش قبل از مدعیان، خود را پشت در اطاق قاضی رسانید و به خلوتگاه درون شد. اتفاقاً نیمروز گرمی بود و قاضی به خلوت بساط عیش و طرب گسترده با زیبا پسری به هم آمیخته بود. مهرک زیرک که انتظار چنین فرصتی را می کشید قدم واپس نهاد و با صدای بلند که به گوش قاضی برسد فریاد زد:

"حضرت قاضی سرگرم عبادت هستند؛ حال خوشی دارند و با خدا راز و نیاز می کنند؛ دست نگهدارید و حالشان را بر هم نزنید تا از نماز و عبادت فارغ شوند!!" قاضی ابوالقاسم غلجه چون حرفهای مهرک را شنید از زرنگی و کاردانی او خوشش آمد و با خاطری جمع کارش را انجام داد و بساط را جمع کرد، آن گاه مهرک را به درون خواست و گفت:"فرزند، تو کیستی و چه جاجتی داری؟" مهرک پس از تعظیم و دستبوسی گرفتاریهایش را یکایک بر شمرد و از قاضی در نجات و خلاص خویش استمداد کرد.

قاضی گفت: "چون یقین دارم که جوانی پخته و رازدار هستی و شتر را نادیده خواهی گرفت لذا از شکایت شاکیان باکی نداشته باش. هر حکمی بخواهی به نفع تو صادر خواهم کرد."

مهرک عرض کرد: "با اطمینان و پشتگرمی به عدالت و عنایت حضرت قاضی، شتر که هیچ، فیل را نیز نادیده خواهم گرفت."
ساعتی بعد دارالقضا تشکیل شد و قاضی با ریش شانه زد و دستار مرتب و سجه در دست بر مسند قضاوت نشست و پس از بیان شرح مبسوطی مبنی بر خداپرستی و دین پروری و شرافت و عزت نفس و پاک نظری و بی طرفی خویش و بیزاری از جیفه دنیا! دیدگانش را به سقف اطاق محکمه دوخت و دعایی خواند و گفت: "خدایا بیامرز و ببر." آن گاه دستور داد شاکیان به نوبت جلو بیایند و شکایت خود را مطرح کنند. شاکیان پیش آمدند و جنایات مهرک را بر شمردند.

قاضی ابوالقاسم غلجه پس از اضغای بیانات شاکیان که جنایات مهرک را با آب و تاب تمام شرح داده بودند. لاحولی خواند و با آهنگی غلیظ که ویژه قاضیان کلاش و کهنه کار است به این شرح آغاز سخن کرد:

"رسم دادگاهها و محاضر قضایی است که مدعیان به ترتیب و جداگانه طرح دعوی کنند، به علاوه شما مدعیانید و این مرد در معرض اتهام است. متهم را جنایت محقق و مسلم نیست. اکنون باید به قضیه افترا که در محضر ما رخ داده و جرم مشهود است قبل از سایر مسایل رسیدگی شود مگر آنکه همگی از متهم و مدعیان توافق کنید که رسیدگی به این قضیه فعلاً مسکوت بماند، و البته می دانید که متهم در قضیه افترا مدعی است و شما متهم» پس از مدتی بحث و گفتگو عاقبت مقرر شد که جرم افترا نیز در صف جرایم دیگر منظور شود و جرمها را به ترتیب اهمیت رسیدگی کنند.

ابتدا موضوع طلب مشعون مطرح شد. شمعون سندی که از مهرک در دست داشت تقدیم و به عرض رسانید که به موجب این سند چون مهرک مبلغ شش صد و پنجاه درم بدهی خود را در سر سال تأدیه نکرده است پنج سیر از گوشت رانش به من تعلق دارد.

قاضی به مهرک گفت: "آیا این مرد راست می گوید؟"
مهرک جواب داد: "بلی" قاضی لحظه ای درنگ کرد و آن گاه گفت: "اگر چه این داد و ستد شرعی نیست و از نظر مذهبی و اخلاقی کاری ناروا و احمقانه است مع ذالک من با تو همراهی می کنم تا حق و طلب خود را وصول کنی. این کارد و این هم ترازو، اما توجه داشته باش که دو کار نباید بشود: یکی آنکه قطره خونی ریخته نشود زیرا جزء قرار داد نیست. دیگر آنکه ذره ای از پنج سیر گوشت نباید کم یا زیاد شود، و گرنه شدیداً مجازات خواهی شد."

شمعون گفت: "حضرت قاضی قربانت گردم، خودتان فکر کنید چگونه می توانم پنج سیر از گوشت رانش را بی کم و زیاد با کارد ببرم که حتی یک قطره خون هم ریخته نشود؟"

قاضی گفت:«چون قرار تعلیق به محال بستی پس حقی هم ندار و باید تاوان زحمتی که به این مرد داده او را از کار بیکار کردی به علاوه حق دیوانخانه را بپردازی و آزاد شوی."

شمعون خواست داد و بیداد راه بیندازد که مأموران اجرا او را گرفتند و بعد از کتک مفصل به مبلغ شش صد و پنجاه درم غائله را ختم کردند که شمعون بابت تاوان مهرک و حق دیوانخانه و حق الزحمه مأموران دارالقضا بپردازد و خلاص شود.

پس از آن قضه قتل پیرمرد مطرح شد. مدعی پدر کشته با گریه و زاری عرض کرد: "پدر بیمارم در پای دیوار باغ خفته بود که این جوان مانند اجل معلق از بالای دیوار روی شکمش فرود آمد و مرا بی پدر کرد."

قاضی گفت: "اولاً غلط کردی آدم ناخوش را پای دیوار خوابانیدی که این اتفاق رخ دهد. ثانیاً حالا که این کار را کردی بگو ببینم پدرت چند سال داشت؟"
عرض کرد: "هفتاد و دو سال" مرعی

قاضی از مهرک پرسید: "تو چند سال داری؟" گفت: "بیست و هشت سال". قاضی بدون تفکر و تأمل حکم خود را این طور انشاد کرد.

"قاتل مستحق قصاص و قصاص از جنس عمل است. نظر به اینکه متهم بیش از بیست و هشت سال ندارد جوان پدر مرده موظف است که چهل و چهار سال از متهم نگاهداری کند، مسکن و غذا و لباسش را تدارک ببیند و از او به خوبی مواظبت و پذیرایی کند تا هفتاد و دو ساله شود. آن وقت متهم را در پای همان دیوار و محل وقوع جرم بخواباند. سپس از بالای دیوار به همان کیفیت بر روی او جستن کند تا جانش درآید و مردم بلخ به عدالت ما امیدوار شوند."

خونخواه پدر چون حکم رأی قاضی را شنید از حق خویش صرف نظر کرد ولی قاضی گفت: "گذشت شما کافی نیست. از کجا که فردا برای پدرت وارث و مدعی دیگری پیدا نشود و علیه متهم اقامه دعوی نکند؟ باید وجه الضمان کافی بسپاری که خسارت احتمالی مدعی از آن محل تأمین شود!" این بگفت و شاکی بیچاره را برای پرداخت وجه الضمان و حق دیوانخانه به عمله سیاست سپرد.

سپس نوبت به مدعی سقط جنین رسید. جوان شاکی گفت: "هفت سال است ازدواج کرده ام و آرزوی فرزند داشتم که اتفاقاً چند ماه پیش این آرزو برآمد و همسرم باردار شد اما متاسفانه در حادثه امروز جنین افتاد و آرزوی چندساله ام را بر باد داد.

قاضی اندیشمند! تبسم ملیحی بر لب آورد و فرمود:"برای موضوعی به این سادگی چرا اینجا آمدید؟ خودتان می توانستید دوستانه با هم کنار بیایید و دعوی را مرضی الطرفین خاتمه دهید تا وقت شریف ما ضایع نگردد!" جوان پرسید:" چطور دوستانه حل می شد ؟" حضرت قاضی فرمود: "قبلاً بگو ببینم جنین سقط شده پسر بود یا دختر؟"

شاکی گفت: "با نهایت تاسف پسر بود"

قاضی ابوالقاسم غلجه با حالت تلختر سری تکان داد و حکم محکمه را چنین انشاد فرمود: " در اصول قضا مقرر است
لاضرر ولاضرار و از توابع حتمی قاعده مقرر این است که هرکس ضرری به دیگری وارد سازد از عهده غرامت آن برآید.
غرامت سقط جنین، ایجاد جنین دیگر به علاوه تحمل و قبول مخارج آن است. مهرک محکوم است مخارج همسر شاکی را از لباس و غذا و مسکن و از امروز تا هنگامی که دوباره باردار و نزدیک به وضع حمل شود از مال خود بپردازد. بدیهی است زحمت ایجاد جنین جدید هم بر عهده متهم موصوف است که شخصاً باید تقبل کند!! چنانچه نوزاد پسر بود فبهاالمراد، ولی اگر دختر بود بر محکوم فرض است که به همان سیاق به ایجاد جنین دیگر اقدام کند! مرتبه دوم اگر نوزاد پسر بود شاکی یک دختر سود برده است! ولی اگر باز هم دختر بود چون دو دختر برابر با یک پسر است دیگر دین و تکلیفی بر عهده محکوم نخواهد بود !!" شاکی فرزند باخته از هول و وحشت حکم قاضی لرزه بر اندامش افتاد و عرض کرد: "جناب عدالت پناهی، این چه حکمی است که صادر فرمودید؟"

قاضی جواب داد: "همین است که گفتم ذره ای از طریق انصاف و عدالت خارج نشوم!" شاکی گفت: "من از حق خودم گذشتم و عرضی ندارم. شاید مشیت الهی چنین اقتضا کرده که من فرزند نداشته باشم." قاضی فریاد زد: "خیره سر، کدام حق؟ استرداد دعوی قبل از صدور حکم است. وقتی حکم صادر شد فرار از تبعات آن منوط به توافق طرفین خواهد بود." سپس روی برگردانید و به مأموران دارالقضا فرمان داد که همسر شاکی را برای اجرای حکم در اختیار محکوم قرار دهند مگر آنکه شاکی از غرامت خسارت احتمالی محکوم برآید و حق دیوانخانه را نیز تأدیه نماید."

مأموران پس از گذشت شاکی و رضایت مهرک، حق دیوانخانه را به علاوه یک صد و پنجاه درم برای خودشان از آن بیچاره گرفتند و رهایش کردند."

چون قضه اسب کور مطرح شد و متهم به وقوع جرم اعتراف کرده بود دیگر تحقیق و اقامه شهود را لازم ندانست و بدون تأمل حکم قاضی دیوان بلخ به این شرح زیب صدور یافت: "مقرر می شود اسب مصدوم را از سر تا دم دو نیمه کنند و محکوم باید آن نیمه را که چشمش کور شده تصرف کند و قیمت مزبور را به مدعی بپردازد تا خسارتش جبران گردد!" مدعی که هاج و واج مانده بود و به زحمت دست و پایی جمع کرد و گفت: "جناب قاضی، اولاً این حیوان زبان بسته را چرا باید دو نیمه کرد؟ ثانیاً اسبی که دو نیمه شد لاشه ای بیش نیست در حالی که محکوم نصف قیمت را می پردازد."

قاضی با خونسردی جواب داد: "حکم عادلانه همین است که صادر شد. اگر حرفی دارید خارج از محضر قضا می توانید با یکدیگر کنار بیایید، فی المثل محکوم را راضی کنید که از حق خود درباره دو نیمه کردن اسب صرف نظر کند و در عوض قیمت نیمه معیوب آن را پرداخت نکند!" صاحب اسب که قافیه را تنگ دید عرض کرد: "جناب قاضی، مگر مرا نمی شناسید؟ من پسر کنیز خسوره امیر بلخ هستم"

قاضی گفت: "حالا که این طور است قیمت اسب و حق دیوانخانه را از همان شمعون بازرگان بگیرید و پول اسب را به شاکی بدهید تا کنیز خسوره امیر بلخ از حکم عادلانه ما خشنود و راضی باشد."

صاحب خر دم کنده که در تمام این مدت شاهد و ناظر صحنه ها و قضاوتهای عجیب و غریب قاضی ابوالقاسم غلجه بود حساب کار خود را کرد و خواست از اطاق محکمه خارج شود که قاضی متوجه شد و گفت: "هنگام طرح دعوای شماست، می خواهی کجا بروی؟" صاحب خر عرض کرد: "عمر و عدالت حضرت قاضی دراز باد، شهود من در بیرون دیوانخانه منتظر هستند، می خواهم آنها را برای ادای شهادت به حضور آورم تا در کار قضاوت و اجرای عدالت تأخیری رخ ندهد!"

قاضی گفت: "متهم منکر وقوع جرم نیست که تا حاجت به اقامه شهود باشد. دستور می دهم شهود را مرخص کنند و شما برای ادای توضیحات آماده باشید زیرا امر قضا تعطیل بردار نیست!"
صاحب خر جواب داد: "اتفاقاً کسی که منکر وقوع جرم است من بیچاره فلک زده هستم که در خارج از عدالتخانه شهودی حاضرکردم تا شهادت حسن عینی بدهند که نه تنها مهرک دم خر مرا نکنده است بلکه خر من از کرگی دم نداشت و مانند انواع خران بی دم که در جهان به حد وفور یافت می شوند متولد گردیده است."

قاضی گفت: "استرداد دعوی نیز احتیاج به اقامه شهود ندارد منتها چون با طرح دعوی مایه خسارت متهم شده اید غرامت بر عهده شماست و مقرر می شود خر بی دم را به علاوه مبلغی بابت غرامت نقصان دم به متهم تسلیم کنید تا سکنه بلخ به عدالت ما امیدوار شوند!"
و این عبارت از آن زمان یعنی عصر غزنویان در افوه عامه صورت ضرب المثل پیدا کرده است.
Odin آنلاین نیست   پاسخ با نقل قول
پاسخ

ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

قوانین ارسال
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code فعال است
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کدهای HTML غیر فعال است
انتخاب سریع یک انجمن

موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ‌ها آخرین نوشته
فارسی نویسی در اتوکد Milad AutoCAD 58 2013-09-19 12:33
ویراستار - غلط یاب متون فارسی A-SH نرم افزارهای عمومی 1 2012-01-23 14:23
آموزش نحوه نوشتن اعداد به صورت فارسی در نرم افزار Microsoft Word Milad مقالات متفرقه 0 2012-01-21 18:55


هم اکنون ساعت 12:05 است.
تمام زمانها +4.5 ساعت، نسبت به ساعت جهانی گرینویچ (GMT) میباشند.


®Powered by vBulletin
Copyright ©2008 - 2013, Geomapia.net
Page copy protected against web site content infringement by Copyscape
no new posts